وقتی کمونیست حکم صادرمیکند .   

بنام خدا

وقتی کمو نیست حکم صادر میکند .

                       پاسخ به نوشته ای: نگاهی به مقاله علی محقق نسب وماجرای جهان هجرت

به کژدم گفت شخصی کای بداندیش          چرا  برسنگ  خارا  میزنِی نیش

چومیدانی که زخمت کارگر نیست            نخواهد کرد نیشت سنگ را ریش

جوابش داد کژدم کاین چنین است          ولیک ازدست ندهم عادت خویش

بنا برحکایات که: فضول پر معمای را کشان کشان بسوی جهنم میکشاندند؛ تا چشمش به هیزم های جمع شده افتاد فریاد سرداد که این هیزم ها تر است.

مرا به رندی و عشق آن فضول عیب کند      که اعتراض براسرارعلم غیب کند.

و بنا بفرموده حضرت سعدی که:

مرا امر معروف دامن گرفت       فضول آتشی گشت وبرمن گرفت.

وفرخی بیتی دیگر دارد که:

مالش همه لاشی شد وملکش همه ناچیز      دشمن بفضول آمد وبدگوی به گفتار.

و:

پروین به کج روان سخن راستی چه سود     کو آنچنان کسی که نرنجد زحرف راست. 

             نظراتم را تحت عنوان (علی محقق نسب و…) درسایت سرنوشت وخا وران بدست چاپ ونشر سپردم وبیزاریم را از کفار وملحدین بیان نمودم که این عادت همیشه گی من است؛ مضمونم درکنار سایر نوشته هایم موجودیت دارد.

            برای مبتدیان ونوآموزان؛ آنانیکه تازه زانو زدند وبرسرخواندن کتاب نشستند کلمات بیدین؛ ملحد و کافر را به معنی میگیرم:

بیدین: کافر وبیراه وبی مذهب (آنندراج)

بیدین: بی کیش وبی مذهب وملحد (ناظم الاتباء)

بیدین: کافر بی کتاب که دین ندارد (دهخدا)

کافر: ضد مؤمن بیدین بی کتاب ناگرونده ناگرویده (مهذب الاسماء) (مجمل  الغته) (دستور اخوان)  (منتهی الارب) (آنندراج) ناظم الاتباء).

ملحد: ازراه حق برگردنده فاسق وبیدین (غِیاث)

ملحد: آنکه از دین بازگشته یا عدول کرده. یامنحرف شده. آنکه دردین در آورده  آنچه را در آن نیست. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا)

            داشته های بیاموزیم وبرسواد خود بیافزائیم؛ درهیچ کجای معانی شامل دارنده گان کتب آسمانی نمیشود؛ برفرق سرکمونیست میخورد؛ نه مسیحی ودارنده گان کتب.

            خوب است وقتی دست بنگارش میزنیم بمعانی کلمات بیشتر وعمیق تر بیندیشم وبی خریطه فیر نکنیم. 

              دایه ای ازمادرمهربانتر بمکتب کمونیست که گویا درخواب خرگوشی فرورفته بوده وتاهنوزنمیداند که مراسم دفن وعفن مکتب کمونیست وبناگذاران کمونیست دیریست که بزباله دان تاریخ سپرده شده است.

               وکشور روسیه تحت نام مادرسرنوشت ساز مکتب کمونیست این فرزند نامشروع را بحکم محکومیت درپیشگاه تاریخ وبه اتهام مکتب زور وانسان کشی واستبداد ونابرابری وعقب ماندگی به محکومیت ابدی وهمیشه گی ونفرت از دست آوردهایش در اعماق زمین بدست دفن سپرده است. 

              روسها ازکشته شان دست برداشتند؛ اماشاهدان از شهادت دادن دست بردار نیستند؛ بدادخواهی از آن برخاسته وندا سرداده است که:کسی حق ندارد عقیده وباوری را پوچ وباطل بداند بدفاع از ملحدین قلم را به سخن سرایی گرفته است. 

             همه روزه سلمان رشدی ها وخیرت ویلدرزها در کشورهای پیشرفته جهان به عناوین مختلف به اعتقادات بیش از یک میلیارد وششصد میلیون مسلمان جهان بازی وفتنه انگیزی میکنند وسبب خشم وحتی تظاهرات مسلمانها میشوند وکشتن انسانهای بیگناه دربساموارد در نحوة بی ترتیبی که در تظاهرات ایجاد میگردد؛ بوجود میآید.

             درهمین کشورهای بظاهر پیشرفته از پوشیدن روسری برای زنان مسلمان جلوگیری میشود وحتی بداخل دانشگاه راه شان نمیدهند ونماینده پارلمان فرانسه چند سال پیش روسری بسرش کرد وبه پارلمان رفت وپوشش حجاب زن مسلمان را به باد انتقاد گرفت.

            (پاپ تازه مسیحی شده ایتالیایی را غسل تعمید داد.مجدی عالم 55 ساله ومعاون مدیرمسئول وسردبیر روزنامه بزرگ ایتالیا کوریه ره دلاسرا که مصری تبار است یکی از کسانی بود که پاپ درشب شنبه اوراغسل تعمید داد).

              قضیه عبدالرحمن مرتد را که همه بیاد داریم، اگر به بیان وذکر چنین مطالبی قلم فرسایی شود مثنوی هفتاد من کاغذ شود؛ این زد وبند ها وجلوگیری ها برای مسلمانان باید باشد. 

              گفتگوی تمدنها وتبادل فرهنگ هارا در چنین وضع و وضعیتی که شاخداران کلیسا غسل تعمید مرتدی را باساز وسرنای مطبوعاتی به انظارها به دیدن میگذارند باماباقی مسایل فوق؛ به اصطلاح بزعم مبتکر متبحری؟!..

           به پیشکش وپیشنهاد نوشته اش به عقل فروشی میگذارد.هیچکسی علیه جهانیان متمدن اعتراض واقدامی ندارد وباسکوت خودمهر تائید برآن میزنند. 

             مسلمانی اگر ازحق مسلمانی خود وپایبندی بدین کراهیت خودرا ازمرتدین اعلام داشت بادنجان بقاب چین های مینویسند که: 

            دنیا قیامت شد و کافران اکثریت هستند؛ آنهاجهانرا بسوی تمدن وانکشاف به پیش بردند؛ ماازامکانات شان استفاده میبریم از ادبیات شعراء گرفته تا به قسمتی از آیه ها بدون اینکه سوره وشان ونزول وحتی معنای اندک از آنرا درک کند برای برائت کمونیستها و..... باچهاردست وپایی بمثابه مرغ زخمی و پرشکسته از این آشیانه بدان آشیانه به پرواز درمیآید وسعی میکند بناحق بودن خود؛ حقی را نادیده انگارد. 

             من از آقای محقق نسب بعد اینکه درمحکمه کشور برائت حاصل کرد وبکشور بیگانگان بمحاکمه کشیده شد بدفاع برخاستم وحرفم رابیان داشتم بفرمائید که منتقد من دراین باب چکارکرده است؟

             تمدن وپیشرفتی که درجهان خارج بوجود آمده وبسایرکشورها سرایت داشته بصورت مفت نبوده مواد خام کشورهای اسلامی نیز بکشورهای پیشرفته جهان سبب رشد ترقیات اقتصادی آنها شده؛ وجای آن نیست که بحث دوران تمدن مسلمانهارا درگذشته به بررسی قرار دهم.

               حال خود خارجی حرف واعتراضی نسبت به این موضو ع ندارند وبحق خود قانع هستند؛ کاسه از آش داغتر نشوید؛ خود را گم نکنید.کشتار های بناحق محکوم است؛ چه توسط جهادی باشد ویا توسط کمونیست ویا هرکسی دیگر.

            اما تفاوت درکشت وکشتارهارا درترازوی انصاف قراردهید:

             پس ازکودتای 7 ثور حاکمیتی بقدرت رسید و وارث کشور امن وملتی شد که تصادف یک خرسوار با گاری بزیر تیتر روزنامه ها بدست چاپ ونشر سپرده میشد ویک نفر پولیس 20 آدم بزرگ وکوچک را بجلو انداخته بولسوالی ویا موریت میکشاند.

               سیاست خارجی همسایه ها مسایل دامن زدن مستقیم وغیرمستقیم را بسرنوشت ملت و کشور را تاآنزمان بدست تجربه ومضمضه نگرفته بودند وتنها اتحاد جماهیر شوروی وقت به این امرمبادرت داشت که آنهم در راستای خدمت به کمونیستها بود.

              دریک چنین وضعیتی طرفداران کمونیستها بنا بدستور رهبران خود به قلع وقمع مردمی اعم از متعلم؛ محصل؛ انجینییر؛ متخصص؛ ملا؛ تاجر؛ بقال؛ قصاب؛ نانوا وعامه ای مردم دست یازیدند؛ داشتن دوجلد کتاب محمدقطب وسید قظب از زدن وشکنجه تا اعدام وخانمانسوزی را بمیان می آورد. 

            حاکمان کمونیست بخاطر هرچه وهیچی مردم را از دم تیغ گذراندند که در این باب ده ها جلد کتاب و صدها جلد کتاب به آن بحث ها پایان داده نمیتواند. 

             درزما ن حاکمیت دولت اسلامی؛ مجاهدین به بنای کاری دولتی دست یافتند که از جهات مختلف: سیاسی؛ اقتصادی؛ نظامی؛ فرهنگی وملی؛ براساس شاریدگی وناهنجاری وکاملا آنارشیستی را بدست گرفتند. 

             سقوط هواپیمای در کشور نمیتوانست به بحث مهمی در روزنامه هاگرفته شود و20 عسکرنظامی قادرنبودند که گمنامی را بولسوالی ویا ماموریت بکشانند؛ مرگ ومردن جایش را به کشته شدن وشهادت بدل نموده بود. 

             خرابی کشور بیکاری؛ اقتصاد کاملا ازهم پاشیده و نظام ناهنجار؛ داد وطلب وخواست خانواده شهداء؛ مجروحین ومعلولین؛ ماندن وبرگشتن مهاجرین؛ تحریکات داخلی ازته مانده های کمونیستها؛ تاحق خواهی قبایلی و مداخلات مستقیم وغیرمستقیم همسایه ها واختلافات سلیقه ای بین مجاهدین وچندوچندین مسایلی که هرکدام بالنوبه بخود جایگاهی را اختصاص میداد؛ اموری نبود که بتوان آنرا سطحی ویا نادیده گرفت.

              دریک چنین حالتی که به گذرا وحتی فیصدی آنرا برشته بافته نگارش به ارزیابی نگرفتم؛ کشتارهای که بوجود آمد؛ با کشتار وحشیانه کمونیستها تفاوت فاحشی را به همراه دارد وتنها به دو مورد اشاره میدارم:

۱- در دوران حاکمیت کمونیستها مردم دست خالی جنگ نادیده ودرحالت ترس از دولت واطاعت به قانون قرار داشتند؛ راه فراربسایرکشورها وتقاضای پناهندگی و.... در امکانات زندگی شان قرارنداشت.

2-کشتار مردم در زمان حاکمیت کمونیستها قصدی وبخواست تحقق حاکمیت کمونیستی وهمان شعاری که در افغانستان جای زندگی برای یک میلیون کمونیست ومردمانی که گوسفندوار برای شان (بَع بَع) بکشند به اساس اوامر حاکمان به تطبیق گرفته شد. 

              اماکشتارهای مظلومانه که بعدازحاکمیت دولت اسلامی بوجود آمد روی غرض ورزیها ومداخلات بیگانگان وعلیرغم اینکه هیچ کسی خواستار آن نبود تحمیل گردید. 

             مردم بصورت گروهی ودسته جمعی مسلح بودن وهمه سلاح بدستها جهادی نبودند؛ وهمه جهادی ها ازیک مذهب وقبیله نمایندگی نمینمودند وهمسایه ها از فرصت حد اکثر استفاده را به بهره کشی گرفتند؛ عده زیادی از صاحب منصبان کمونیستها در فرقه ها موجودیت داشتند. 

              برداشت های یک بُعدی یک عده از کمونیستها از دین بهمان شعارهای پوچی که برعلیه سرمایه داری میدادند وهم اکنون بیشتر رهبران شان کاسه لیس های امپریالیزم هستند وازکشورهای امپریالیستی صدای شان بدر میشود از دین نیزهمانگونه سخن میگویند.

 (منظورم کمونیستهای هستند که تاهنوز شتر درخواب بیند پنبه دانه؛ را درفکر وخیال دارند؛ نه آنانیکه هم اکنون سعی وتلاش دارند تاباب خدمتی را به کشور وملت بدسترسی گیرند). 

             اینکه افکارکمونیستها بدان تمرکز دارد که کار خدارا بخدا وکار قیصر را باید به قیصرگذاشت؛ در این روش تاآن حدی جاهل ونادان هستند که درنوشته خود یا از روی کین وعناد ویا بهردلیل دیگر برای حضرت سعدی کلمه ی حضرت بکار میبرند؛ درحالیکه برای ناجی عالم بشریت حضرت محمد مصطفی(ص) نوشته است که:

 (پیامبر خدا(محمد) به مردم جهان ابلاغ شد)به این گوشه ازنقاط نظر توجه فرمائید:

           (اگر خداوند تنها حافظ ومالک شما جهادیها باشد(که نیست)پس تکلیف غیر مسلمانان وغیر جهادی ها باخدای شان چه است؟.

           حضرت عالی! من احترام شمارا نادیده نمیگیرم؛ شما خود قضاوت کنید:فرمودید که خداوند حافظ ومالک جهادیها باشد (که نیست). ازکجافهمیدید؟ ازپیش خود گفتید ویابشما الهام شد؟. درمکتب کمونیست باوریت وپیش بینی والهام و.... وجود ندارد.

پس تکلیف غیرمسلمانان وغیر..... چرا ازمن سوال میکنید؟ خودمیبافید وحکم صادرمیکنید. وهکذا سایر الهامات شاید شیطانی که نه بردل تان بلکه برزیر پوست تان نفوذمیکند.

            خود کوزه گر؛ کوزه بر وکوزه فروش شد  خود برسر آن کوزه خریدار بر آمد.درآنجای که بسیار قهر بودید و خطاب بمن گفته بودید که:

(نشا نهء بی خردی و جهل مرکب شما است). من به پاسخ تان نمینویسم والی میشد که بگویم (جواب ابلها باشد خاموشی). 

           در اصل من ادعای خردمندی ندارم؛ خردمندی واندیشه مندی نویسندگانی که تنها میتوانند از آیه های قرآن معنی ناقصی را به اندازه برداشت ومقاصد شوم خود به بحث بکشند کفایت کننده است. 

           اگر جهل مرکب را من بنویسم که چگونه است ومثال آنرا شرح بدهم باوربکنید نبشته تان فرق سرتان را تکه تکه میکند.

تنها به این شعر بدون بیان نثر حکایتی آن؛ از ابن یمین  (685-769 هـ. ق) که:

آنکس که بداند وبداند که بداند          اسب شرف ازگنبد گردون بجهاند

انکس که بداند ونداند که بداند           آگاه نمائید که بس خفته نمــا ند

آنکس که نداند وبداندکه نداند           لنگان خرک خویش بمنزل برساند

آنکس که نداندونداند که نداند            درجهل مرکب؛ ابدالدٌهر بمانـــد 

به این قسمت که نوشتید:

(مگر همین حالا وطن اشغال شدهء تان غرق در فحشاء قمار، شراب، بیدینی و بی ناموسی و تولید و قا چاق مواد مخدر نیست؟ و غیرت دینی و جوشش عقاید شما نم نکشیده است.؟)

           بزرگوار! از آسیابانی بدر هستید به سنگ ده من وپنج من چکاردارید؛ بگذارید مردم کشور خود راه حلی را می یابند. درکشور آبایی اجدادی که وصلت مادرپدری دورگه ای تان امریکایی و لندنی هستند وتولد تان در آنجا صورت گرفته و حالا زیست میدارید وپدر و جد اندرجد تان درزیرخاک هایش استخوانهای شان به پوسیدگی رفته است؛ راست میگوئید وحق شما است که ملت وکشور افغانستان را به اتهامات روا وناروا محکوم میکنید. 

            آقای لندنی! افغانهای زِیادی مسلمان وغیره مسلمان درکشورهای اروپایی وامریکایی زندگی میکنند وتاهنوز بدیده درایی وبیباکی واز خود رفته گی جناب شما این چنین مردم خودرا مخاطب قرارنداده اند. 

             حقیقت دارد ملت غریب وتهی دستی هستیم؛ اما مجموعا این ملت بی ناموس نیستند؛ ودرنگهداری ناموس ازجان مایه مینهند؛ ناموس داری خودرا نگهدارید (کافرهمه را بکیش خویش پندارد) 

             فاصله گرفتید ودل پردردی از جهادی ها دارید وگرنه این شهامت در رگ و ریشه هیچکسی وجود نداشته وندارد که خودرا ازملتی جدا بداند و بدانها لقب اینکه بی ناموسی درکشورتان بیداد میکندوهرچه خواست بدهد. (ازکوزه همان بیرون تراود که در اوست). 

           این عمل وهرچه مصیبت برسر این ملت بیاید اصل وریشه آن بر محور کودتای هفت ثور وکودتاگران آن نهفته و درچرخش است؛ از هم پاشیدگی ملی که بعد از این کودتا بوجود آمد تاهم اکنون نه ملت ونه کشور هیچکدام روی آسایش وخوشی وخوبی را ندیدند.ای سیر ترا نان جوین خوش ننمایدمعشوق من آنست که نزدیک توزشت است.اما این گفته:

(تکلیف این دوست ما زیاد و بیماری اید یولوژیک شان نسبت به هر اید یولوژی زده ای مزمن تر بوده است). 

            هرکس درمحکومیت عقایدتان حرف زد؛ ازدیدگاه بیمار وجنون آمیزتان بیمار بنظرمینماید؛ این آیینه خودرا بر روی ورخسار هرکسی می بینید.

           درمان وچاره چه است؟ دینم را بمانم وهمچون مرتدین و بیدینان بدین دیگران بگروم؟ بی تفاوت باشم وبگذارم هرچه برسرنوشت دین ملت وکشورم آمد؛ بی غیرتانه ونامردانه سکوت اختیار کنم؟. 

            روشی اتخاذ نمایم که نه دینم معلوم باشد و نه عقایدم؛ نوکِ بدین بزنم وداد جمعیت بلند بالای کفر را بامزایای مدنیت شان به بحث بگیرم؛ به بعضی از آیات قرآن مجید ایمان بیاورم وبه بعضی دیگر که (امر بمعروف ونهی از منکر) است مهر سکوت برلبم بزنم. 

             دستورات آیه های که (ان الله لایغیرمابقوم حتی یغیروا مابانفسهم؛ آیه 11 سوره رعد) نادیده بگیرم.

           (لیس للانسان الا ماسعی آیه 39 سوره نجم) (یوم ینظرالمرء ماقدمت یداه؛ آیه 40 سوره نباء؛ روزیکه انسان آنچه را؛ بدودست خویش؛ پیش فرستاده است مینگرد).

             (هل یستوی الذین یعلمون والذین لایعلمون؛ آیه 9 سوره زمر؛ آیا برابرند کسانیکه میدانند وکسانیکه نمیدانند؟).

            (قل هاتوا برهانکم ان کنتم صادقین؛ آیه 111 بقره؛ اگر راست میگوئید دلیل بیآورید). 

           حدیث مبارکه حضرت محمد مصطفی (ص) (من اصبح ولم یهتم بامورالمسلمین فلیس بمسلم) هرکه روزی را بگذراند بی آنکه درکارمسلمانان کوشش کرده باشد مسلمان نیست.

           مسلمان بودن وبدین حضرت محمد مصطفی (ص) چنگ زدن آن نیست که بکنجی بخزید ونظاره گرباشید؛ کاری که برای یک عده راحتی آورده است. 

            من در راستای برداشت واوامردینم تغیر ناپذیرم.من میدانم که چه مینویسم؛ اما شما بدانید که برای چه مینویسم؛ نوشته های اخیرم سبب ناراحتی های شده است.

بهر رنگی که خواهی جامه میپوش           من از طرز خرامت میشناسم. 

           در راستای اهداف نوِیسندگی علیه مخالفین عقیده ام؛ اگر به سکوت شان مواجه شوم؛ بیشتر برکوبیدن تاخت وتاز میدارم واگر با واکنش آنها بربخورم این برای اهدافم مهمتر است که مردم ما باردیگر درک میکنند که مخالفان جهادیها چه کسانی بودند وبرداشت های شان از خدا پرستی ودینداری واخلاق و.. چه بوده است. 

آنجا است که من بجهت تحقق اهدافم که پیامبرم منجی عالم بشریت حضرت محمد مصطفی (ص) فرموده است که اگر:

           طوفان قیامت درحال دمیدن قرار داشت و تو درحال غرس نهالی بودی؛ تونهال را بنشان وبه طوفان قیامت اهمیتی نده.

گرد بادی گر نگردی؛ گرد خاکی هم مگرد          مرد یزدان گر نباشی جفت اهرمن مباش. 

نوراحمد رجاء

17 حمل 1387

لینک
۱۳۸٧/۱/٢٠ - نور احمد رجا

   چراجرئت بیان واقعیت هارا نداریم؟   

بنام خدا

 چرا جرئت بیان واقعیّت هارا ندایم ؟

وسعت دشت به اندازة پروازم نیست

                     یاد صیاد وگــــرفتاری کـــــنج قفسی 

گویند جنید بغدادی عارف بزرگ عراق درحلقه درس باشاگردانش نشسته بود؛ خبر آوردند که دزدی را درمیدان شهر بغداد به دار آویخته اند. 

 بمحض شنیدن این خبر جنید برخاست وهمراه شاگردانش به میدان شهر رفت ؛ جنید مستقیم بطرف دزد رفت و خم شده پای دزد را بوسید ؛ شاگردانش که دچار نوعی شک وتردید شده بودند علت را پرسیدند جنید گفت:

از آن جهت پای اورا بوسیدم که در ره آورد ودستاورد خود مردانه ایستاد تابدان حدی که در این راه سربداد؛ وسپس رو بشاگردانش علاوه داشت اگرشما نیز مانند او ازهمت برخوردار باشید بدون شک بکمال مقصود میرسید.

آنانیکه درطلب مقصود به بیراهه میروند ومیدانند که کج راهه روانند وباوردارند که مرتکب خیانت وجنایت میشوند؛ ومیفهمند که بکشور وملت خود خیانت میورزند؛ بااین وجود درخدمت بیگانگان؛ خوش خدمتی نشان میدهند وبه سوگندی که به بیگانگان خوردند وفادارند دست وپای شان بوسیدن دارد.

ازمن میپرسند محل تولدت کجاست ؟ میگویم کابل؛ قندهار؛ بلخ؛ بامیان؛ جوزجان و…. پرسنده میگوید لهجه ات به هراتی ها میماند ومانند هراتی ها گپ میزنی باشرمندگی سرم را پائین می اندازم از دروغی که گفته ام خجلم عبرتی از گفته ام میگیرم ومصمم میشوم که دیگر کم لطفی درحق زادگاهم نداشته باشم؛ وزادگاهم را دوست بدارم؛ درهمانجاتولد شدم وزیستم وروزی مدفون میشوم.

شهرم را دوست میدارم؛بسیار قشنگ وپرشکوه است؛عظمت دارد؛ تاریخ دارد؛ حکایت وافسانه و روایت دارد؛ قیام وانقلاب دارد؛ پیشینه تاریخی دارد؛ غرورشکن وبت شکن است؛ مهد دانشوران وکان علم است و .... 

             شهرم را دوست میدارم؛ مرا پرورانده بمن درس شهامت ومردانگی داده؛ تجارب وگرم وسرد زندگی را در وجودم به ترکیب وودیعه گذاشته است .

شهرم را دوست میدارم؛ بمن درس دوست داشتن را آموخته است؛ گاهی ازسینه پرمهرش بدورماندم سختیها کشیدم؛ رنج ها بردم؛ فراقش نیشم زد؛ دوریش دیوانه ومجذوبم ساخت میان خوشی وناخوشی؛ میان شادی وگریه؛ میان بیداری وخواب ترنم نمودم که :

         درشهر هرات پای بندم                آشفته وزار ومستمندم

          چون ابر   هزاربار   گریم                یکبار اگر چو برق بخندم

شهرم را دوست میدارم؛ هر آنگاهی که ازسفر به حضر برگشتم بدون وضوء برنگشتم تا قدم بروی خاک پاکش گذاشتم؛ شکر گویان دوگانه ای را بحضور یگانه بخش هستی بجای آوردم.

شهرم را دوست میدارم؛ دوزانو نشستم وعاشقانه برخ خاکش نظاره کردم و رمانتیکانه سوالم نمود :  آمدی ؟   گفتم بسرم آمدم؛  بجانم آمدم؛  زادگاهم؛   گهواره ام؛ مرامیپذیری   ؟    بمن اجازه اقامت میدهی ؟         مرا درآغوش پرمهرت دوباره جای میدهی ؟.

پاسخم داد تارسیدی شکرانه بجاآوردی و مرا خرسند ساختی؛ ثابت ساختی که دوستم میداری؛ فرزند بامهر ومحبتی؛ حال بگو مادر وفرزند همدیگر را دوست میدارند یا خیر ؟ گفتم بلی دوست میدارند وافزودم که :

بی همگان بسر شود بیتو بسر نمیشود

                    عشق تودارد این دلم جای دیگر نمیشود

نگاه ما به هم آمیخت سوال کرد آّیا براستی فرزندی باشد که مادرش را دوست نداشته باشد ؟ گفتم از اولاد آدم چنین بی مهر ومحبت نمیشود؛ مگر اینکه از نسل دژخیم وعفریت وازتبار نااهلان باشد . 

پاسخم داد حتی گاو هم جایگاهش را دوست میدارد؛ بخود آمدم وبیاد همان قصه ای افتادم که اگر درمسابقات گاو جنگی یکی از گاو ها زودتر بمحل برسد وچند دقیقه ای بیارامد؛ باگاو نورسیده تحت عنوان سرزمین من بدفاع میخیزد؛ وتایای جان دادن ازسرزمینش دفاع میکند؛ این غریزه چنان پیامدی را بوجود میآورد؛ فطرت مبداء وبحثی دیگر باتفاوت های دیگر را برمی انگیزد. 

وا بحال آنانیکه ادعای آدمیت داشته باشند وازمادرشان نفرت بدل گیرند وتنها و یکه اش بگذارند و بمادر دیگران پناه گزینند .

توهین وبیحرمت و رانده ودرمانده شوند؛ ریشخند وافتضاح گردند؛ بدیدگاه ها همچون مگس وگرکس استعماردرچشم ها ودر دل ها خوار آیند؛ لاشخور بیگانگان وغلامان مزدور به لقب اصلی شان بنامند؛ اما درکنار زادگاه دیگران بدور از مادرشان روزگار بگذرانند. 

شهرم را دوست میدارم؛ زادگاهم؛ جایکه مرا از کودکی تابزرگی بپرورش جسمی وروحی وبفراگیری دانش وسرفرازی قدم بقدم لحظه بلحظه نفس به نفس بدوشش گرفت .

کس ویا کسانی باشند که از شهر خود نفرت داشته باشند؟مردمانی باشند که آغوش نوازشگرانه مادرشان را بطاق نسیان گذاشته وشیفته ودل باخته دیگران گردند؟      انسانی را سراغ دارید که عاطفه های زندگی مادری را بدور افگند وگستاخانه ونامردانه مادر خویشرا بخاطریکه غنامندی نداشته تنها بگذارد؟ 

 اگر به چنین مردمی برخوردید موزیم تاریخِی کشور به اثر چور وچپاول نامردان خالی شده است؛ میشود که این گروه را به موزیم به نمایش بگذاریم تاهویت تاریخی شان در میکرسکوب آزمایشگاه های کشور به بررسی گرفته شود.

هرات را دوست میدارم وبر آن هستم که از وطنداری ودوست داشتن ولایت وحفظ ونگهداری آن از سراشیب ترفند هاومکرهای بیگانگان ودشمنان وغدارها وبیمایه ها، به ادای رسالتم درقبال ولایتم بپردازم. 

چه درتاریخ هیچ وطنفروشی که به بهای بدست آوردن سرمایه از بیگانگان بزندگی رسیده است بجایگاه انسانیت وآدمیت نرسیده است. 

سخن راست خدنگی است که زهر آلود است

                                  جگر شیر بخواهد که بجرئت شنود 

هراتیم درهرات بدنیا آمدم وبزرگ شدم؛ هرگونه جرئتی را دارامیباشم؛ اگرجرئت وشهامت گوهره فروشی میبود باسرمایه و دستمایه فروشات آن میتوانستم بمردم کشورم کمک کنم که هرگز روی سرمایه گذاری بیگانگان حساب نکنند وپول های مفت وسرمایه های باد آورده را که بهای برباد رفتن خانه وزندگی مردم وهم میهنان شان می انجامد بمصرف نگیرند که بنا بقول معروف:

فریب تربیتی باغبان مخور ایگل

                            که آب میدهد اما گلاب میخواهد. 

 جرئت مثبت دارم شاید این پدیده و جوهر بیشتر از آن نشئت دارد که تمام وابستگی هایم بخداوند بزرگ است؛ این است که پروای هیچکسی راندارم بدون هرگونه تردید وشکی مسایل جاری کشور ودین ورسم وعنعنه ام را ببیان میگیرم. 

ارزش هیچ انسانی را نادیده نمیگیرم؛ اما درکنار آن از بیدین و وطنفروش ومزدور بیگانه هرکسی باشد بیزارم.مسایل ولایتم را در نوشته های بسیاری به بحث گرفتم ومیگیرم وادامه میدهم تا هرکسی بداند که: 

 خری درحال جان کندن بود؛ گرگی بالای سرش نشست؛ خرگفت : ای گرگ برو که من از آن جان سخت های عالمم که به این زودیها جان نمیدهم.گرگ گفت : ای خر ! منهم از آن بیکاره های عالمم که به این زودی دست ازسرت برنمیدارم. 

 اینقدر برخودم توان وجرئت وشهامت ودین داری ومسلمانی سراغ دارم که به تنهایی برای بدست آوردن حق جهادی ها علیه همه مخالفین به نبرد ومبارزه ومجاهدت دستی ولفظی بپردازم از آنهای نیستم که بدل بیزاری نشان دهم که خصلت مسلمان ضعیف بردوشم حمل گردد.

 موضع گیریم را در ارتباط زادگاهم هرات درنوشته های (درویش علی خان هزاره درپیشاپیش تاریخ.... و سایر نبشته ها) نگاشتم در ارتباط موضع جهادی نیز (افتخار جهاد دارم تفنگ سالار وجنگ سالارم نامیدی از شما سوالی دارم و....) هرکسی میخواهد به سایت خاوران مراجعه بدارد وآنچه را نوشتم به اندازه میلی متر عقب نشینی ندارم وبجواب بسیاری ازمسایل پرداخته ام که :

تلقین درس اهل نظر یک اشارت است 

                                کردم حکایتی ومکرر نمیکنم.

من درارتباط تصامیمم که گفتم مرا پروای آن نیست که کسی برایم چه عنوان و القابی را دستاویز قرارمیدهد.فاشیزم؛ دگم؛ رجز خوان؛ ماکیاول و.......

ده ها وصدهاکلمه وعبارات دیگر هم که به آن اضافه وعلاوه گردد؛ من همانی هم که هستم. اگر فاشیزم بودن ورجزخوان و... میتواند برای من کمکی کند که تعبیه ولشکرکشی مزدوران خارجی را سرجایش بنشانم؛ من فاشیست ورجزخوانم و به افتخار به این فاشیستی ورجز خوانی بخود میبالم. 

اگر ارکان ده گانه ماکیاول برای من سبب ساز آن میشود که ترور ووحشت وگروگانگیری درهرات بپایان برسد من این اصول بد را که :

 (همیشه درپی سود خودباش؛ جز خویشتن هیچ کس را محترم مدار؛ بدی کن اما چنان وانمود کن که نیکی میکنی؛ حریص باش وتامیتوانی تصاحب کن، خسیس باش وبه کسی سود مرسان؛ خشن ودرنده خوی باش؛ تافرصت یافتی مردم را بفریب؛ دشمنانت را بکش وتا میتوانی دوستانت رانیز؛ در رفتار بامردم به زور متوسل شو؛ همه مساعی خود را برجنگ متمرکزکن).

سرلوحه قرارمیدهم واز این مکتب زور؛ سعی میکنم دکترا بگیرم. من نمیخواستم به توضیح وچگونگی مکتب ماکیاول؛ نیکولا (1491-1527 م ) بپردازم؛ لیکن جای آن آمد که به بینم این رفتار درنوشته های من مصداق دارد ویا درعملکرد آقای انوری والی پر روی وبی ننگ وعار وتحمیلی ولایت هرات؟ تعمق واندیشه مندی وقضاوت بیطرفانه اهل نظر بهتر است.

         بد اندیشی مرا گر خواند نااهل      جواب او   به نزد  من بود سهل

          محمد رحمة للعالمیــــــن بو د      چه ها میگفت درحقش ابوجهل 

شیطنت بازی مقامات هرات به شکستن سنگ مزار شهید صفی الله افضلی به منافقت وبهم اندازی گرفته میشود و دیگران نیز بخاطریکه از این روند عقب نمانند باکلمات دلسوزانه زمینه های را دست کاری میکنند.

 عجبا از واقعیت صحبت میکنند ولی از بیان واقعیت ها بیزارند. چرانمیگوئید که ازسال های 1364 خارجی ها بادادن پول های وقف امام رضا بخریداری اراضی نوار مرز قزل اسلام از هفت بلا ها و علیزایی ها وعده خوانین دیگر دست زدند و آن وطندوستان بیسواد وکم سواد بعد از اخذ پول های شان یک میلی متر زمین را به استعمارگران ندادند وحتی راه رفت وآمد را بروی شان مسدود ساختند.

نگارنده بعنوان نماینده جبهات شهید صفی الله جان افضلی که پایگاه های جهادی ما در کا کری و حاجی آباد قرار داشت رفت وآمد داشتم ونحوة این ترتیبات را وصحنه سازی هارا دربرنامه ریزی های لمس مینمودم ولی در آنموقع ملت وکشور ما درگیر مسایل تجاوزات روسهاقرارداشت.

فرزندی ازقهرمانان جهاد روزی از این نوع برنامه ها برایم شکایه سرداد ومن گفتم که :

      شنیدم گوسفندی را بزرگی      رهانیدش زدست وچنگ گرگی

     سحرگه کارد برحلقش بمالید       روانی  گوسفند  ازوی   بنالید

      که تو  ازچنگ  گرگم  در ربودی    ولیکن  عاقبت  گرگم  تو بودی 

  وافزودم تعجب در این است که همه روزه مامجروح ومعلول وشهید در داخل ودرنوارمرز داریم اما خارجیها تصور میکنند که این خیل شهداومجروحین درزیر دیوارها چنین شده اند وباورنمیکنند که ملت افغان باهرمتجاوزی چنین برخوردی خواهند نمود.

 سپس ادامه این خرید اراضی به ولسوالی کهسان (کهستان) هرات وسایر نوارمرز ترتیب داده شد که در آنجا بتوسط پاپلزایی های جوانمرد بسرنوشت مشابه دچار گردید واینک در دوران کاری ( سعید؟ انور انوری ) باپیشرفته ترین امکانات بدست مجریان اصلی بساختمانی گرفته شده است. 

همواره بدبختی ملت افغان از زمامداران نابکار ومزدور نشئت وسرچشمه گرفته ومردم ما درحفظ ونگهداری سرزمین شان ازجان مایه گذاشتند. 

نسبت بزحمتکشی دیگران که میتوانند به شهری مثل هرات خانه بسازند وخود هراتیهای که از آبا واجداد خود درهرات زیستند وتاهم اکنون نیز خانه گلی ندارند درسایر نوشته ها یم سوالاتی وابهاماتی موجود است.

آیه هارا غلط ننویسید ( واذاخاطبهم الجاهلون قالوا سلاما ) ادبیات ممثلی مَثَل هارا نیز چتل نکنید ( کافر همه را بکیش خویش پندارد ). 

 من هراتی هستم وبامردمم وجوه مشترک دارم وشرح حال زندگی شانرا از بدبختی ومصیبتی که بسرشان آمده برساندن صدای مظلومیت شان اقدام میدارم؛ به بخشید وجه مشترک دیگران به استثنای اینکه باید قلعه استعمار به جهت بود وباش مستعمره نشینان وهمان ستون پنجم جابجایی گردد؛ چه ملاحظه دیگری دارند؟

      ابلهی باشد که خود را گم کند           کدخــــدای خانه ای مردم کند 

 مگس که دربین غذا می افتد کاری دیگری نمیشود ؛ دل انسان بد میشود ؛ انگیزه های خصمانه ونبشته های موضعگیرانه سبب آن نمیشود که کسی به اندازه سوراخ سوزنی عقب نشینِی کنند ؛ بلکه سایرین را به عقب نشینِی وادارشان میسازیم. 

گراف ذیل را مورد ارزیابی قراردهید که ازمتن نوشته گرفته شده است :

راستی در کجای هرات آستان قدس رضوی زمین خریداری کرده است که آقای رجاء از آن نام می برد و نگران است؟  

باتمام پنهانکاری های استعماری واکنش های عمومی ملت وطندوست ما همه جانبه موضع گیری داشته اند ؛ حال بنا بقول توجیه گران ؛ آستان قدس رضوی می بایست که زمین خریداری کندوبدست مزدوران خود بسپارد؟ 

عجب نویسنده گانی وعجب اندیشه های بهتر است مروری داشته باشید که چه نوشته اید ساده گی را درخود بجستجو بگیرید ؛ مردم آنقدر هوشیارند که موی را ازخمیرمیکشند ؛ این پدیده وچکیده افکاری بیانگر آن است که :

ازشما گذشته خداوند یک عقل سالمی را بفرزندان تان عنایت فرماید.

بزور خارجی ها بسیار تکیه نکنید که این تجربه در افغانستان شکست خورده وهم اکنون نیز به هیچ جای نرسیده است ؛ اتکای مردمی میتواند برهمه نابسامانیهای ملی ومیهنی خط پایان دهد.

وابسته هستید که هستید ؛ درنهایت وابسته وردار بدو بادار است وارزشی به اندازه نوکری وپولی که دریافت میدارد ؛ دارد . 

 دولتمردان مزدور قبلی ما شعارمیدادند که : سیگار امریکایی را با گوگرد روسی آتش میزنم ؛ ولی روزی از این نوکری چنان بسرخود خوردند که آرزو داشتند که درکنار ملت میماندند ؛ از تاریخ بیاموزید. 

شهرما ؛ زندگی ما ؛ سرنوشت ما ؛ آینده ما ؛ آینده فرزندان ما ؛ نیک نامی وبدنامی تاریخِی ما ؛ دینداری ما ؛ وطن دوستی ما ؛ آسایش وآرامش ما؛ ناموس داری وغیرتمندی ما ؛ روحیه دشمن ستیزی ما ؛ رسم ورواج وعنعنه ووارث بری خون شهدای ما و ..... در ید تصمیم گیری های ماوابسته وچشم دوخته شده است ؛ ومردم ما پاسدار آنند. 

 مردم غیور هرات نیازی به تعریف وتوصیف آنانیکه میخواهند روباهانه به حیله گری متوسل شوند ندارند ؛ خود مردم ما آگاهی کامل به دانش ولیاقت مندی و دینداری و وطندوستی دارند.توصیه وپند و اندرز وتوصیفات را درصندوقچه فکری خود گذاشته به آنانی بدهید که تشنه آنند. 

من ازنبشته های میهن دوستانه ام به نان ونوای نمیرسم وقصد رسیدن راهم ندارم . ازنبشته های که توجیه گر اهداف شوم بیگانگان باشد وبرضد وطندوستان بدست چاپ ونشر سپرده شودبدستاوردمزدوری وخانه و همه چیز میشود رسید. 

 من بانبشته هایم کمر استعمارگران ومزدوران شانرا میشکنم ؛ من بانبشته هایم جرثومه های فساد ودست نشانده گان بیگانه را برسوایی ودر بدری بدست مردمم میکشانم.

من بانبشته هایم پتک سنگینی برفرق آنان میزنم که بامایه ودستمایه بیگانگان بر آنند که درموقع دستور اجانب همچون سگ تبصبص وخوش خدمتی کنند تا بیگانه ها بروی شان بخندند.

 من مینویسم که مردم کشورم حقایق پنهانی وکتمان شده را برملا وبوضوح درک کنند وبدانند که خنجربدستان بیگانه در لابلای صفوف ملی منتظرند تاخنجر زهر آگین بیگانه را از پشت برجان کشور وملت فروبرند.

نمک پرورده کس نیستم همچون گدا چشمان 

                                                 نمک برزخم دل ها میزند شور کلام من.

یک توصیه و یک تذکر : 

 در بازارگرم وطنفروشی ومزدوری وچور وچپاولی که درهرات بدست اجنبی بیگانه پرست آقای انوری وهمراهان مزدور وپست او از دیر مدتی درروال تطبیق قراردارد . نبشته های من برای کسانیکه از امور سیاسی الفبا خوان باشند ؛ نان آور است ؛ هرکسی بخواهد تقرب ونزدیکی بیشتر به ( سعیدانور انوری ) بجوید میتواند چند سطر وچند تافاعل وفعل ومفعول و.... 

ردیف قراردهد وعلیه من موضعگیر بدارد وسپس نبشته اش را به پیشگاه وخوان کرم موصوف ببرد ؛ در ردیف اخذ امتیازات پول وخانه ئی قرارمیگیرد.

ومیشود که دامنه روضه خوانی که شغل پرمنفعتی است برخزعبلات خوانی علیه من دستاورد سود زیادی را بدرگاه بیگانگان ومزدوران شان ببار آورد. 

این چاه اگر برای من آب نداشته باشد برای خزعلی ؛ چمن علی ؛ قنبر علی و... نان دارد خاصتادر شرایط کنونی که مردم قهرمان وسلحشور هرات نیز در مراسم 24 حوت مزدوران اجانب را برگبار سنگسار قراردادند. 

 بناء به نوشته های گذشته ام مراجعه داشته ومضامینی را بفرمایش گرفته و خریداری فرمائید وسپس به سایت ها بفرستید ؛ مارکتینگی است که بیکاران را به نان ونوای میرساند .

وتذکری دیگر : 

روی سخنم خاصتا باهمان قشر وطیقه ای است که ازمزدوری بیگانگان بنان ونوای رسیده اند ومورد بحثم تنها همان عده هستند. 

هیچ کس ازهیچ قبیله ومذهبی که شامل وطنفروشی نگردد مخاطب من نیست ؛ توقع دارم که صداقت وصراحت بیان مرا بدور ازهرگونه ابهام وتصوری ناجایز پذیرا شوید.

الحاصل : 

اگر مصیبت روزگار وبدبختی عایده وبیغیرتی دولتمردان مزدور سبب ساز آن گردد که ولایت هرات بدست چپاولگرانی بوساطت مزدوران زر خرید شان مورد نشیب روزگار واقع شود ؛ تاجان وتوان داریم پیر وجوان ؛ مرد وزن می ایستیم قهرمانانه به نبرد خود ادامه میدهیم وثابت میسازیم که همانطوریکه هرات همیشه در حرکت ها وقیام های خود تنها بوده ؛ تنها میرزمیم میکشیم ویاشهیدمیشویم ؛ اما به هیچ بیگانه واز خودی ؛ مزدوری وحلقه بگوشی نمیکنیم ؛ واین از خصلت برازندگی وسرفرازی مردم هرات است ؛ ومزدوران بیگانه نیز بدانند که درنبردگاه بیرحمانه خواهیم تاخت.

جواب است ای برادر این نه جنگ است                                    

                                             کلوخ انداز را پاداش سنگ است .

نوراحمد رجاء

۱۱  حمل ۱۳۸۷

لینک
۱۳۸٧/۱/۱۸ - نور احمد رجا

   هرات ویاوه بافی های بی هویت ها   

            هرات ویاوه بافی های بی هویت ها

کلاه  رفعت  وتاج  سلیمان
                   بهر کَل کی رسد حاشا وکلا 

حضرت سلیمان به کلاغ پیسه گفت بهترین وقشنگ ترین پرنده روی دنیا را برای من بیاور؛ کلاغ پیسه پس از گشت وگذار زیاد؛ جوجه خودش را آورده وگفت ازین بهتر را نیافتم .

شد خزان وبلبل از قول پریشـــان بازماند
                            توهمان مردار مرغ بی محل خوانی هنوز

            در آغاز برای نوبجارسیدگان سیاست ونو بدوران رسیدگان قدرت؛ آنانیکه تازه قدم از لابلای کوه ها وسنگلاخ ها پا به شهر گذاشته اند میخواهم بعرض برسانم که قصه چهل کوسه مثنوی معنوی را ببازی روزگار بسرمشق نگیرند که مردم هرات این کوره راه هارا تا تای تمت به نهایت رسانده اند وبقول معروف که ریش خند اهل معنی فیل را خر میکند ومردم بادانش هرات ترانه :

خر برفت و خر برفت وخر برفت
                                عمرما باخر همه یکســر برفت

            این ماجرا وقصه وافسانه وحکایت وروایت را با همه زد وبندهای شیطانی وکیدانی آن به تجربه گذاشته وبریش صاحبان این برنامه میخندند.

            درحالیکه درهرات بحران ناباوری به حاکمیت بحد وفور آن قد برافراشته است و مردم عامل تمام ناامنی ها؛ ترورها؛ وحشت ها و به سقوط مواجه نمودن امورات زندگی تجارتی؛ اقتصادی وکارگری مردم را در راستای ناهنجاری های مقامات میدانند وبنا به مثل مردمی که :

            ( اگر پدر سیر باشد ومادر پیاز چگونه میتوان انتظار بوی خوش را داشت ) . اعتصابات اخیر هرات بشمول واکنش های امت بپاخاسته درمراسم 24 حوت هرات بوضوح بیانگر همه امورات است .

            گوش ندادن وتوجیهات ومتهم ساختن این وآن درفارمول ادامه وروند چند روزه دیگر حاکمان قرارگرفته است وگرنه شعاروخواست مردم را همه دیدند وشنیدند.

            مردم هرات خواستار آمدن محمداسمعیل خان نشدند و محمداسمعیل خان نیز خواستار وپیشنهادی بکدام مراجع برای برگشتن به هرات نداشته است؛ هرگاه کدام سند در این زمینه بدسترس باشد ارائه گردد . 

           واز جانب مردم اینقدر حق دارند که در راستای سرنوشت خود؛ سرنوشتی که هم اکنون بکشتار وترور وناامنی گسترده روبرو است خواستار تجدیداتی باشند . 

           کلمه امیر لقبِی است که علمای جیّد هرات وعامه مردم برای محمداسمعیل خان داده اند؛ هرگاه مردم نخواهند آن کلمه را بکارنمیبرند؛ کس وکسانی حق آنرا ندارند که از جانب مردم سخن بگویند. 

            صعصعه درباره حضرت علی (ع) یک سخن کوتاه دارد؛ در روز اول خلافت روکردبه آن حضرت وگفت :

          ( زینت الخلافة ومازانتک؛ ورفعتها ومارفعتک وهی الیک؛ احوج منک الیها ) یاامیرالمؤمنین توبخلافت زینت وافتخار دادی؛اما خلافت برای تو زینت وافتخاری نیست؛ مقام خلافت باخلِیفه شدن توبالارفت؛ اما خلافت مقام ترا بالا نبرد؛ خلافت بتو محتاج تر است از تو به خلافت .

            چرا صعصعه این عبارت را به اولین دیدار باخلیفه مسلمین بکار برد؛ مگر خود خلِیفه چهارم باهمه دانشی که داشت به آن امر مطلع نبود ؟ بهر دلیلی که باشد نگارنده انتقادی را علیه صعصعه وارد نمیدانم؛ عمل اختیاری وفکر خصوصی او می باید مورد احترام واقع شود وبراستی که جمله زیبای است .

            اینکه مردم دراطراف محمداسمعیل خان حلقه زده هستند والقابی را برایش دادند بدیهی است که هرکسی درمحیطی هواداران خود را دارامیباشد ولازم نیست که خواست اکثریت مردم مورد نقد وانتقاد دیگران واقع شود.

            ازاین گذشته محمداسمعیل خان درسرتاسر افغانستان مورد محبت ونوازش ملت مسلمان ومؤمن ماقراردارد؛ اگرچندتن بیدین ونامسلمان وضد تحرکات جهادی ودلقک های مسخره ومزدوران اجانب زهر قلب شکست خوردة خودرا به عناوین مختلف بیان وابراز میدارند؛ بقول معروف که عطای شان بلقاء شان وبعبارتی که ( آب که سربالا رود قورباغه ابو عطا میخواند ) . کاروان به پیش میرود و شغال زوزه سرمیدهد.

             بهمان اندازه که دل های برای قلعه سازی وجابجائی قلعه سازی وسکنی پذیری ستون پنجم درهرات درتب وتلاش قراردارد؛ به چندین برابر آن کسانی وعموم مردم هرات مخالف این فکر واندیشه اند.

شـــهپر زاغ وزغن زیبای صید وقید نیست
                           این کرامت همره شهباز وشاهین کرده اند.
 

           ضدیت علیه برنامه ریزی اجانب عمومیت دارد واین بیشتر مربوط ومنوط بخود مردم هرات است کاسه های از آش داغتر سعی دارند که ناامنی وترور و وحشت وبر بریت در هرات حاکم باشد؛ اما خواست وبرنامه آنان تطبیق وعملی گردد.

             یک اصل اساسی وانکار ناپذیر؛ در دوران کاری محمداسمعیل خان تامین امنیت جانی ومالی مردم ورونق تجارت وپیشنهادکار برای مردم در هرزمینه ای موجودیت داشته.

              اما در مقام ولایت داری آقای انوری؛ نه تامین امنیت جانی ومالی ونه هم رونق امور کار وداد وستد هیچ کدام بمردم داده نشده است؛ آنانیکه اهلیت ودستاورد سیاسی ومردمی ندارند؛ پای شانرا بدرازای پای دیگران درازنکنند؛ انانیکه از آب گل آلود ماهی میگیرند بپاداش عملکرد نهایی خود نیز اندیشه داشته باشند که روزی در پیشگاهی مردم بمحاکمه کشیده خواهند شد.

تکیه برجــای بزرگان نتوان زد بگزاف
                              مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی
 

            آنانیکه بخود حق میدهند بعوض مردم هرات حرف بزنند؛ وروال فکری شانرا بباد سخره واستهزاء بگیرند بهتر است خود سرنوشت ولایت خود را بدست بازسازی ومرمت بگیرند.

             مردم هرات نیازمند آن نیستند که دلالان سیاست وتاجران فروش اراضی به بیگانگان بیایند اشک تمساح برای شان بریزند وبرای مردم بادانش وبادرک آن که توانسته اند ولایت خودرا بسازند معماری بیاموزند .

             انتقاد وتوبیخ وتوصیه بمردم هرات لازم نیست بعوض برای مردم محروم وستم دیده خود در ولایت مربوطه شان جایگاه وخانه وکار را فراهم بدارید تابیشتر مردم شما مسافران دیار دیگران نباشند.

              همانطوریکه درسایرنوشته هایم گفته ام مردم هرات باقلعه سازان وساکنین آن مخالفند وقبل از آنیکه قلعه سازی و قلعه سازان سبب بدبختی مردم هرات وشهر هرات گردند؛ خاطرنشان میسازیم که ساکنین مزدور واستعمار واستخدام شده خارج هرگز روی خوشی را در آن قلعه ها نخواهند دید.

            این امر بسته گی به فرد خاصی ندارد؛ این خواست معقول اکثرمردم هرات است. سرمایه داران ا ستخدام شده درکشور وخاصتا درهرات پول های باد آورده را درزادگاه خود قلعه بسازند وبرای هراتی ها همین چند سال بدبختی وفقر وناامنی که بار آوردند بس است .

             حیله گریها مکارانه حاکمان مزدور تابدان حدی است که سنگ مزار شهید صفی الله افضلی فرزند نامدار هرات را شکستانده وبهم ریختانده اند تابدینوسیله بهتانی را علیه وابسته گان امیرصاحب وانمودسازند وتوانسته باشند شکاف ودرزنفاقی را دربین هراتی ها بوجود آورند.

               امیرمحمد اسمعیل خان بارها از دشمن شکنی شهید صفی الله افضلی درزمان جهاد؛ بعدها درمحافل ومجالس نام برده واز خانواده که 16 نفر درسنگر جهاد بشهادت رسیده اند یاد آوری داشته است ودروقت شهادت صفی الله بااظهار تاسف بیان داشت که :

            ( کمرم شکست ومحال است که کسی بتواند جای اورا پرنماید ) .

             امااینک مردی ازجبهه ملی پدر وطن بهمان موضعگیری های جبهه ملی پدر وطنی نفاق افگنانه مبادرت میورزد. قلم بدستان بی مایه و توجیه گر که خود هرگز روزی در راستای جهاد قدمی را برنداشته اند وحتی بزرگان شان از بستر جبهه ملی پدروطن بدرگاه جهاد روی آوردند وبه القاب مزدور بیگانگان ملقب اند؛ این اجازه را ندارند که به هراتی ایکه ازجوانی تامرز پیری عمری را در مبارزه و زندان وبازسازی شهر هرات سپری کرده است نام شکسته بدهند.

           امیرمحمداسمعیل خان جهادگر مؤمن وفرزند قهرمان هرات برای مامسلمانان همان چهره والگوی جهاد است . امیرمحمد اسمعیل خان از قیام 24حوت سال 1357 هرات بعد اینکه دید مردم هرات خواستار بیرون راندن کمونیست ها هستند ازفرقه 17 هرات قدعلم نمود وتاهم اکنون درخدمت جهاد؛ وطن وابنای وطن قرار دارد.

             امیرمحمداسمعیل خان هرگز مزدور و وابسته به هیچ کشور وبیگانه ای نبوده ودرتامین امنیت وبازسازی مدیریت ومدبریتی ا زخود نشان داد که حاکمان مزدور افغانستان نتوانستند تحمل پذیر آن باشند.

             او برای مردم هرات بمثابه پدرپیر ورهبرخردمندی حساب میگردد که دربین مردم زیست وبامردم بمشوره پرداخت ومشوره مردم را درتطبیق حاکمیت بمصداق گرفت .

             آنانیکه فکر میکنند باشکستاندن نام محمداسمعیل خان ویا بادادن القاب اضافی میتوانند خدشه ای بر او واردکنند؛ سبکسرانی هستند که دار وندار زندگی شان اتهام بستن به مسلمانان است واز امورات زندگی شان هیچی که بگفتن ندارند حال نداشته های خود شان را باداشته های هزاران دستمایه زندگی دیگران بدهن کجی میخواهند برابر کنند.

             برای مردم هرات؛ بودن ویا نبودن امیرمحمداسمعیل خان درهرات آنقدرمطرح نیست؛ آنچه حایز اهمیت است این است که فکر مردم هرات که به توسط محمد اسمعیل خان به تطبیق گرفته شده بود؛ بهمان سان می باید به پیش رود واگر درگذشته به هیچ کسی اجازه بنای استعماری داده نمیشد؛ این بینش در مشوره مردم قرارداشت واین مردم بودند که از محمداسمعیل میخواستند که اجازه ندهد اراضی وطن به پول های وقف امام رضا خریداری شود . 

           مردم هرات قلبا بااو همراه هستند؛ ومردم هرات باور دارند امیرمحمد اسمعیل خان درخدمت دین؛ وطن و مردم خودقرارداشته ودارد. بیدینان وبیوطنان وقتی میدیدند حلقه محوری مردمی براطراف امیرمحمداسمعیل خان روز تا روز گسترش می یابد و در بازسازی شهر هرات را بمانند شهرهای پیشرفته جهان ساخته است؛ بدستور باداران خارجی خود بر آن شدند تابهروسیله ممکن جلو این ترقی وانکشاف گرفته شود. 

             خارجیان حاکم درافغانستان بامشاهده شهر امن؛ شهر توسعه وپیشرفته وانکشاف یافته هرات دچار سراسیمه گی وهراس شدند واندیشیدند که اگر این روند به پیش رود؛ روال کار استعمارگران به بن بست میرسد وجای پای امریکا وسایرقلدران بر بنای برگشتن قرارمیگیرد وبود وباش آنان بی محل جلوه مینماید .

             این بود که بادادن بیش از ده میلیون دالر به یکتن ازنوکران سردمدار قبیله چهره معلوم الحال وفاشِیستی به همراهی وهمکاری نیروهای امریکا بر آن شدند تابهرطریق ممکن شهر هرات را بنابودی و ویرانی بکشانند که در این راستا دولتمردان بیغیرت و وطنفروش شیونیستهای مزدور بااین ترفند تمام امکانات را بدسترس قراردادند . 

            حاکمان مزدور توانایی آنرا نداشتند که بااخذ میلیارد ها دالرکمک به بازسازی وتامین امنیت بسایر ولایات بپردازند وبربود وباش مستعمره گان خط پایان بدهند. دولتمردان مزدور براین اندیشه رای ونظر دادند که به توزِیع وتقسیم کمک ها به ثناگویان خود بپردازند وکشوربهمان حالت مخروبگی وناامنی باقی بماند وباداران شان برای بقا وادامه حکومت شان بکشور پابرجابمانند والی بارفتن خارجی ها رفتن حاکمان بی مایه امر حتمی والزامی است.

              چنین مسایل برسرنوشت شهر ومردم هرات بدست تطبیق قرارگرفت وزمینه طوری ترتیب داده شد که دولتمردان وباداران خارجی شان نمیتوانستند سایر ولایات را همچون هرات شکوفا بسازند؛ اما این هنر را بدستور کار قراردادند که هرات را همچون سایر ولایات به بینظمی وبی کاری وترور و وحشت بدست سرسپرده بمیدان ناکاری بکشند. 

            واینک عربده کشان مزدور برای مردم هرات شاهنامه سیاسی ننویسند برهبران مزدور و وابسته خود که بخون شهدای خود بمعامله گیری نشستند درس مقاومت واستقامت وخداپرستی بدهند . 

             مردم هرات هرگز دست وپا بوس هیچ کسی در هیچ زمانی نشدند ونمیشوند وخون شهدای خویشرا پاس میدارند وراه شان را ادامه میدهند وهرگاهی لازم اقتد بپاسداری خون شهداء خون میدهند ولی دست بدست قاتلان نمیدهند؛ ولکه ننگ برجبین نمیگذارند .

            ماازمکتب ورسالتمندی امام حسین ( غ ) این تلاءلوی درخشان سازش ناپذیری را به ارمغان ویادگار ودرس زندگی آموختیم وبه آن پایبندی نیز نشان میدهیم و ثابت قدمیم وثابت میسازیم که رهروان راه امام حسین (ع) هستیم نه شعاردهندگان .

            همانطوریکه صعصعه حق داشت عبارات خوب ومناسب وبامعنای را در ارتباط خلافت خلیفه چهارم بکار بگیرد؛ مردم هرات نیز این حق را دارند که خدمات شایسته وارزنده فرزند برومند وقهرمان خود امیرمحمداسمعیل خان را پاس بدارند و منادیان وجارچیان نااهل را مخاطب قراردهند که :

ماه فشاند نور وسگ عو عو کند
                               هرکسی برفطرت خود می تند.

           ما ننگ وعار برخودمیدانیم که نام کسانی را ببریم که در دوران جهاد ومقاومت وسه دهه نابسامانی های کشور به اندازه خسی دراقیانوس منجلاب کشور نقشی نداشتند . 

            شهر زیبای هرات بامساحت 61315 کیلومتر مربع آنقدر وسیع وبزرگ است که خود بمانند کشوری میماند؛ بزرگان قهرمان در این ولایت چنان خدمات اقتصادی؛ فرهنگی؛ سیاسی؛ هنری؛ اجتماعی بفراوان تهیه وتدارک دیدند که هرگاهی دامنه بی امنی برچیده شود جلوه گاه کار وزندگی برای هرکسی شده میتواند. 

            در این شهر به اندازه نفوس بعضی شهرها شهید تقدیم انقلاب اسلامی گشته است؛ در این شهر به اندازه سازش کاری های رهبریت پرننگ دیگران قاطعیت واستواری بکار رفته است؛ در این شهر محل بود وباش زندگی برای تمام مردم کشورمااست؛ اما یک میلی متر جای بود وباش دست پروردگان استعمار ومزدوران آن نیست؛ چه این مزدور و وابسته هراتی باشد ویاهرکسی دیگر.

شــــاه وگــــدا بدیده دریا دلان یکیست
                               پوشیده است پست وبلند زمین در آب
  

نوراحمد رجاء8   حمل  1387

لینک
۱۳۸٧/۱/۱۸ - نور احمد رجا

   هرات و معمای مقام ولایت: بمانم؟. یا بروم؟.   

                            بنام خدا 

هرات و معمای مقام ولایت: بمانم؟. یا بروم؟.

               روز وصل دوســــتداران یاد باد

                                     یاد باد آن روزگــــاران یاد باد

               مــــبتلا گشـــــتیم درین بند وبلا

                                    کــوشش آن حق گذاران یادباد. 

            جناب حافظ روح وروانت شادباد ؛ کار وبار زندگی عده ای از مردم هرات از آغاز دمیدن روشنی وتنفس صبح (والصبح اذاتنفس) تا سیاهی شب در دست داشتن ودست گرفتن کتاب جناب شما وفال گرفتن و خیالاتی تصورکردن ودل خوش شدن به تفأل نیک وبد شده است.

           هرچند تفأل عمل نادرست ونکوهیده است ودر راستای دین ظرفیتی را بخود اختصاص نداده است و خود حافظ نیز غزلِ دارد که:

کوکب بختِ مرا هیچ منجم نشناخت

                       یارب از مادر گیتی بچه طالع زادم.

            امادرجایکه خون ریختن ومال مردم گرفتن وصدها عذاب وزجر ونابسامانی دیگر رواج متداولی را بخود گرفته است وبرای مقامات سود آور تلقی میشود ؛ گوش هیچ کسی بچنین بکن ونکن های به بند نیست. 

           کارگران فال نیک روزکارگری را جستجوگرند ؛ تاجران روند بازپس بدست آوردن تامین امنیت مالی وجانی وبکار انداختن سرمایه های که اگر از دست گروگانگیرها باقی مانده باشد ؛ داکتران وقضات محترم فال میگیرند که فرزندان کشته شده شان دوباره زنده وسالم بخانه برمیگردند یاخیر؟!...

            صنعت گران ؛ پیشه وران عام وخاص درفکر آن هستند که چه زمانی سایه شوم بدبختی حاکمان نحس وباند تروریست شان ازسرمردم جمع میگردد و درنهایت ازمصیبت روزگار وبدبختی که گریبانگیر شان شده است ؛ تلفنی بپاس خرسند ساختن همنوعان بهمدیگر خبرمیدهند که حافظ را بفال گرفتیم و چنین جواب ما داد:

روز هجران وشب فرقت یار آخر شد

             زدم این فال وگذشت اختر کار آخر شد.

 ودیگری در پاسخ میگوید که بلی منهم به این نتیجه رسیدم که:

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند 

               چنان نبود و چنین نیزهم نخواهد ماند.

           ودرد رسیده وداغ دیده ای بیاد روزگار گذشتة هرات چنین ترنم میدارد:

آن یار کزو خانه ای ما جای پری بود

              سرتاقدمش چون پری ازعیب بری بود. 

           وارتباط گیرندگان دیگر که نوید زندگی آرام را درهرات نه در روز ونه در شب به بیداری وخواب نمی بینند باتوسل غزلیات حافظ را چنین باهم به بحث میگیرندکه:

ما آزموده ایم درین شهر بخت خویش 

          بیرون کشید باید ازین ورطه رخت خویش.

و شنونده اضافه میدارد که:

ای که درکشتن ما هیچ مدارا نکنی

               سود وسرمایه بسوزی ومحابانکنی. 

           قصة زندگی وبرنامه آرام زیستن درشهری که روزگاری امن ترین شهر جهان نامیده میشد وکار بار زندگی بدنبال کارگر وکارمند درتلاش وتکاپو بود اینک بدست نااهلان وبی کفایتان بچنین روزی دچار آمده است که نه از امنیت خبری است ونه هم از ایجاد کار وپیشرفت بازسازی و... 

           مردم بانوید و امید به اینکه شاید چنین و یا شاید چنان شود انتظار روزگار خوشی را در رویاهای خود میپرورانند. 

           اما آنانیکه قسم خورده اند و وظیفه دارند که به هیچ صورت نگذارند آفتاب درخشان ؛ شعاع جانبخشش را به این خطه بتابیدن بگیرد باید بدانند که تنهااعتراف کردن و به حول وحوش قضیه حاشیه رفتن مکفی نیست واینکه:

مایک دولت نشانده هستیم واز خود کدام ارادة نداریم!!! سیدحسین انوری – والی هرات. به نقل از آزمون ملی.

           از آنجاییکه محترم ویس ناصری پیرامون این اظهار نظر استناد لازمه را ارائه داشته ودرسایت آزمون ملی موجودیت دارد من بهمان بسنده میکنم. 

           واینک نقل قولی دیگر: (به روز شده13:20:گرینویج- جمعه21 مارس 2008 02 – فروردین 1387 بی بی سی بخش افغانستان) آقای انوری اخیرا درمصاحبه بایکی ازشبکه های تلویزیونی خصوصِی گفته است اگر مردم هرات بخواهند ؛حاضر است ازمقام خود کناره گیری کند اما تاکید کرد که حاضر نیست درمقابل حرکتهای سیاسی ازمقام خود کنار رود. 

           قضیه ای بهانه ها وچالش های سیاسی را روکش قراردادن همان است که هرکس خواستار کنار رفتن مقام ولایت هرات باشد شامل حرکت سیاسی میگردد.

           این گفته بهمان مثلی میماند که: (ماهی را میخواهی نگیری ازدمبش بگیر) اگر خواست مردم به ارتباط بودن ویا نبودن محترم اقای انوری درخور نظر ودقت قرار داده میشد ؛ این امرمصداق کُلیت خود را در روز تجلیل از 24 حوت به رای ونظر وحتی جواب نخواستن در رسانه ها مطرح گردید که: 

           به روز شده 30: 14 گرینویج – جمعه 14 مارس 2008 24 اسفند 1386 سایت بی بی سی:(مراسم گرامیداشت از بیست وچهارم حوت درهرات بهم خورد وشرکت کنندگان مراسم برضد آقای انوری ؛ والی این ولایت شعار دادند.بیست وچهارم حوت (اسفند) 1357 هرساله درهرات گرامی داشته میشود.

          در آن روز مردم هرات علیه دولت کمونیستی این کشور راهپیمایی کردند ودر درگیری بانیروهای امنیتی " هزاران " نفر کشته شدند.درمراسم امسال باآغاز سخنرانی سید حسین انوری ؛ والی هرات ؛ شمارِی از شرکت کنندگان علیه اوشعاردادند ومحل سخنرانی اورا ترک کردند.آقای انوری این اقدام آنان را به شدت مورد انتقاد قرارداد وآن را توطئه ای علیه خود خواند). 

           ساکنان هرات بار بار بیزاریت ونفرت خود را علیه مقام ولایت هرات بخاطر عدم بلدیت کاری ومصروفیت های غیر وظیفوی وغیر مسئولانه وحاکمیت تروریست ها وگروگانگیرها ابراز داشته اند وهیچکسی تمایلی به بود وباش مقام ولایت نشان نداده است. 

           تنها آنانیکه در هرات و جوار هرات در آرامگاه های ابدی بخواب مرگ فرورفته اند حرفی برای گفتن به مقامات هرات را ندارند ؛ همچنانکه مالی برای مافیای سازمان یافته گروگانگیرها بدست شان نیست. هرگاه مقامات هرات بخواهند برای بقا وادامه کارشان رای ونظر بگیرند میتوانند بزیارت سلطان آقا ؛ شاهزادها ؛ خواجه عبدالله انصاری وسایر زیارات رفته ودر آنجا ترتیب سخنرانی را اتخاذ بدارند ؛ اطمیان داشته باشند که هیچ مردة سر از قبر برنخواهد داشت و اعلام منفی نخواهد داد وسکوت خواهند نمود و سکوت مرده هارا میشود به تائید کاری مقامات مربوطه ولایت هرات توجیه وتحلیل سیاسی نمود. 

            پُر رویی در مسایل سیاسی بصورت یک اصل است آنهم بخصوص به دولتمردان افغانستان که مقام بدست داشته را همچون ارث پدری میدانند ؛ اگربتوانند ویا نتوانند تالحظه مرگ حاضر نیستند دست از آن بردارند ؛ خواست ونخواست مردم برای شان هیچ زمینه و ملاحظه ای نمیتواند داشته باشد. 

            موضوع اعتصابات داکتران وقضات وخواست شان مگر علیه منی نگارنده ایجاد شده بود؟مگر مردم بااعتصاب شان از من میخواستند که بار دیگر موضوع قلعه سازِی وتعبیه ستون پنجم دشمن را یاد آور گردم وخاطر نشان سازم که روحیه مردم هرات به هیچ وجه با آن عملکردها مساعد نیست.ومردم هرات اتمام حجت واولتیماتوم خود را بهروسیله ممکن بیان واظهار داشتند و این حقیقت را برای چندمین بار بگوشها رساندند که هرات شهرقهرمانان وشهر شهداء است. 

           پای دراز بیگانگان و مزدوران شان قطع میگردد ؛ چشم طمع داشتن به این خطه ازجانب هرکسی ؛ هرکشوری وبوسیله هرکسی دیگر که زمینه سازی گردد ؛ سبب کوری چشمان شان میشود. شهرهرات در دوران لشکرکشی چنگیز بیادگاردارد که (زنده جان) یکی ازولسوالی های هرات به این معنا لقب داده شده است که تنها یکنفر با پای لنگ شده زنده ماند؛ وسایر مردم درمقابله بادشمن شهید شدند.ومحله سبعه یاد آور آن است که تنها هفت نفر مجروح زنده ماندند وماباقی سکنه درمقاومت شهید شدند.

           گوشهای کر و فکر های بیمار وچشمان سفید بیش ازین ملعبه وبازیچه دشمن نگردند که غرامت وتاوان آن سنگین وعمیقا سنگین خواهد بود.

خروش سیل حوادث بلند میگوید 

            که خواب امن در این خاکدان نمیباشد. 

            مردم قهرمان ومسلمان هرات بخاطر حفظ سرزمین آبایی واجدادی خود علیه هرکسی ولو دولتمردانیکه که وطن فروش باشند برخورد قاطع وسرکوبگرانه خواهند داشت وبرای هیچکس وبیگانه ای هرات سرزمین رویایی وامن شده نمیتواند.

             در این سرزمین درختان غرس شده بیگانه باتبر وطندوستان هنوز بثمرنرسیده بدست قطع ونابودی سرزده خواهند شد؛ درمیدان معرکه ونبرد جای هوشدار وگوشدار نیست ؛ هوشدارها همین است که میخوانی ومیشنوِی. 

            هرات وابسته بهمان سرزمینِ است که وقتی روسها به کشورما تجاوز نمودند در برهه شکست ساز وبرگ نظامی را گذاشته وخود بادستهای خالی این سرزمین را ترک نمودند. مردم هرات درحالیکه خواهان زندگی مسالمت آمیز وایجاد روحیه صلح وصفا هستند ؛ بخاطر پایداری صلح وتضمین امنیت لازمه متواتر از طرق مختلف وقتا فوقتا نگرانی خود را از ایجاد فضای ناسالمی که بر روند ترفندهای سیاسی به بهره گیری گرفته شده است اظهار تشویش ونگرانی مینمایند.

             ونشود که داد وفریاد ها به بن بست برسد وعملکردهای روی دست گرفته شود که هیچکس آرزوی آنرا ندارد وهیچ هراتی خواستار آن نیست ؛ اما لاعلاجی ودرنهایت سختی قرارگرفتن ودست درازی های برنامه ریزی شده احتمال هر امر وپیش آمدی بعید ودور از انتظارنیست.

             ودرنهایت گناه وتقصیر آن بدوش دولتمردان و کسانی خواهد بود که باعملکرد وسکوت وانتصاب نابجای خود زمینه ساز ؛ ناسازگاری های شدند که دود حاصله از آن بسا چشمهارا بکوری خواهد کشاند و آنگاه درپیشگاه تاریخ ومردم خود سرافگنده وشرمسار خواهند بود.

                     بیانی که باشد به حجت قوی

              زنافرخی باشـــد ار نشـــنوی 

نوراحمد رجاء

۴ حمل ۱۳۸۷

لینک
۱۳۸٧/۱/٧ - نور احمد رجا

   بازی باواژه گان فارسی .   

 

                        بازی باواژه گان فارسی .  

     به صدر مصطبه ام مینشاند اکنون دوست                                              

                                 گدای شهر نگه کن که میرمجلس شد                                                                                    (  لسان الغیب حافظ  )  

           برسمند بلند سخنم برمصطبه رفیع تکیه زده ام قلمم تنها نوکی دارد بدون رتگ کاغذی برای نوشتن نداشتم اندیشیدم که باید بنویسم وپریشان نداشته هایم بودم که کبوتر سفیدی پرپرکنان وجلوه کشان بجلو دستم در پس وپیش شدن  قرارگرفت درحیرت افتیدم که کبوتر به نداء در آمد :

                 اگر فارسی مینویسی نوک سرخ مانندم را بدستت بگیر وبر بالهای سفیدم بنویس ؛ غافل ماندم که دوباره ندا داد بنویس ومنتظر نمان من کبوتر سفید صلح وآزادیم ؛ ازجلوه پردازِیهایم استفاده ببر  که جلوه دادنم نجات وفلاح هردوی ماست؛ اگر زبانت به بند کشیده شد واگر زبانت بزیر ساطورفرنگی و بدوکان  فرنگی رفت وتکه پارچه شد زیبائیهای پیکره سفید ونوک سرخ مانند باپرفشانی های هواپروازانه ام را کدام زبان بوصف خواهد گرفت ؟.

             لاله سرخ شقایق نوک کبوترسفید وصلح آزادی درلابلای انگشتانم همچون  قلم ابروی خوبان  بزیبای چشمان کمک وهدایتم مینمود وحَباب روی آب واژه ؛ واژه های کلمات را بدرخشیدن میگرفت وسپس چراغ عمر اوخاموش میشد وهریکی که بسوی نابودی سوق میخورد ده حباب دیگر کلمات ؛ جانشینیش را بدوش میگرفتند وگویای گفته کلیم را که :

              باکمال نازکی افکار ما بی مغز نیست                                        

                                     هرحبابی کشتی نوح است درجیحون ما.

           نوک کبوتر را بدست گرفتم و برعرش برین سخن خودم را استوار ساختم تاکلمات رمانتیک وجذاب زبانم را بر بال کبوتر بنویسم وبر فراز کهکشانها رهایش بدارم تامرواریدهای نهفته  دُر گوهر نایاب زبان فارسی در تلاطم ابر های بهاری بصورت باران سیل آسا بر دشت ودمن کوه وصحرا ؛ اقیانوس ودریا وهمه آفاق ها وحتی باتلاق ها بباریدن گرفته شود وسراسر پهنه گیتی را زبانم آب یاری نماید.برعرشگاه استوارم ؛ باکلمات آبدارم ؛ بادستمایه ای نیاکانم تلاءلؤ های فراخای نوشتار ارثیه ای شاعران نامدارم را بازرکوب طلا و آذینی از الماس براوراق تاریخ زمان وزبان به کنایه برای کنایه داران بی بند بار درآغاز از قول لسان الغیب حافظ شیراز برگبار شعر وشلاق زدن سخن گیرم : 

                          تلقین ودرس اهل نظر یک اشارت است                                                                                        گفتم کنایتی ومکرر نمیکنم .

وبفرموده غنی کشمیری:

                  توکه هرگز سخنی ا هل سخن نشنیدی  

                              چون سخن ساز وسخن فهم وسخندان شده ای.

روح وروان غزلم حافظ مایه دار زندگیم : 

           چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست 

                                    سخن شناس نهی جان من خطا اینجا ست .

صائب شناس نیستم که ادعا کنم شعر زیبای اوباشد:  

         چشمی که ندارد نظری حلقه دام است 

                                   هرلب که سخن سنج نباشد لب بام است.

             داده های سخن خدادادیم در زبان گیرای فارسی چنان زیاد وپُر روی هم ریخته است که هنوز موجی بساحل نارسیده امواج خروشان سخن  بشتاب در ذهنم به اهتزاز میآیند وهرگاهی جمعی از غنچه گان ناشکفته ؛ نازکدانه های سخن که بشیر مرغ ومغز استخوان وعسل خود را بسوژه وکلمه ای  در زبان فارسی به بهره رسانده اند بخاطر سهل انگاریم روی از من  برتافته وبطاق نسیان فکرم بدست فراموشی سپرده میشوند و وقتی دنبال شان میگردم تابکار شان برم ؛ چنان از من رمیده وبکنجی خزیده اند که همچو عنقا سراغه شان را نمیتوانم بدست آورم زهی حسرت که درد آن رمیده گان گره بر طاق دل وبر زنجیره فکرم حلقه زده و مرا درحلقه دربسته خود همچون اسیری دست وپادسته ولبان به طناب دوخته وزبان بکام چسپیده نگهمیدارند که هیچ حرف و جملة زیبای از زبانم ودهانم بتراوش نرود مبادا فریادی سردهم که : 

                                  نوبت کهنه فروشان درگذشت                                                                                      نوفروشانیم واین بازار ماست. 

          رمیده دیگرم برغبار راه فکرم چنگی محکم زده است وقفلی را بر روی شناسنامه های شاعر ان بزرگم به بند کشیده ؛  این است که بیتی ازشعرت را مینویسم ( تونامداری و بدون شک نام داری ) ولی مرد گمنامی چون من نتوانستم نامت را در حفظیات ذهنم حفظ کنم و خوانندگان محترم نیز این کوتاهی وقصور را که من به آن معترفم برنوشته هایم نادیده انگارند. ادامه رگبار شعر نیاکان وبزرگان واُدَباء انجمن آراء زبان فارسی را برطاق بالای زبانها بطمطراق رژه تعلیم سربازان در پیشگاه بزرگان وبکنایه زنی بدشمنان به بحث میگیرم که :  

                      سخن سنجیده گو تادوست را دشمن نگردانی                                                                  زحرف بیمروت آشنا بیگانه میگردد.

صائب سخنم صاحبانه پندم میدهد که :  

             درسخن گفتن خطای جاهلان پیدا شود                                          

                             تیر کج چون از کمان بیرون رود رسوا شود.

کمال خجندی  بابهره مندی کمال بکمکم دستاویزی میدهد : 

                          مراد خاطر ما نیک میداند رقیب اما                                           تغافل میکند زان سان که پنداری نمیداند .

وفردوسی نامدار که فردوس برین جایش باد. 

                           نمیرم ازین پس که من زنده ام                                                                                          که تخمی سخن راپراگنده ام. 

            قامت موزون سخن  برلایه ای از ابریشم بدستمایه بزرگانم در داشته های انباشته فکری شان به کتاب های نامدار بسرفرازی رفته است که سبب رشک وحسرت شده است .یخن دریده وپاچه ورمالیده ای نیستم که داد سخن دیگران را بدشنام هایم بسراغ های صندوقچه اسرار شان ارسال بدارم .فرزند نویسندگان هستم  نه دشنام دهنده بستوه آمده گان ؛ اهل ادبم نه فرزند بی ادب ؛ ازدهانم تراوش چکامه های سخن میتراود ؛ نه گندیده شده تناولات که مجرای نزولی شانرا بعوض گرفته باشند.اهل ادبم ادیبانه برشاخ استوار سخنم پاسخگوی لاابالیانرا بجواب نمیگیرم؛ خودم را به آب پاک مدنیت وپیشرفت وانسانیت شستشودادم وحاضر نیستم به هیچ خون خری غوطه بخورم .

               سگ هار  و سگ یله گرد اگر پایم را بدندان گرفت ؛ خنده ای نثارش میدارم ؛ آدمم آداب آدمیت دارم وبرزبان بسته ای بی سخن که ازکمبود حرف وکلمه وجمله در رنج است و دُر فارسیم را به آدرس من بدشنام گویی میگیرد به مَثَل  گرانمایه زبانم دعوت به شنیدن میدارم که  : 

   ( آنرا چه زنی که روزگارش زده است )  کمبودی تو در روزگارهمان است که به مَثل دیگرم ( عجب آدم کنی است زمانه ) وروزگار زده هستی را من چه بنویسم. ومن بدستورکلام خداوند که مخاطبم قرارداده است : ( قولوا للناس حُسنا )  بامردم به نکویی کلام برانید وسخن زنید وحتی به  او بیت صائب را نمینویسم که :  

                                دهن خویش بدشنام میالای هرگز                                                                        کاین زر قلب بهرکس که دهی بازدهد.  

                 رمانتیک را ا زادبیات قرون وسطا وازکلمات فرانسه که در فارسیم به بیان معنی آنکه : ( کسیکه به تخیلات وتجسم افکار خود آزادی کامل دارد ) بدان لحاظ بکار گرفتم که قاموس سخن زبانم را بدرازای تاریخ ادبیات جهان به پیشتازانه فرهنگم بیانگر آن باشم.در رمانتیک افکارم  روح بزرگ ( مسعود بزرگ ) را می بینم که باقامتی استوار ایستاده است و نگاه دوخته که نویسندگان وفرهنگیان و شعراء زمان و زبان همانند او تجاوزات نسل کشی را که به شکست ؛ شکست خوردگان انجامید به پاسخ های دندان شکن نوشتاری به بحث گرفته اند ویا سکوت اند و مرده. 

          بدون شک هرمقاله ای بدفاع از زبانمان روان بزرگان مارا شادمان میسازد و روان مسعود بزرگ کنجکاوی دارد که به بیند شعراء گرانقدر زبان همچون مرحوم استاد خلیلی زمان درنقد عملکرد زشت متجاوزین ( روسها ) ورستاخیز عظیم پایمردان جهادی ؛ زمزمه های شعری شان گل شکرهای زبان فارسی را بیانگر است ویا رو به بیانگری روان است . همه میدانیم که شب آخر عمر مسعودبزرگ بابزرگان ادب تافرارسی نماز صبح به شب زنده داری دعاو شعر بسحر رسیده بود .   دریغا که زبان توصیف شعریم و احساس زنده ای شعرگفتن درمن به بهره هنر نرسیده است وگنگی ام که :  

                            من گنگ خواب دیده وخلقی تمام کر                                                                            من عاجزم زگفتن وخلق ازشنیدنش

              ثنای نثر سخنم بروصف زبانم به توسعه روان است.تکیه گاهم اندیشه تفکرم است وقلمم همان نوک سرخ مانند کبوترسفید؛ بازتاب اندیشه هایم را که پایانی نیست ومملو از دانش ؛ دانشکده ودانشجویی و دانشگاهی است بدانش نوشتهایم بطور مستمری غذای فکری بیرون میدهم واز غذاهای لذیذ فکری همزبانانم مستفید وبهره مند میگردم وباخوشیها قرین وسرفرازم ودشمنم را می بینم که در بن بست فکری و روحی دچار است بلندگوی را بدست گرفته که بسختی از آن صدای بیرون میرود و صدای که به گوش دیگران میرسد بسی دلخراش است وبهتان وکتمان حقیقت است  وانکار آفتاب  درماه سرطان  تابستان .  

   بنال که ناله های زور گو را باد بازوزه های شغالان یکجا بکودال های مُخ های بی مغزمیرساند ودفنش میدارد و مینویسد  ( قبرستان اندیشه های پوچ ) .برهمه مان توهینی بزرگ روا داشته شده است وهیچکدام مارا طاقت وتوان سکوت نیست ؛ اگر گاهی کسانی ازما دیر می جنبند وقلم دست شان دیرتربرنگ میآید ؛ باکی نیست آنانیکه علمبردارند باوردارندکه :                            

راکب آن نیست که گهی تند وگهی خسته رود                                                    راکب آنست که آهسته وپیوسته رود. 

           انتظار وتوقع آنرا داریم که همزبانان ما خود وارد صحنه نبرد فرهنگ گردند ؛ واگر مشکلی درکارشان باشد بانام مستعار ادای رسالت بدارند ؛ اما سکوت سنگین وبی تفاوتی وتماشابینی واز آب گِل آلود ماهی گرفتن وخود را بدشمن شیرین گرداندن را من نامی نمیگذارم.انباشته توانای فکری وقتی در دسترخوان وتریبون سخنرانی  ؛ شعر ؛ بیانیه ؛ طنز ؛ کاریکاتور ؛ کنایات ؛ ریشخند واستهزاء نثار بدگویان زبانت نگردد و بر دیگران  ببازار مارکتینک عرضه نگردد ؛ دسترخوانت را ببند ومحکم نگهدار ؛  که  نان سوخته هایت همان بهتر که نزد خودت باقی بماند.  

                          هرآنکسی که در این حلقه نیست زنده بعشق                                                         بر او نمرده   بفتوی    من نماز   کنید.

و:                           چرخ بگذر    زفکر     بندگیم                                                               که اسیران تو سوای من است . 

من مصمم که :  

                            چرخ برهم زنم ارغیر مرادم گردد                                                          من نه آنم که زبونی کشم ازچرخ فلکو :                                    

اگر جز بکام من آید جواب                                                                  

                         من وگرز ومیدان وافراسیاب . 

                                سمند کمند سخن که بر رواق بیستون فضای لایتناهی آسمان ؛ بر بال کبوتر سفید صلح و آزادی که به درگاه سخن ؛   مولینای بلخ ؛ سعدی ؛ حافظ ؛ فردوسی ؛ سنایی ؛ خواجه عبدالله انصاری ؛ مولینا عبدالرحمن جامی وبیگران تادیگران.... در زیردستم به مشابهی تختی روان درآرامش بود ؛ با برداشت از  رواق سخن ارثیه بزرگانم به بیتابی گرائید و درد مندانه التماس نمود که بگذار داشته های را که بر بال وپشت وسینه وپهلوهایم نگاشتی به تقسیم آغاز بدارم ؛ تاروشنان زبان بروشنایی بهره ببرند وکوران دشمن زبان ناچار ولاعلاج گردند تا بدانشگاه سخن و بدانشکده های دانشگاه ؛  و بدانشجویان  دانشکده ودانشگاه سر آستانبوسی را بقدمگاهشان تقدیم بدارند و اعتراف دارند که :

 مادران ما ؛ مارا در زایشگاه زبان فارسی به آرایشگاه جهان هستی بدنیا آورد وکنون ما از این آسایشگاه به آرامشگاه دنیا لمیده ایم وپالایش وجودی مارا ازارتکاب ندانستن واژه گان فارسی نیازی به پالایشگرانی چیره وغنی وسرشار از این فرهنگ وفرهگستان است وتاهنوز به اندرزگاه زبان چنین تنگ گیر نیامده بودیم که به ندامت ازعملکرد ها دچار شویم وهم اکنون تا پا نهادن به  آرامگاه ابدی هرگز گستاخی دیگری از ما سر نخواهد زد.کبوتر سقید را بپرواز رها داشتم که او تکانی نخورد وپروازی نکرد نگاهش کردم ونگاهم کرد و غُرشی سرداد که من پیام رسان صلح نیز هستم ؛ این اندیشه هایت بدون کدام پیشوند وپیامی صلح وصفا وصمیمیت یک جانبه است وگویا که تو یکطرف قضیه ودیکتاتوری هستی خود خواه وجانب مقابلت طرف دیگر قضیه ودیکتاتوری است خود خواه تر افزودم که راست گفتی من انتقاد پذیرم وآموخته هایم را ببرداشت از بزرگان روان شاد و زنده ام بدست آوردم و پیام میدهم که :

  ۱- قرآنکریم بما دستور ( واعتصموا بحبل الله جمیعا ولاتفرقوا ) آیه ها و احادیثی فراوان بجهت اخوت و وحدت را داریم. وحدیثی از پیامبرمااست که ( یدالله مع الجماعة )   وحدت هست ونیست زندگی مااست؛ وحدت ازما ؛  ملتی برومند وازکشورما کشوری که به نیروی ملی بقدرتمندی سرفرازگشته است میسازد.وحدت سبب سرفرازی مااست ؛ ما بااتکا بخداوند و توسل بوحدت ملی توانستیم که زمینه فرار وبرگشت روسهارا از این سرزمین فراهم آوریم ؛  مادر وحدت ما سبب رهایی سرزمین های دیگر گشتیم و هم اکنون از نفاق ما دشمنی دیگر بامکر وحیله دیگر وبه بهانه دیگر هم برماحاکمیت دارد. و ذره کمی از مشکلات بیشماری که داریم کاسته نشده است وبدان افزوده وافزایش ها رفته است که بگفته صائب :  

       اگر صد بار برخیزد همان برخاک بنشیند                                           

                          به بال دیگران هرکس بود چون تیر پروازش .

 2-  وحافظ ما گفته زیبای دارد                        

درشاهراه جاه وبزرگی خطر بسیست                                                       

              آن به کزین گریوه سبکبار بگذری                      

 یک حرف صوفیانه بگویم اجازت اســت                                                     

                      ای نور دیده صلح به ازجنگ وداوری .

  3- چنگیزخان بعد از تسلط بکشورها ؛ آل و اولاد و فرزندان ونواسه گان و زه وزاد او بعبارتی که پنجصدسال برجهان حاکمیت داشتند و استحکام این حاکمیت بر این راز نهفته بود که همواره بکمک همدیگرمیشتافتند وهرقیامی که علیه یکی از زه وزاد او صورت میگرفت به حمایت دسته جمعی دیگران مواجه میشد. آری ما دارای همه ارزشها ؛  همه لیاقت ها ؛ شهامت ها ؛ بردباریها ؛ قهرمان بازسازِیها وکار اندازی ها ؛ شکوفایی کشور وفراخوانی مردم ما از دیاربیگانگان هستیم .اما دریغا ودردا وحسرتا که من  ؛ وتک تازی ما ؛  مای جمع مارا بهم زده است ونفاق وکینه ورزی ما در لانه فکر وفاق ملی جای گرفته است .همتی مارا بکار است  که کلمه  ( ما  )  فراهم ساز تمام گردونه های زندگانی ما گردد. 

               عزیز قدر دانی نیست درمصر سخن سنجی                                     

                                   ندارد ورنه جنسی غیر یوسف کاروان ما.

   نوراحمد رجاء22-2-2008             

 

لینک
۱۳۸٦/۱٢/۱٦ - نور احمد رجا

   موش و گربه بازی های جناب هادی پویان.   

             موش و گربه بازی های  جناب هادی پویان. 

               چندی قبل آقای پویان نوشته داشتند زیرعنوان : ( درویش علی خان هزاره اولین حاکم هرات افغانستان ) من درجواب این آقا نوشته داشتم تحت عنوان : ( درویش علی خان هزاره درپیشاپیش ؛پیشگفتار تاریخ هزاره ) سپس نوشته دیگر آقای هادی پویان زیرعنوان (شعر آینه است وتاریخ آبگینه )  

                              بدست چاپ ونشر سپرده شد که حال شما خواننده محترم تابه آن نوشته هامراجعه نداشته باشید ازنوشته سوم سردرگم جناب آقای پویان چیزی نمیفهمید وهمان نوشته های دیگری شان هم مع الاسف دست کمی از این نوشته نداشتند ولی من مجبور شدم تاموضع گیری ام را برای شان خاطر نشان سازم. این بود خلاصه ونتیجه مباحثات گذشته .وحالا بجواب نوشته سوم آقای پویان میپردازم: 

         چرا باید تو رخ ازمن بپوشی         مگر من گربه میباشم ؛ تو موشی ؟ .   

         نوشته قبلی من سنگی بود که برفرق سر مبارک تان خورد و کیج شدید وسپس چند چرخ بدور خود چرخیدید وپای دیگری را گزِیدید .آن نوشته فلفلی خشک وتندی بود که هرگاه آنرا بوی بکشید دماغ شمارا باز نموده وسبب عطسه میشود وبخلاصه میرسید وفکرتان بازمیشود و اگر آن را بخورید دهان را میسوزاند و وقتی به معده رسید همان سوزش ادامه دارد  الی اخیر .نوشته من رسا روشن پیام دهند ومصداق سیاست هارا باواکنش های بعدی وپیامدی آن به همه میرساند.جنا ب آقای پویان در نوشته  خود شرم دارد که نام مرا بگیرد ؛ چسپیده به اینکه دیگران گویا فرمایش داده باشند ومن  چیزی بنویسم راستی است که :  ( آدم نفهم هزار من زور دارد ) . 

           آخی این دیگرانی را که تو متهم شان میداری آنها باشاه شوله نمیخورند و اطلس را به نیمه قبول ندارند ؛ چه ضرورتی است که  پیشنهاد بنویسند که بیا خواست دل مارا تو بنویس ؛ ویامن بنا بخواست دل دیگران چیزی بنویسم ؛  خود خواهی وکله شقی خودم مبنی براینکه  علم سبزجهادی ها برفرازای نوشتارم در اهتزاز است ودعوتگر دیگرانم  این روایت را در بر دارد که شما تشریف آورید که باشعار : 

           هموطن ! چشم براهت هستم ؛ اگر دست سردت بسوی من دراز شود با دودستم بگرمی میفشارم ؛ به یک اشارت تو شتابان بسویت میشتابم وتراباشانه هایم بسایه ای این علَم میکشانم و گرد رخسار ترا باآبی گرم ودستمالی از حریر میگیرم وترا برشانه هایم مینشانم وعَلَم پر درخشش اسلام را بدستهای تو بلند نگهمیدارم ووقتی تو داد اسلام خواهی سردادی من همچون پروانه ای در اطرافت گردش میکنم وبتو فخر میکنم  که فخرهمه ما داشتن اسلام است. آری خدا داناست این حرف دل من است. 

   نخست اندیشه کن آنگاه گفتار     که نامحکم بود  بی اصل دیوار.   

     هرات ولایت من است ؛ سرنوشت مردم من درسراشیب اقدامات استعماری قرار گرفته چه کسی خرسند شود ویا خوشش نیاید ولو هرکسی درهرمقامی باشد من موضعگیریم را برعلیه مزدورانی وابسته اعلام نمودم  ومصممانه  درجهت خنثی ساختن دست دشمنان وطن بروشنایی و آگاهی دادن پیرامون آن بمردم کشورم میپردازم واین رسالت من است  .

               وهیچکسی تحت هیچ عنوانی نمیتواند مرا از عمل وفکرم بازدارد. امااینکه تومرا گاهی غیرتمند وگاهی جنگسالار و گاهی درخدمت دست اندرکاران دیگر قرارمیدهی هم موضوع بحث مانیست وهم اتهامی ودروغی است . من خودم غیرتمندیم را میدانم اماهرگز ملعبه دست هیچکسی نمیشوم و همچنان هرگز برعلیه کسانیکه اندیشه دیگری دارند ورسیدن بکمالات را به نوعی تفکر سوا مورد بررسی قرارمیدهند از درخصومت وارد نمیشوم وبینشم بر آن نیست که کوتاه اندیشانه ومنتفی گرایانه به آن بنگرم هرحرفی شنیدن دارد ؛ مگراینکه این اندیشه الحادی باشد ویاوطفنروشانه . ازاصل نویسندگی شروع میدارم که موضوع مورد بحث است یک نوِیسنده باید روان وفصیح همچون آب زلال بنویسد که مدعا ومقصد وهدف ومرام او قابل درک باشد مثلا اگر بحر طویل مینویسد چنین است :  

         صفت وحمد پیامبر که بذاتش که فلولاک ؛ فلولاک ؛ لما خلقت افلاک ؛ بخوانی وبدانی بدل ذکر زبانِ من واین حمد وثنارا.چهاریار است  عیان  هریکی نسرین گل آیین ؛ ابوبکر وفادار ؛ عمر رونق هرکار ؛ عثمان حیادار ؛ علی قاتلی کفار ؛ شنو ایدلی خونبار بشومایل هرچهار.زیاران پیامبر همه افضل اند ز زیور ؛  که یکی دُر معانی ودیگر یوسف ثانی ؛ سوم نور نورانی ؛ علی شاه جهانی .

 نثر مسجع : خدایا تو به آنی که عقل دادی چه ندادی وبکسانی که عقل ندادیچه دادی ؟. 

نثر ساده ورسا :گفته ای از گفته های خلیفه چهارم اسلام حضرت علی(رض ) :ای بشر درهمه حال عاجز وناتوان ؛  اگر تو خود به اندیشه خودت بیدار نگردی اگر نصایح عالم بگوش تو خوانده شودی بیهوده وبی فایده است.

عبارتی دیگر :اگرکله خالی هم مثل شکم خالی سروصدامیکرد ؛ مابشرها خیلی عاقلتر ازاینها میبودیم.              ( موریس مترلینگ )                  

چونکه باکودک سر وکارت فتاد               پس زبانی کودکی باید گشاد .

نوشتید که : ( شعر آینه است وتارِیخ آبگینه )ومینویسم که :

گهر بدست کسی کو نه اهل آن باشد                                     

 چو آبگینه بود بی بها وپست باشد.

و :

آبگینه همه جا یابی از آن قدرش نیست                         

 لعل دشوار بدست آید از آن است عزیز. 

            اما لعل حقیقی وسخنی برازنده که اساسی بخود داشته باشد نه همچون شاعر بیسواد هرات که همانند آقای پویان داد سخن میداد که:

             منارا بکنیم  شالی بکاریم ؛ چراکوه های خدار کاکل نکردند ؛ لحاف ازپشت بام بفتاد ونشکست ؛ میان کفتارا میغره جلی ؛ مردم از دشلمه خو تیر نمیشه, خواجه کله توخو مشکل گشایی ... 

اول از بیان اتهام ودروغ های تان بپاسخگویی میپردازم:

 گفته  های    هادی   پویان   زسرتا   غلط                                             

آن غلط ؛ آری غلط ؛ انشاء غلط ؛ اسناد غلط

ای مسلمان وقت تلف هرگزبگفتارش نکن                                           

خط غلط ؛ معنی غلط ؛الفاظ بی معنی غلط   

                   من هرگز درسفارت تهران مصروفیتی نداشتم  چه در زمان دولت آقای ربانی وچه بعدها؛  و اینکه پول هزاره هارا گرفتم باشم اصل باطل ودروغ ؛ فرعی شاخدار تر را بخود میگیرد . اگر به چیزی تحت عنوان خجالت برخوردید کیمیای خوبی است از آن استفاده ببرید. 

           اینکه در هرات بارگاهی دارم  چرا نداشته باشم ؟ شهر ومحل زندگیم است ؛ دیگران میآیند وبارگاه دار میشوند و دوهزار جریب زمین را میخرند من نسبت به آنها مستحق نیستم؟. وقتی بدیگران حق میدهید که ساختمانها بسازند انتقاد شما از بارگاه من چه دستاورد میتواند داشته باشد ؟. هراتی ها همچون سایر مردم افغانستان از استعداد خاصی برخوردارند وهمواره درخشش های در ابعاد مختلف داشتند ؛ زندگی شان هم بدیهی است که بامواهبی دارا میباشد.  

          همین اصل بارگاهی( خانه بزرگ )  را طوری دیگر به بحث میگیرم .

            من تاهنوز درهمان شهر وزادگاهم هرات نه بارگاهی که حتی خانه به نشیمند ندارم و بقول معروف کلوخی ندارم که کلاغی بنشیند ؛  واگر هرکسی یک متر زمین بنام من یافت ویا خانه که ازمن باشد من تمام دار وندارم را بنام یابنده به ثبت میدهم .ما هیچ نداریم  که غمی هیچ نداریم.   

  از حادثه لرزند بخود کاخ نشینان  ماخانه بدوشان غمی سیلاب نداریم.            

            حالا اینرا برایم توضیح فرمائید که غریبه ها چطور تاوارد این شهر میگردند به خانه وزندگی وهمه امکانات دست می یابند ؟ همان ادامه بحث گذشته پول هارا از کجا میآورند ؟ .    

       باردیگر بزبان دیگر : من نوراحمد رجاء  متولد هرات افغانستان تا تاریخ نگارش این  نامه نه خانه بنامم دارم  ونه زمینی هرکس خانه وزمینی را بنام من ثبت شده یافت از آن او باشد ومن در اقرارم صادق هستم.  3-2-2008  نوراحمد رجاء  محل امضاء.   

         سخن مرد برگشت ندارد ؛  حالا یک بارهم به این بیندیشید که آنهاییکه هرات رانادیده بخانه وزندگی رسیدند باب امکانات پولی آنها ازکجا تأمین شده است ؟ جنگ اصلی وموضوع اصولی ؛  ومبحثی که سبب جنجال ها وتشویش ها ومادر حرف ها است .  

                                      وقتی من درولایتم میروم بود وباشم درخانه که دوستانم بکرایه میگیرند انجام میگیرد و در سفر اخیرم بوسیله دوستم محل بود وباشم درهوتل مارکوپول استقرار یافت وپول آنرا نیز دوستم پرداخت .غریبه ها این آقائی  را ازکجا بدست آوردند؟  که به امکانات بدست آوردند خانه آنهم درشهری مثل هرات میرسند؟                                                                                                                                موشی پیش فیلی آمد وگفت : فیل جان شما چند ساله هستید ؟ فیل خنده کرد وگفت چه میگویی ؟  من چند ساله  ؟   من شش ماهه هستم ؟ موش درفکر فرورفت وفیل پرسید چه فکرمیکنی ؟ موش گفت منهم شش ماهه هستم ؛ اما شماچقدر بزرگ هستید ومن چقدر کوچک . 

حاصل عمرم دراین شهر گذشت دارای خانه ای نیستم ؛ ای مردم ؛ خواننده محترم موضوع سوال بر ا نگیز نیست ؟ همینطور بگذاریم  وبگذریم ؟.      زمنجنیق فلک سنگ فتنه میبارد        تو ابلهانه گریزی در آبگینه حصار.

           شب آبستن واقعات تاریخ است وطفلی حرامی را درشکم پرورانده است که نه بشنیدن بلکه بدیدن وبعقل راست خواهد امد . آبستنی نهان زادن آشکار خواهد داشت .  

         داروغة مست درحال گشت وگذار دریک شب؛  دید مردی قفلی را درحال شکستن است ؛ پرسید چه میکنی ؟ مرد نگاهی انداخت وگفت رباب مینوازم ؛ داروغه گفت چرا ربابت صدانمیدهد؟  آن مرد  دزد گفت : فرداصدایش را خواهید شنید .بخوان وبرعلیه من تحریک شو ؛ برعلیه من بنویس که سبب دست بوسی تو به بیگانگان است. 

روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خواست
                                               وندر طلب طعمه پر و بال بیاراست
بر راستی بال نظر کرد وچنین گفت
                                              امروز همه ملک جهان زیر پر ماست

ناگه ز کمینگاه یکی سخت کمانی
                                           تیری ز قضا و قدر انداخت بر او راست
بر بال عقاب آمد آن تیر جگر سوز
                                      وز عرش مراورا به سوی خاک فرو کاست
بر تیر نظر کرد و پر خویش بر او دید
                                       گفتا ز که نالیم که از ماست که برماست

این ازندانم کاریهای دولتمردان ماست .  

        محترم آقای پویان بی عقلی شما کم بود که حالا داکتری هم میکنید وبراهنمائی مردم میپردازید و بیان میدارید که ماباهم سنخیتی داریم یانداریم؟ من باهرکسی مشکلی داشته باشم ؛ درجه بندی دارد ومرزهای پیشم خط کشی شده است ازهمین خودت که به هیچ ارزشی آراسته نیستی ؛ اگرمشکلی برعلیه دیگران احیانا ومحالا بوجودآید که تو درصف خداپرستان ووطن دوستان قراربگیری ؛ من شاید کار وزندگیم را بگذارم واز تو بدفاع  برخیزم ؛ نه بخاطر توبلکه بخاطرمفکوره که مارابهم وصل میکند؛ ازینکه درنامه خود ؛ باب مسایل خدارا بمیان آوردید ؛ کمرم شکست ونطقم بسته شد وباوربکن سنجیده تورامخاطب قرارمیدهم وآنهم بخاطر همان مسئله ایدیالوژیکی وگرنه به این بیندیش :داشگر سگی داشت وسگی داشگر سگی داشت ؛  نوگر ماچاکری داشت وچاکر او مخلصی . من باشما ازباب مثل دوم استفاده میبرم واینکه جواب تورا میدهم بخاطر آن است که من باید نه ظالم باشم ونه مظلوم که این هم اصل دین است  وهم منطق امام حسین ( ع  ). 

        تناقضات را ازنوشته هایت بردار ؛ درجای ادعای شرکت درجهاد را داری وسپس اتهام جنگ سالار را بمن میدهی ؛ من جهادی بوده ؛ هستم وخواهم بود وبه پاس همان ملحوظ بالا که بدان تذکر رفت کاملا جوابت را نمیدهم بسایر نوشته هایم مراجعه کن علی الخصوص به نوشته اخیرم تحت عنوان  :  ( سیما ثمر ؛ من آمدم طناب دارم بکجاست ؟ ) وانشاء الله به نوشته های بعدیم .  

         افتخار دارم وبه این افتخارم میبالم که یک روز درخدمت وکنار هیچ وطنفروش ونامسلمانی به جهت همکاری قرارنداشتم ؛ تنها وتنها سابقه همیشگی ام در روند جهاد بوده و باید به این امر نیز عرضی داشته باشم که بافرارسی روزیکه حق بحقدار برسد و وارثان اصلی این مملکت ؛  حاکم این کشورگردند ؛  حتما وبطور قطع این موضوع  که  جهادی هارا  تحت نام ( تفنگ سالار وجنگ سالار ) تنها بخاطریکه مسایل سیاسی را باهمکاری باداران خود پیشگام باشند بدنام نمودند ؛ طی شکایه بمحاکمه خواهیم کشید وحداقل کاری را که پیشنهاد خواهیم داد که بگویندگان این کلمه درپسوند نام نویس تذکره آنهایکه مجاهد را جنگ سالار نامیدند چنین ذکر گردد: (ق  ؛ م  =   کله سگ ؛ ب ؛ و شکمبه سگ ؛ ن ؛ ش  روده سگ ؛ غ ؛ ب ؛ پاسگ و..... وماهم به یک چنین عنوانی سرافرازی شان خواهیم نمود.

گربماندیم زنده خواهیم دوخت     جامه کز فراق   چاک شده

وربمردیم عذر ما   به  پــــذیر        ای بساآرزو که خاک شده .     

             درمورد امیرعبدالرحمن خان ؛ شکسته گفتن نام ؛  خودشکستی است وحتی من شخصا به تموچین ( چنگیزخان ) احترامی قایلم که  جای بحث آن نیست واگر ازحق نگذریم درمورد هرکس که قضاوت میکنیم شرایط زمانی ومکانی وقضایای سیاسی ، توانمندی وشکست پذیری را نیز به بررسی بگیریم ؛ تائید امیرعبدالرحمن خان ازجانب من بمحکومیت کدام قوم دیگری منوط نیست . 

 وجا دارد که گاهی بدون محکومیت و جناح بندی  منحیث مثال  یاد آور گردم که  جنگ های غرب کابل از عملکرد های امیر عبدالرحمن خان در ردیف چند قرار میگیرد ؟  .

درنوشته شما تنها اتهام است واتهام بندی ( اتهام بستن چه آسان ودلیل آوردن چه مشکل ) مثلی که من کارمند سفارت تهران بودم وپول نداشته شده هزاره هارا گرفتم و خانه نداشته شده ام را ببنای بارگاهی ساختم.درباب اینکه بعقل آمدید وآقای کشتمندرا از فرق سرتان بزمین نهادید ومشتی محکمِّی بدهانش کوبیدید وهمچنان قادر وطنفروش را مورد تحسین تان قرارمیدهم آفرین .

اما اینکه دست من را بگیرید وبرایم مشق خواندن ونوشتن را یاد بدهید ؛ اگر زمانی چنان استعداد شایانی ازشما بروز داده شد من از آموختن علم اباء ندارم  وتشنه دانشم وعموما کتاب زیر بغلم ویازیر سرم است ؛اما درحال حاضر که :

 از ادب پویان خموشم ورنه درهر وادی ئی     

                           رتبه شاگردی من نیست استاد ترا .

         نکته ناسنجیده دیگری که از باب استفادة مثل مدعای من که گو یا به تنگ آمدید ویا چون جواب نداشتید سنگی زدید که آن شیشه ها بشکند وغافل ازینکه شیشه باشکستن تیزتر میشود , منباب امور تدریسی خدمت عرض میدارم که :

آچار سخن چیست معانی و عبارت   

                            نو نو سخن آری چو فراز آمدت آچار

و:

چو آچار است لفظ فارس درخور     که بی آچار چیزی کم توان خورد.

               من درهرنوشته ام سعی میدارم تاسفره را پیش سایرین بازکنم که دارای غذاهای متنوع باشد وتنها نان خشک و آب سرد نباشد که این در بسا  دستر خوان ها موجودیت دارد ؛  کمااینکه در دسترخوان سایرین بکلمات وجملات وعبارات و استنادی برمیخورم که چند مرحبا وآفرین نثارشان میدارم وخوشم از وطنم میآید که چنین نویسندگان برومندی بیرون داده است.

حدیث شوق؛ همین بس ! که سوختم بیدوست     

                       سخن یکی است ؛ دیگرها : عبارت آرایی است .

نوراحمد رجاء3-2-2008

لینک
۱۳۸٦/۱٢/۱٠ - نور احمد رجا

   سایت ها وارسته اند؛ یا وابسته ؟   

               سایت ها وارسته اند؛  یا وابسته ؟                         رساننده افکارند ؛ یافرمایش دهنده؟  

           اندیشه واندیشه های را درسایت ها میخوانم وبرخود میبالم که لااقل یکی از دست آورد امریکاییها برکشورما هرچند که وابسته گی محکومیت دارد؛ برازنده است که آزادی بیان را دارامیباشیم.

ابعاد دیگر اینکه مارا بکجا میکشانند وچه اهدافی را درسر دارند بمنفی بافی نمیگذارم ؛ وقتی نویسندگان وفرهنگیان ما درلابلای نوشته ها واشعار وگفته های خود بکنه وحقیقت وماهیت فکری خارجی ها بپردازند ؛ بتدریج بادرک وتفاهم متقابل مردم ما فرهنگ اصیل آبایی واجدادی خودرا حفظ خواهند نمود ومردم مابه این مسئله پی میبرند که آزادی بیان دست آورد خارجی ها بهمان میماند که دزدی بافراغ خاطر وبدون اندیشه همانند دزدان وگروگانگیران شهر هرات اموال تورا میربایند وبتو اجازه میدهند که هرچقدرمیخواهی داد بزن ؛ جیغ بکش ؛ فریاد کن ؛ استمداد بجو مابکارمان ادامه میدهیم ؛ توبه ناله پردازِی هایت ؛ آنیکه بکمک تو بشتابد رفیق راه است وشریک معامله ما. 

حال ابعاد وتوسعه این سرقت های سازمان یافته چنان پیشرفته است که درهرات هیچ مسلمانی بی نصیب نمانده است ودامنه آن هم اکنون در ولسوالی شیندند کشانده شده است که دو روز است مردم آن منطقه دست به تظاهرات زده اند وخواستار آنند که ازمرکز کسی بپرسان شان برود که ازمقامات بلند پایه ای هرات کاری ساخته نشده است ویا به باورها همانکه سر روده به شکمبه وصل است بهرحال دزدان ؛ منطقه دشت خواجه عریان را کاملا برهنه نمودند وبدنبال مناطق پوشیده باهمکاری مقامات امنیتی هستند.( سایت بی بی سی مورخه 20-11-1386 )  

                وسوسه میشوم که در ارتباطی کدام موضوع سیاسی وغیره سیاسی ایده وافکارم را بنوِیسم و به سایت ها بفرستم ؛ گرفتاریها وانبوه مشکلات و.... که بفکرم درد عمومی است وجای نالیدن ندارد تمرکز افکارم را بهرکجا میکشاند تابه سختی میتوانم دقتم را روی موضوعی انعکاس دهم. 

        آخرالامر درد دلم را با رشته افکارم درلابلای کلمات وعبارات چند ؛ جمع وجور میکنم وتحت عنوان مقاله ای آنرا از کوره سوزان فکرم بدنیای بیان وگفتار درنسخه شیخ فرید الدین عطار میپیجانم وبدست سرنوشت دررسانه ها ارسال میدارم وخرسندم که از مجموع افکار هموطنانم مستفید میشوم وداشته های فکری آنهارا که باوردارم باچه خون جگری بمطالعه ومعلومات خود افزوده اند؛ من اینک به آسانی آنرا بخودم اختصاص میدهم وهم اکنون من نیز سیاه نامه را درمعرض دید و تبادل افکار ازطریق رسانه ها قرار میدهم. 

         جای بحث ندارد ؛ منظورم همه سایت هانیست ؛ متمنی هستم شما همچون دیوارنمناک ؛ نم این نبشته را بخود جذب نکنید ؛ آن رسانه های است که بعدا ملاحظه میدارم که بجوابم مینویسند که چرا ؟ :صابون را به صاد نوشتید و سفره  را به سین ؟  چرا زنبور را به (ز ) نگاشتید وطفره را به (ط )           درتفکر وسرگردانی دچارمیشوم که من چرا اینهمه خطا میکنم استاد درس که بمن درس عشق نداده بود ؛ درس املا وانشاء گفته ؛ چرا من نتوانستم بیاموزم وچرا اینهمه گرفتارم بهردر سری میزنم ازتماس ایمیلی تا استفاده از تلفن مبایل و دیجیتال براه حل درست نوشتن به کتابها مراجعه میدارم تادرنهایت بکمک دوستی بصورت مخفی به این امر دسترسی پیدامیکنم که دراملا وانشاء بحث نبوده حقیقت موضوع چنان است که رمز ( ص ؛ س ؛ ز ؛ ط  ) را من باید بجمله بندی بگیرم واز آن چنین رشته بافته ترکیب میشود: 

        صابون نوشته شما سفره چیده شده مارا ببوی خودش متمایل میسازد ویالکه های رنگ مورد نظر مارا کمرنگ میدارد و زنبور بیان تان نیش ما میزند اگر بر آن هستید تامتاع فکرتان درجمع بندی؛ جمع ما برونقی دست یابد ؛ طفره روید وبرنگ دلخواه ما لباس وکفش خود را خریداری نمائید؛ تاما پذیرای آن باشیم. 

                پس ازکلی سرگردانی ودلواپسی وآن دلخوشی های که از مزایای آزادی بیان داشتم تازه به این حقیقت گفته روان شاد رازق فانی میرسم که :    

 همه جا دکان رنگ است همه رنگ میفروشند 

 دل من به شیشه سوزد همه سنگ میفروشند  

  بدکان بخت مردم کی نشسته است  یـــــارب ؟                  

  گل خنده   میستاند  ؛  غمی   جنگ   میفروشد  

 دل کس به کس نسوزد به محیط  ما بحـــدی                 

   که غزال   چوچه اش   را  ؛  به پلنگ  میفروشد   

          نگرانی ها مرا کشان کشان بهر طرف میبرد ومخیله فکریم هرداستان ومثل واندرزی را درذهنم از خطور میگذراند که ناگه بیاد گفته چرچیل می افتم که در باب دموکراسی گفته است : 

           ( دموکراسی چیزی نیست ؛ جزء ضرورت سر فرود آوردن در برابر افکار وعقاید دیگران )           اینجااست که بروشنی درمیابم این من هستم که باید سرتعظیم را بنا بخواست دیگران در آورم وقربان کمال وجمال وصدقه راه شان گردم تااز لابلای همه بدخلقیها وکج روی های شان فکر کهنه ودرهم پیچیده که بزور ده هاکیلو رنگ پوسیده گی های خودرا تحت پوشش قرارداده است صیقل دهم وبجلائیشش بپردازم وبلی گو وآری گو وثناخوان باشم تادرد دلم را که در لابلای نوشته بیان کردم باوساطت زبانم به چاپلوسی وتملق بازی به خم وپیچ بگیرم تا جلاد سانسورچی بقدرت دیکتاتوری اش تکیه وسپس میر غضبانه امر چاپ ونشر آنرا بدهد ؛ اینهم از بدی روزگار ویا ازکوتاهی فکرماویا از نوبجا رسیدگی های عده از مردم مااست.

           اگر این کشور واین ملت بجای نرسیده یکی از عوامل اصلی و وصفی آن این بوده است که پیامبر صلح لباس رزم پوشیده است ؛ ووکیل مدافع بجای سارنوال تکیه داده وعلیه متهم اقامه دعوی بنانموده واز ماشین آب بر روی شراره های آتش خانه تیل ریختانده شده است وطاوس آزادی به کرکس پیر استبداد جابدل نموده است. 

          یکی از سایت های کلیشه روی سایتش همانند تابلوی هفت هزار دالری وزارت اطلاعات وفرهنگ آذین بندی شده است وتصاویری ازبرجسته گان وازما بهتران زنده ؛ به استراحت پرداختند ولنگ های درازشان همواره دراز وآرمیده است وازباب نوشتاربیانگر عقل همانها هستند ومشکل بد تر اینکه( هدف نامه ) نیز برای خود نگاشته اند که بسی بیمورد وبی محتوی است ؛ بلکه باید مرامنامه شان چنین ترسیم میشد که :این سایت ازمال خالص فلانی ولد فلانی ویا فلانی ها ولدان فلانی ها میباشد هرکس دعوا کند دعوی آن باطل میگردد. 

  ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی               

    کاین راه که میروی به ترکستان است. 

             اینکه مشی آزادی را ماکی پاس وگرامی میداریم طبیعی است وقت گل نی .تقریبا سی سال پیش عبدالواحد نافذ مسئول روزنامه اتفاق اسلام درهرات بود ؛ او علاوه براینکه درمضامین روزنامه ومتنوع بودن آن باآن شرایط نابسامان همت میگماشت و روزنامه زیبای را هر روز ببازار اندیشه هرات بیرون میداد .

احترام شخصی این مرد چنان بود که وقتی به حوض کرباس دهی که در آن باغی داشت میرفت سه صدمتر بمردم نارسیده از بایسگل خود پائین میآمد وبه احترام مردمی که درکنار پیاده رو نشسته بودند ؛ پیاده راه میرفت ومردم نیز ازیکصد متری به استقبالش میشتافتند.

مصطفی ظاهر پس از آمدن از خارج به افغانستان ؛ پس ازمدتی ریش  ماند ؛ این ریش درکمال عقلانی او هیچ تاثیری نخواهد داشت ؛ اما درکمال روان شناسیش ازمردم چنان درخششی را بجای میگذارد که حتی ازحلقه بحث نوشتار نیز خالی نمیماند ؛ چه رسد بمردم که خواهی نخواهی به احترامش افزوده میگردد.رسانه ای که مراودات اجتماعی اش برکج خلقی ؛ تنگ نظری وکج اندیشی استوار است ؛ ای بسا که از بود او نبود او سزاوارتر است .              

      می اندیشم که من به افکار همه احترام مینهم ولی سایرین ؛ پیشتازان ؛ علمبرداران ؛ تشنه گان ورهروان آزادی که حالا چشمه آب زلال دردستهای شان قرار دارد چرا بعضا تاهنوز قصه دزد سرگردنه را حاکم برسرنوشت ها میدارند : 

                ( دزد وحشی وجنایتکار پرزوری در سرگردنه ای جا گرفته بود؛ وقتی رهروان از آنجا عبور مینمودند؛ برای عده کار نداشت ولی کسانی را گرفته و بروی تخت خوابی که داشت دراز میکشید ؛ اوعادت داشت که اگر قد مرد از تختش بلند تربود باساطور پاهای اورا قطع مینمود تابه اندازه تخت برابرگردد ؛  واگر قد کسی کوتاهی مینمود ؛ چنان کشاکشی را براه می انداخت تادرنهایت دست ؛پا ویا گردن او کنده میشد تابرابر به تخت خواب او گردد ) 

                    هرگز قصد ملامت کسی را ندارم ؛ خودم راملامت میدارم که چرا نمیتوانم ببازار وابسته گی که بماارث رسیده خود را وفق دهم وکی خواهم توانست رگ وریشه این شعر را از ژرفنای اندیشه ام بیرون برانم که گفته است :   

            من لاله آزادم  خود رویم و خود بویم                                             دردشت ومکان دارم هم فطرت آهویم        

 آبم نمی باران است فارغ زلبی جویم                         

                   تنگ است ومحیط آنجا درباغ   نمیرویم     

     مجبور ومکلفم میدارند که درباغ فکر آنها ازتریبون بپاداشته شان اندیشه ام را در غربال استبداد شان بغربال گیرم هرآنچیزی که ریختنی باشد میریزد ؛ باقی میماند تنه ویاکالبد جسمی ام که بدور از اندیشه گویا مرده متحرکم وسپس من شستشوی مغزی گردیدم همانند طوطی شیرین سخنی گوینده ام که :

زغال سفید است ؛ سفید است ؛ ماست سیاه است ؛ سیاه است . درآنصورت ببازار معامله گیری معرکه گردان میدان شدم وراهی اینکه مقاله ام دربازار ترویج آنها بجایگاه برسد ؛ رسیده است .حسرت وتاسف وناامیدی همچون موریانه بجانم نیش میزند که چرا سایر ملل حایز شخصیت های هستند که ماحتی الگوی آن شده نمیتوانیم:  

       ( فرد ریک کبیر که ازسال 1740 تا1786  برکشور پروس حکومت میکرد معتقد به آزادی اندیشه بود ومیگفت که مردم فقط درسایة آزادی رشد فکری پیدامیکنند وپیش میروند. نزدیکان وی ازروح آزادیخواهی اونگران بودند وپیوسته نصیحتش میکردند که مردم تحمل آزادی راندارند ؛ کشور با آزادی دچار هرج ومرج خواهد شد؛ باید صبرکرد تامردم رشد فکری پیداکنند؛ آنگاه به آنها آزادی داد.فرد ریک به این بهانه های پوچ میخندید و میگفت :مگردرجامعة استبدادی ممکن است انسانها رشد فکری پیداکنند ؟ مطمئن باشید که فقط متجاوزان به حقوق مردم ودیکتاتورها از آزادی بدشان می آید.  

       یکروزسواربراسپ باهمراهان خویش ازیکی ازخیابانهای شهر برلن میگذشت. گروهی ازمخالفان اعلامیه ای تند وتیز علیه اورا بردیوارچسپانده بودند.      

   فردریک پس از آنکه بادقت آن راخواند گفت : بی انصافها چقدر اعلامیه را بالاچسپانده اند!  من که می بینید به راحتی آن را خواندم به خاطر آن است که براسپ سوارم. آدمی که پیاده است برای خواندن آن گردنش درد میگیرد وخسته میشود. آنرا بکَنید وکمی پایین تر بچسبانید تاعابران آن را بخوانند.یکی ازهمراهان باحیرت گفت : اما  این اعلامیه برضد شما  وبرضد اساس امپراطوری است . چطور راضی میشوید که آن را درمعرض دید همه قراردهند؟.         فردریک خندید وگفت :

اگر حکومت ماواقعا برمردم ظلم کرده وآنقدر بی ثبات است که بایک اعلامیه چندخطی مخالفان ساقط میشود؛ بهتر است هرچه زودتر برود وحکومت بهتری به جای آن بیاید؛ اما اگر حکومت ما براساس قانون ونیکخواهی وعدالت اجتماعی وآزادی بیان وقلم است؛ مسلم بدانید آنقدر ثبات و استحکام دارد که بایک اعلامیه چند خطی ساقط نشود) ازکتاب  ( تاریخ جدید ).   

      دراینجا بحث نظام نداریم بحث برسر رسالتمندی ووارستگی سایت های است که منباب یک مرجعیت فرهنگی ؛ سیاسی نویسندگان برداشت های شانرا به پیشگاه مردم به قضاوت افکار قرارمیدهند وشاید هیچکسی ادعای آنرا نداشته باشد که نبشته من وحی منزل وحدیثی ثقه است ؛ خطا واشتباهاتی حتمی است ؛ اما سعی میداریم که به نقاط عطفی برسیم.من این انحرافات غلط فکرم را که باهیچ مصداق نویسندگی مطابقتی ندارد تحت نوشته ای ؛ هرچند خزعبلات بیش نیست به سایت های محترم( خاوران ؛ سرنوشت ؛ جاودان ؛ پیام مجاهد؛ آزمون ملی وآریایی ) ارسال میدارم کمافی السابق اگر توخواننده محترم به یکی از این سایت ها به آن دسترسی یافتی :  

                 من ازمفصلی این قصه مجملی گفتم                                             توخودحدیث مفصل بخوان از این مجمل.    

              خصلت جهادی برمن حاکم است راه فرار بلد نیستم باکوکتول ملوتوف زبانم بیردیم وتانک را هدف قرارمیدهم  وحقم را بااستقامت وشکیبایی از آنی که نخواسته باشد بدهد میگیرم . خلاصه کلام از اندیشه مندان بزرگ وبخصوص دست اندرکاران نخبه وبرگزیده این سوال را جواب طلبم که در روال کار قصه دزد سرگردنه ؛ یا روش اتخاذی فرد ریک  کدام یک معتبر ومحترم تر است ؟.  

             من آنچه شرط بلاغ است باتو میگویم                                         توخواه ازسخنم  پند گیر خواه ملال.

نوراحمد رجاء20-11-1386

لینک
۱۳۸٦/۱٢/۱٠ - نور احمد رجا

   افتخارجهاد دارم ؛ تفنگ سالاروجنگ سالارم نامیدی ازشماسوالی دارم   

  افتخارجهاد دارم ؛ تفنگ سالاروجنگ سالارم نامیدی                  ازشماسوالی  دارم. ؟  و ؟ و؟! ....           

 هنوز پابه عرصه حیات بروی زمین نگذاشته بودم ؛ و به جهان پهناور هستی درحال فرودآمدن  بودم که ضمیرناخودآگاهم ( من پنهان ؛  یاشمای پنهانم ) ازدایه صدای بسم الله ؛ بسم الله را میشنیدم و بدنبال آن طنین میشنیدم که دایه بمادرم میگوید شکیبا باش .... 

مادرم میپرسید فرزندم سالم است ؟ غلام است یا کنیز ؟ ودایه پاسخ میدهد : غلام دین است ونگهدارنده این سرزمین ؛ غرق درحیرت وتحیر ؛ بیخودی وخودآگاهی بودم ازجایگاهی که تازه به آن منزل کشیدم.از بیخودی وخواب آلودگی وکیجی منزل نو نمیخواستم چشمان رابازکنم ؛ که ندای الهام بخشِ بگوشم رسید و نداء دهنده بااطمینانی استوارتر از زمین وآسمان برمن تزریق دیگری داشت ونداء ملکوتی اورا ذره ذره وجودم وخونم ورگ واستخوانم را همچون سلول های جانم به مخلوط شیرمایه زندگی ام بجان ودل پذیرا گردیدند که شنیدم که زیبا ورسا اقامه میداشت :

الله اکبر  الله اکبر ... اشهدان لااله الالله واشهد ان محمدرسول الله و.... گوشم که بسیار نازک وهنوزپذیرای پذیرش هیچ چیزی نشده نبود ولی گویا که منتظر یک چنین صدای الهام بخش باشد که بازشنیدم درگوش چپم همان کلمات باتفاوتی اینکه  قدقامه الصلواه ..... دیگر از خواب پریده بودم ونمیتوانستم بخوابم وگویا 72 ساعت آرامش داشتم واین صداها سبب بیداری ام شد. ومن حس میکردم که باید بیدار بمانم که خوابیدن برابر وبرادر مرگ  است .

بِیچاره  روان شاد مادرم برای خواباندنم  درگهوارة درحال جنباندنم قرارداد ونوای بگوشم متواتر بتکرار مکرر تادوسال واندی فرو  میشد ومن باشنیدن آن نوا سرتاپا گوش میشدم وقرار و آرامشی بمن دست میداد که او میگفت :اَلا میگم ؛ اَلا شی ؛ مسجد بری ملا شی ؛ مانند شیری باشی  , قاتل دشمناشی ؛ دشمن نداشته باشی ؛  یاور مظلوما شی؛ سایبان سرمَه باشی.

           نادم وپشیمان بودم از آمدن به این رباط ؛ اما درکنار این ندامت باز راضی وخرسند بودم ؛ یک صدای گریه ام سبب میشد که چند کس بخصوص مادرم دوان دوان وشتابان بسرم آید ومرا ببرگیرد ونوازشم دهد ومن درحالتی ناز وخرامی چه ادا واطوارهای بیرون میدادم هرگز نمیگفتم چه میخواهم شمشیر بران من گریه بود  ؛  وتا گریه های مادرم که ای قربان وصدقه ام میرفت نمیشنیدم از قهرم نمینشستم در روزگاری قرارداشتم که بعدها هرگز به آن نرسیدم.

طفلی ودامان مادر خوش بهشتی بوده است                       تابپای خود روان گشتیم سرگردان شدیم.

واگر به آن دستی می یافتم :

وه که گر کند دوران نوبت دیگر طفلم         

 جا کنم بگهواره  سال ها چو زندانی.            

 نجوای شیرین ونرم حرف های مادرم ؛ همان دلنوازی همه مادران است ؛ همه مادران فرزندان خود را دوست میدارند ؛ اما گاهی ما فرزندان بیوفا وناسپاسیم درغم از دست دادن مادری گریه وناله هاداریم و مادر دیگرمان راکه هرگز دست کمی از آن مادر ندارد ؛ بدست بیگانگان میسپاریم ؛ اگرمیرنجی ویا نمیرنجی ؛ قهر میشوی ویاهرچه بادا بادا ؛ خیلی نامرد وبیمروت هستند آنانیکه این ذلت را خریدارند.آهسته آهسته معنی هستی ویکتاپرستی وهدف از آمدن به این دنیارا به پرسش میگرفتم وجواباتی میشنیدم که قانعم مینمود وآن قناعت درتمام زوایای وجودم پیوند ناگسستنی را ببار آورد. 

           گذشت ومرا باهزار توصیه وتاکید وفرمان ؛  صدها   بکن نکن ها   ؛ برو نرو ها ؛ بگیر نگیرها و.... بتلقینی دایمی و بخاطریکه این توصیه ها بیشتر درشیره وجودم جای گیرد بمکتب وبدست معلمی تسلیمم دادند.  

         معلم در آغاز درس بمن امر نمود؛ بتوهستم !  من از تومیپرسم بنده کی هستی ؟ توبرایم میگویی بنده خدای بزرگ(ج) . صفحه خاطراتم بازشد وزنگ گوشهایم طنینی انداخت آری درگذشته این راشنیده بودم وشناختی کامل دارم در این تفکر قرار داشتم که معلم پرسید بنده کی هستی ؟ پاسخ دادم  بنده  خدا ! امتی کی هستی ؟ ؛ دوستدار کی هستی ؟ امت محمد مصطفی ؛  دوستدار چهاریار باصفا ... بهمان سلسله وادامه ها .  درس حفظ کنی این شعر از قرائت فارسی بمن داده شد:          

 گر بقصد خاک  ما    دشمنی ناپاک ما              

 پیش آید یک قدم     میکنیم پایش قلم          

 گر بقصد دین  ما    دشمن  بیدین   ما               

تیز  بیند یک  نظر   میکنیم چشمش بدر          

 میبریم پاهای او ؛ میکشیم چشمان او

آری من گوش دادم وحفظش کردم و بعدها اضافات به او علاوه شد وحماسه خوانی های از ادبیات  :   

  بلخ تو معروف به ام البلاد                           

 غزنه شده شهره به شهر و دیار.           

 وهمانطور پایه به پایه تاریخ وشهکاری پدر بزرگانم را معلم باتوضیحات بمن درس داد . وجغرافیا خواندم مساحت اراضی ای را بوسعت ( 652225  )کیلومتر کشور افغانستان واینکه این کشور تمام هستی ودارایی ما در آن جا بجائی شده هم برای گذشته بوده وهم برای ما وهم برای آیندگان  و آیندگان  الی سرآمدروزگار. ازمکتب بسوی خانه برمیگشتم که سرودی را از رادیوی که به پایحصار هرات نصب شده بود شنیدم که کسی میخواند :

ای وطن  ! ای وطن ! مادر افغان زمین  ؛ روز بعد ازمعلم پرسیدم ؛ معلم صاحب مادر افغان زمین را میشناسید ؟ من دیروز در وقت رفتنم بخانه از رادیو شنیدم که کسی میخواند. معلمم گفت گوش کن : مادر افغان زمین همین کشور افغانستان است که مادرهمه گی مااست وما برای نگهداری آن باید ازجان مایه بگذاریم وآنرا حفظ  بکنیم ؛ شاگردی دیگر گفت معلم صاحب مثل مادر ما ؛ معلم ادامه داد بلی  بلی چندی نگذشته بود که باز شنیدم رادیو آهنگی را بدست  نشر سپرده است :       

  وطن عشق تو افتخارم     وطن در رهت جان سپارم.

موی بربدنم سیخ شد وراست سر جایم ایستادم ؛ ا ین آهنگ چنان باغرور وابهت وعظمت وجوششی بترنم گرفته شده بود که اشکهایم را پاک کردم.احساسی غرور برایم دست داد برای اولِین مرتبه احساس مردی میکردم ومی اندیشیدم که آری خودم آدمی بزرگ شدم واین سرزمین خانه من است ومن خانه ام را پاسدارخواهم بود. 

         دوران درس باتمام خوبیهایش چه زود تمام شد وبرای عسکری اعزامم داشتند ؛ درآنجا نیز سوگندم دادن که جانم را فدای کشورم ودینم نمایم ومن سوگند خوردم که این کار را میکنم. 

           بزودی بر اوراق تاریخ ورق و ورق های خورد وآن روزِی رسید که این کشور به تسخیر اجانب گرفتار شد ومن تاهنوز عسکر بودم ودیدم که درخاک افغان زمین حاکمان آن دیگرانند وپیشم می اندیشیدم: وطنم مردی ونامردیم را معلوم میکند ؟ مرا به بازار آزمایش قرارداده است یا همه را ؟  و شنیدم که   همان معلمم درکنار سایرعلمای دین فتوی جهاد را صادرنمودند و شاعری ازهمین مردم گمنام وطن پیش دستی نموده فورا شعری سروده است  که :    عسکر بیا زقشله روسی فرارکن                                                      عسکربیا توخدمتی پروردگارکن.

این کار را کردم وبعد شنیدم که سرودی دیگر مخاطبم قرارداده است  :            برادر ! برادر ! به سنگر بیا                                                                   به پیکار روسی ستمگر بیا .

شتافتم وبسرعت برشتابم پیش تاز شدم که درمثل عوامی شنیده بودم که:   ( الاغی که از الاغی دیگر عقب بماند گوش ودمبش رامیزنند )عجبا !  دربارة الاغی چنین گفته اند ؛ انسان باآن ایمان داری ووطن دوستی وباآن تاریخ وعظمت وبزرگی و مهمتر اینکه افغانی که از پدر باارزش ترین وبیشترین متاعی را که به  ارث برده است غیرت و وطن دوستی وناموس داری دریک کلام دینداری بوده است ؛ معطل نشدم . 

           رفتم وهمان رفتن بود که اینک من بایک چنین مفکوره که درتمام وجودم ذرات هستی او درنشو ونما قراردارد زندگی میکنم و نمیتوانم آن حاصلات از لحظه های  اول حیاتم را تا تطبیق مرحله بمرحله آن نادیده بگیرم ومن چنینم ؛ درختی تنومندی هستم؛ نه شاخه کوچکی .دراولین روزیکه تفنگ باافتخاری بجهت جهاد بردوشم نهادم ؛ همه تشویشها ؛ دلهره ها ؛ شک وتردیدها ؛ وده ها ناهنجاری دیگری که همچون موریانه برجانم نیش میزد بکناری نهاده شده و من سراپا شاد بودم وخرسند ؛ تفنگ بدوش بودم ؛ وسخت کوش ؛ شوق در دلم چنگ میزد وشوری برجانم لبانم شعری را ورد دهان نمود بود که من تابحال درترنمم:  

 گرندانی غیرتی افغانیم         

چون بمیدان آمدی میدانیم .

وگاهی شعر را دست کاری مینمودم:      

 گر ندانی غیرت و دینداریم             چون بمیدان آمدی میدانیم

.سوالی ذهنم را میخراشد ! اگر بذری گندم باشد روئیش آن چه میتواند سرزند؟ شلغمی ؛ پیازی ؛ لبوی ویا گندمی ؟ اگربه اصل خود چنگ زند خوشه گندمی حاصل میدهد .حاصلِ من همان گندم را بثمر داشت ؛ همان گندمی که بدانه خرد معروفیت دارد وسبب گردید که پدرم این ممنوعه را ببلعد ودچار انواع پریشانی ها گردد واز بهشتش بیرون آرند. و حاصل منهم گندم شد وبهزارگرفتاری دچارم کرد. 

           حال اگر گناهکارم وِیا سزاوارم ؛ اگر بحقم ویا بناحقم  اینم که هستم ؛ چکارکنم ؟ وچکارم میکنی ؟ اگر قصه بکشتن است ویادار زدن وِیاسوختاندن هرکدام باشد باآغوش باز ولبان متبسم به اتهام یکتاپرستی ووطن دوستی پذیراهستم.  

درطرِیق عشق ورزی کم زهندو زن مباش    

 کز برای مرده ی آتش زند او  خویشرا

(اشاره ای است بهمان ستی زنان هندوی که درکنار شوهر خودرا به آتش میکشیدند) چه کسی ویا چه کسانی محکومند وچه کسی برائت دارد ؟   اجتماع وسنن ورسم رواجی در این کشورحاکم بوده اصل اساسی همانهایی بود که من  ازهر صد یکی را بصورت بسیار فشرده  وکوتاه برشمردم وبه همان اساس خودم را آراسته کردم ؛ پدر وجد اندر جد ما بهمین سان زیستن و مردند و این رسوم را برما بیادگارگذاشتن .منهم به تقلید از آنها ویا با آموزش از اجتماع ومکتب و درس وتاریخ ومردمیکه میخواستند فرزندان شان دارای چنین انگیزه وفکر و سرنوشتی داشته باشند ؛ بار آمدم  وخودم را وفق دادم وبخواست  وآرزوی ملت جامه عمل پوشاندم.            

 اما چرا توی که بمن تفنگ سالار میگویی وآنرا از طریق تریبون ها ورسانه بخورد وبردها میدهی  مثل من نشدی ؟ این سرزمین واین رسم ورواج آبایی واجدادی که تنها بمن مربوط نمیشود بهمه این ملت همین آش وهمین کاسه بوده است .توکه مرا بجرم افکارم که زاییده وپروریده همین اجتماع وهمین مردم است محکوم میکنی  ؛ تو افکارت را ازکجا واز کدام مکتب واز کدام سرزمین بدست آوردی؟ کشت گندم تو ثمره چی را ببار آورد ؟  

اگر افغان هستی ویا افغان زاده ای  می باید مثل من باشی و اگر بیگانه ویا درخدمت بیگانه هستی ؛ برگرد بدامن همانها ؛  که دراینجا جایگاهت نیست ومن وما نسبت بکسانی که بدین ما وبکشورما بدبین باشند ؛ به آنها بدبین هستیم وتحمل دیدن شانرا نداریم. ما ازکسانیکه مانند قورباغه خود را پُف وباد میکنند  وچشمان خودرا مانند مارمولک  از کاسه سربیرون کنند وبرما وبر رسم وسنن و عنعنه ما ایراد بیجا بگیرند بیزاریم وبرما فرقی هم ندارد ؛ این کی باشد .بزبان دیگر: 

 از تو سوالی کردم  واینک سوالی دیگر :مگر در وقت تولد تو دایه ومادرت وخانواده ات آمادگی برای آمدن شیطان  را میگرفتند ؛ وشیطان رجیم درحال فرود آمدن بود ؛ وشیطان لعین پا بدان خانواده گذاشت و دایه دروقت فرود آمدن تو هُشتک ؛ هُشتک سرداده بود و میگفتند شیطان بیا ؛ شیطان بیا  ؛ رسوای بی ایمان بیا ؛ غلام بی وجدان بیا ؛ رانده اجتماع بیا. وبه آب چای نصرانی شستشویت دادند ؛ وبه پالان خر قنداقت داشتند . 

 وبجای یک نام نیک ؛ نام تورا  ( روزنه کفار ) ولقب تورا  (خر دجال ) وکُنَیه تورا (حرامزاده نابکار ) نهاده اند. مگر در گوش تو ناقوس کلیسا بصدا در آمده است ؟ و بجای توحید ؛ تثلیث فرا گرفته ای ؟ و مادرت درکنار گهواره تو چنین سروده است :الا میگم نادان شی؛ بی نام وبی نشان شی ؛  کلان بی ایمان شی ؛ غیرت نداشته باشی ؛ مزدور دیگران شی .  

معلم مکتب بتو چیزی دیگر گفت : بتوگفت که من میگویم بنده کی هستی امت کی هستی و دوستدار کی هستی ؟تو بگو بنده امریکا ؛  نوکر اروپا ودوستدار یورو ودالر ها ؟تودرگوشت شنیدی که از رادیو افغانستان سرودی بخش شده است که :

ای وطن ؛ ای وطن مادر جهان زمین !مگر استاد مددی وقتی شعر زیبای ناصرطهوری همان شعرمعروف وطن عشق تو افتخارم را خواند .  تو چنین شنیدی که :         

وطن فسق من افتخارم    

وطن در رهت پول برآرم .                     

 چرامن بخاطریکه راه وروش ملتم وعنعنات آنرا دارم نزدتو محکومم ؟ اما توبخاطری که دست رد به آنها زدی بخودت برائت میدهی ؟  تو درپیشگاه بیگانها برائت حاصل کردی  من درپیشگاه دینم ؛ مردمم ؛ کشورم ؛ وجدانم.اگربخاطریکه من چنینم که برایت نگاشتم ؛ تو مرا تفنگ سالار و جنگ سالار میخوانی بخوان. منهم القاب درخورومناسبت را بیان داشتم. سوال دیگر :تواز درس مکتب واز سروده ها وحماسه خوانی ها وشاهکاری های تاریخ نیاکان چه فراگرفتی ؟. معلم بتوچنین آموختانده است  که :

کاش بقصد خاک من ؛ دشمن بی باک من 

  پیش آید چند صبا ؛      تاکنم جانم فدا

کاش بقصد دین من ، دشمن شیرین من 

تیز بیند چند نظر   تاگیرم چشمش بزر                       

 میبوسم پاهای او  زرگیرم چشمای او.            

من از زه وزادی محترمانه که باوصلتی بوسعتی نکاح نطفه گذاری شده بود بوجود آمدم وگریان بودم و بتدریج اصول انسانی را ؛ سخن گفتن را احترام درکلام را؛ احترام در اندیشه را ؛ احترام درهرچیز را برای فراگیری آموختم .

خدا نخواسته باشد ؛  خاکم بدهان ؛ دور از همه شان وشوکت انسانیت.کسانی باشند که زه وزاد نامشروع داشته باشند ؛ پس از تولد زوزه سردهند وپس از مدت عو عو کنند وبعدا یاوه بافی در دهان زمزمه کنند وبجای کلمه مجاهد وبجای پاسدار میهن و شرف وناموس کلمات دیگری بکار برند؟ من اگر بشنوم باز هم زاده تخیلاتم میدانم باور نمیکنم که نسلی از افغان بچه مردی ازاین کشور بهمین  سنن و رسم ورواجی که من به آن بزرگ شدم ؛ او هم بزرگ شده است  ولی رفتار اوشبیه بهمان الاغانی با شد که اگر یکی عرعر کردن را سرداد ماباقی الاغان نر عرعرکردن شان حتمی است .   

                آخر آدم زاده ای ناخلف   

                              چند پنداری توپستی را شرف ؟

هیچ افغانی ؛ چه مرد وچه زن ؛ چه پیر وچه جوان ؛ چه باسواد  ویا بیسواد؛ تُفی بهوا نمی اندازد که بر روی خودش بیفتد .          

 اما یک امر ویک بینش در اینجا جایگاهی دارد ؛ که این گوینده ؛ تذکرة کشوری دیگر ی را داشته باشد ؛ دلش درگرو خاک دیگری باشد ؛ بساط زندگی ومایه و دست مایه او پولی باشد که به بهای گفتن این چنین کلمات ؛  خوش خدمتی بیگانه هارا بکند و ( لِی  لِی به لا لای  )دیگران بگذارد.توحاکم ومن محکوم ؛ توبزور سرنیزه خارجیها مرا درمحکومیت قرارمیدهی وباگرفتن پول آنها به ترور شخصیتم میپردازی وبدستور وامر ونهی آنها کلمه مجاهد را که در دین من وتو بقرآن این کتاب آسمانی تصدیق شده وپیامبر بزرگوارش سهم برازنده درشرکت جهاد داشته وتاکیداتی بر آن شده ؛  تراشی را برداشتی ومدادی را بدست گرفتی ؛کلمات مجاهد را میتراشی وکلمات تفنگ سالار را جابجائی میداری ؛ ایکاش این تراش ومداد لااقل حاصل دست تومیبود وکاش این اندیشه بازتاب فکری تورا تداعی میکرد.الحاصل : بزرگان وپدران قهرمان ما ؛ دینی را تحت نام اسلام وکشوری را بنام افغانستان بماسپردند وپیام دادند :  

            این ارثیه ازهر طلای پاکتر ؛ ازهر شمشیری بران تر؛ وازهرتیری ؛ تیزتر است ماباآن زیستیم وبه پیروی وپیروزی از قانون آن بلقاء الله پیوستیم ؛ بادست خالی آمدیم وبااندوخته ای ازحاصلات این دین به پیشگاه خدا شتافتیم وبه نسل اندر نسل این کشور پاسداری اش را باسر وجان توصیه میداریم .این است که ثمره این ره آورد و دست آورد را مادرهرگوشه وکنار این کشور به چشمان می بینیم وبه گوشمان میشنویم که به خلاصه ترین خلاصه چنین معنای  در آن کنجانیده شده است که  :

ازبازار بسوی خانه برمیگشتم ؛ دیدم بچه های کوچه سخت مصروف توهین وحقارت همدیگرهستند وجنجال شان برسربازی فوتبال صورت گرفته بود وپسربچه ده الی دوازده ساله ای چنین فریاد میکشد : من همانند مسعود ایستاده ام ونرادانه درحال جنگ قرار دارم واستقلالیت ؛ اسلامیت وانسانیت را پاسبانم . 

 اما تو مانند نبیل غمین مسکینیار ؛ وهمانند فلک زده های بی اختیار دیگر  میلافی ومیبافی ؛ یاوه میگویی وناله میکنی ؛ آه میکشی وافسوس میخوری چماق تکفیر بدست گرفتی وبرخاص وعام از خود وبیگانه بیگناه وگناهکار میتازی و باخود ترنم میدارِی که :

نه درغربت  دلم شادو نه روی دروطن دارم.                    

 الهی بخت برگردد از این طالع که من دارم .

نوراحمد رجاء6-2-2008

لینک
۱۳۸٦/۱٢/۱٠ - نور احمد رجا

   سیما سمر ! من آمدم ؛ طناب دارت بکجاست ؟.   

   سیما سمر ! من آمدم ؛ طناب دارت بکجاست ؟.

 بیوگرافی تصورانه. 

                     باقادرخان کودتاکردم وباتره کی کابینه تشکیل دادم وبه مشورت بامن تره کی درظرف سه ماه هشت فرمان صادرکرد ؛ سپس بنا به مقتضیات سیاست ؛ اورا باروزی خان بداخل گارد خفه اش کردم ؛ باحفیظ الله امین به قلع وقمع مردم که ازقبل  دست داشتم ؛ بیشتر دست یازیدم بامشورت های خاص من امین ارتباط های پنهانی را باامریکا دایرکرد ؛ ولی دریغ از روزگار وشیطنت روسها که این نقشه سبب سرنگونی اوگردید.

            ببرک را بیشتر ازسایرین میشناختم هرچند بخاطریکه اوراتنهاگذاشته بودم ازمن دلخور بود ؛ اما اومیدانست که من چه کسی هستم ؛ همانطوریکه شما خواننده محترم بعد ازخواندن این نامه مرابهتر میتوانی بشناسی .            درلشکرکشی روسها بیرق شادمانی را باهردو دستم بدرازای 11 متر بلند نمودم ؛ دروطنفروشی من وببرک کارمل رقبای همدیگر بودیم ودرنداشتن شخصیت ملی وچهره انسانی گاهی من از او پیشرفته ترمینمودم ودرنهایت پیشنهاد استعفا ومتن استعفا نامه اش را من ترتیب وآماده نمودم وبدست جنرال روس سپردم. 

          در آغاز کارداکترنجیب الله مشی مصالحه ملی را دیکته داشتم ؛ اما نه بخاطر رفاه وآرامش مردم وپایان دادن به ستیز وجنگ بلکه به خاطر نیرنگ های که درکله داشتم.در روز تسلیم دهی قدرت راننده داکتر وکیل بودم ؛ واز این فرصت حد اکثر استفاده را بردم تحت عنوان چهره مصلح به بود وباشم باجهادی ها پرداختم.ازآنجایکه کُشت وکُشتار انسانهای مظلو م وبیگناه سبب آرامش روحی ام میگردید ؛ درجنگ های تنظیمی کابل درکنار هرقوم بکشتار قوم دیگر دست زدم ولی به اینهم آرام نشدم ؛ خودم را به جناب حکمتیار رساندم. 

           بمن مجالی معرفی شدن بدهید آن استعداد عنکبوت را درتنیدن تار دارم که مگس هارا بقید گیرم  و بدنبالم بکشم درکله ام برابر به هفتاد پشتم ذخیره های گوناگون دارم . 

           آقای حکمتیار را همخونم یافتم ؛ از او یک خواهش کردم : بمن اجازه بدهید که در وقت فیر راکت بخانه های مردم مظلوم وفلک زده کابل ( الله اکبر ) آنرا من نعره زنم وموفق گردیدم واین دوران نیزگذشت وعطش سیری ناپذیرم در ریختاندن خون بیگناهان و ویرانه ساختن خانه وکاشانه مردم که درخونم فورانِ به شدت آبشار نیاگارا و به ارتفاع قله اورست داشت فروننشست . ازچشمانم شرارت وازلبانم گفتارجنایت آمیز سرازیرمیشد ومن معتاد بودم ؛ اعتیادم تنها وتنها بیرحمی وشقاوت قلب بود که باانجام آن وبکشتارگاه روان ساختن چند غریب دردمند نشه میشدم. 

          جلسات مذاکره بجهت همدیگر فهمی حاکمان جدید درنظام اسلامی افغانستان هرگاهی ازسرگرفته میشد وهمیشه همان روش کج دار ومریز حرف های سیاسی بود ؛  وباتوپ وتانگ بستن بعدی مردم نتایج خود را بثمرمیرساند. 

           حرکتی بظاهر آرام وصلح آمیز که نشئت آن ازخواب دیدگی ملاعمر سرچشمه گرفته بود تحت عنوان طالبان که درخارج خاکه وخاکستر وتشکیل وبرنامه آن ساخته شده  بود باقدم های موفق وارد کشورشد ؛ وآن خواب بمدت پنج سال خواب را از چشمان  همه ربود هراسی بدلم چنگ زد   وخودم را  دریک قدمی بازنشسته گی احساس کردم . 

           ای وای ؛ این ملت میخواهد به صلح دسترسی یابد؟ نتوانستم تحمل آنرا بپذیرم وبزودی روانه پاکستان شدم وباتوسل به جنرال موسی  که از دوستان قبلی ام بود ومن او خاطرات جالب وبیاد ماندنی داریم وبه پیش همدیگر افشاء هستیم؛ از او خواستم که فقط مرا هرطوری میشود به نصیرالله بابر برساند. که نه تنها او مرا به نصیرالله بابر رساند که حتی مردانگی دیگری از خود بیادگارگذاشت وبرنامه خوش خدمتانه و وطنفروشانه ودست داشتن درکشتارهای وحشیانه من را به بابر بازگو نمود و بابر بهمان برخورد اول باتبسمی لقب قابیل  زمان  ودستیاره شیطان را برایم  داد وشاید اولین باری باشد که در زندگی درباب معرفی ام بارجال سیاسی من از شانس استفاده بردم نه از استعداد. 

           روزی نصیرالله بابر بمن تلفن کرد وخواست که باسفر کاروان ترانسپورتی او بصوب ترکمنستان همرائی داشته باشم ؛ این سفر باشاهکاری وشیرین کاری های وطنفروشانه من به  انجام رسید ودراخیر نصیرالله بابر آفرین ها نثارم نمود. 

          دراین سفر پرخاطره وپر مخاطره وقتی نحوة عملکرد خاینانه ورذیلانه ام را بابر مشاهده نمود وارادتم را به بیگانگان دید؛ ازاصل ونسبم پرسید ؛ چیزی که خودم نیز از آن آگاهی نداشتم ویااصلا برای خودم آن احترام را نمیخواستم. 

         مثل معروف است :   ( کسیکه بامادرش زنا کند ؛  بادیگران چه ها کند ) حرام زاده وحرام زاده گانی که ارضیت کشور را اساس دسترسی به امکانات میدانند وعزت خود را درخواری وپستی کشور وملت خواستارمیشوند؛ سزاوار آن نیستند که نام پدر خود را بزبان آرند و یا خود را وابسته به قبیله ومردمی بدانند. 

          نصیرالله بابر همواره مورد نوازشم قرارمیداد ومن بسی خرسند ؛ تااینکه روزی درجمعی جهت دستیابی بقدرت وسهم من صحبت شد.           گلویم را صاف نموده وگردن ذلت بارم را راست گرفتم که معلوم است یکه تاز اریکه های زشت وپلیدی وجرثومه فسادی مثل من باید مقام شامخی نزد باداران داشته باشد؛  کسیکه ازدر ملت رانده به درگاه بیگانگان فرا خوانده شده است ؛ کسیکه ناموس وطن را باهمه پوشید گیهایش عریان ودست بسته ودو دسته بدیگران تسلیم میدارد.بااینهمه امید واری و بلندپروازی های که سبب نخوت وغرورم شده بود؛ درکمال بدبختی مشاهده کردم که درصف مدیریتِ برایم مقامی را قایل اندو....

           درجمع کثیری مشمولان آی اس آی و.... خودم را سامع وبدون نظردهنده نظاره گرقراردادم وبمحض اینکه جلسه پایان یافت دست بابررا گرفتم وگفتم : ای پست تر ازمن این بود جواب آنهمه خوبیهایم ! بابر باعصبانیت فریادی کشید و به سختی خودش را آرام نمود وگفت : 

           چه خیال میکنی ؟ خودت کیستی وچه فروختی ؟ چه کسی هستی؟ گفتم وطنم ؛ مردمم ؛ حیثیتم ؛ شرافتم وجدانم و.... ؛ بابر آرام شده بود وگفت خطا میکنی ؛ توذره هستی ؛ ماباسخاوتمندی های ما جای برایت درنظر گرفتیم؛ این وطن ومردم آن چندین سال است که درگروما وبعد بمافروخته شده است وغلامان ما آن کسانی اند که توحتی غلام آنهاهم نمیشوی ؛ وگذشته از این ؛ ما پاسخگوی دیگرانیم  وافزود : عموسام را میشناسی به آهسته گی گفتم ارباب بزرگ را میگوئید؟ ادامه داد ماهم درگرو اوهستیم ودست ازپا خطا کرده نمیتوانیم.

           آیات یاس وگفتارسخت بابر بیش ازحد نومیدم کرد ؛ اما ازحق نگذرم که بابر بازمرد نگهداشتن این هنر بود که هرکسی را ولو به تار موی دربند نگهدارد وبرای تسلی من گفت ؛ تو نمیدانی تودوخواهر گم کرده داری که بعد ها آنهارا می یابی وپلان های اصلی یک حصه بزرگ ومرکزی آن بوسیله آنها تطبیق وعملی میگردد. ودر آنوقت باز جایگاهت را درکنار آنها مورد بازنگری قرارخواهیم داد ؛ تو درکنار آنها بکار گرفته میشوی وادامه داد : صحنه سیاست  میدان زادن کودک 9 ماهه نیست میدان اسپ دوانی  برای یک عصر ونسل است ویک قرن بکارگرفتن وپس وپیش نمودن. غمی جانکاه برجانم چنگ زد که : 

           سیل ازسیلاب بارخسار گرد آلود رفت

       زود میمالد فلک روی ستمگر رابخاک 

           شکست خورده وناکام وتیر خورده مانندی گراز وحشی درحالیکه از زندگی رسوا وشومی که بدست خودم به آن رقم زده بودم بسوی کشوری که دیگر هیچ حقی به آن نداشتم وبسوی مردمی که ریختن خونم بدست هریک از آنها روا ومباح بود به افغانستان برمیگشتم. باتمام بی حیائی های که دارم ؛ این حق را بخودم نمیدهم که کشورم بگویم وهمان است که افغانستان مینامم.بارسیدن بمرزها چشمانم را بستم وندای درونی بیشتر آزارم میداد ؛ کاش این مرد بی وجدان وپست ؛  وجدانی نمیداشت .کاش اندک دانشی نمیداشتم؛ خطاکاری هایم لکه های ننگی بود که همچون گاو سیاه با پیشانی ای سفید مرا مینمایاند ولی من یک تفاوت داشتم اینکه من گاوی سفید بودم باپیشانی سیاه واین تفاوت را از گفته نصیرالله بابر بخود بلقب گرفتم که او گفت:غلامان ما آن کسانی اند که تو....   بهرحال سبزکرباس وسرخ کرباس همه سر وتهی یک کرباس ؛ مزدور ؛  همان غلام وغلام همان فرمانبردار وهمه هیچ کاره تاسری خور ودرمانده...  

         درتاریخ بیشتر گناهکاران آنانی اند که سند تحصیلات شان شامل فراگیری سالهای درس بوده همچنانکه بیشتر سرافرازان تاریخ کسانی اند که سند تحصیلی شان به بهای زحمات شبانه روزی صفحات زرین تاریخ را بخود اختصاص داده است.تصورمیکردم که بمحض اینکه پایم را بزمین افغانستان بگذارم کودالی بزیرپایم باز میشود ومرا می بلعد ودر اعماق خاک سیاه دفنم میدارد اما:

چوب را آب فرو می نبرد حکمت چیست ؟

                                       شرمش آید زفروبردن پرورده خوبش

           مدت مدیدِ سرخورده ومایوس وناامید ازهمه جا همچون سگِ ولگرد به هردری تبصبص داشتم ولی بنحوی دَورة ریاکاریهایم به آخر رسیده بود ؛  بناگاه پیروزی طالبان جرقه امیدی بود که روشنی بخش آن گردید که من باید از فرصت استفاده ببرم این بود که خودم را به غرزی خوا خوگی  رساندم درکنار او بهرطرف شتابان شدم تااینکه داکترنجیب را آوردند بعد ازسماجت لفظی غرزی خواخوگی داکترنجیب را هدف قرارداد وباشلیک باو من میگفتم بپایش بزن ؛ بپایش بزن ؛ اواز لحن آمرانه من خشمناک شد وگفت چی میگی ؟ گفتم بپایش بزن که سوزناک رنج بکشد وبمیرد ؛  هیچی ؛  خشمگینانه غرزی بمن نگاهی کرد ومن زنجیر را بگردن نجیب می بستم ؛ شاید درتخم بشریت مزدور ولاابالی مثل من کم یافت شود ولی بااین وجود شمه از بیان حقایق را ناچارم بگفتن بگیرم در زمانیکه زنجیر را بگردن نجیب می بستم ؛ دردلم این شور بود وندایی مخاطبم قرارمیداد ؛ ای لعنتی ؛ نجس ؛ ای مردار خوار ؛ خاک عالم بسرت توکه نامردی های پاکستانیهارا دیدی واز این آسیاب میآیی همین مردکی که زنجیر را بگردنش می بندی پاکستانیهارا از تو بهتر شناخته بود واینقدر مردانگی ازخود نشان داد که تسلیم مشتی نامرد نشد ؛ وای برتو. شاید همین اندیشه بود که فرار کشورهای بیگانه شدم.

            اواخرنیمه دوم سال 2003 بود  ازاتوبوس پیاده شدم وتاکسی را دست دادم که مرا به شهر نو کابل برساند نرسیده به شهر نو ماشین بنزین تمام کرد وراننده از ماشین پیاده شد ویکتنه ماشین را میکشاند بسوی تیل فروشها منهم پیاده شدم وکمکش کردم رسیدم به تیل فروشی که در کنار راه ایستاده بود وگفتم بریزتیل راننده گفت به آن یکی دیگه میرویم ؛  من گفتم چه فرقی دارد ؛ توهم نوکرت را یافتی ؛ راننده به آهسته گی گفت اومرد جهادی است من از او تیل میگیرم .

           بااین گفته شاهرگم را قطع میکرد ؛ عصبانی شدم وگفتم بیا بریز مراعصبانی نکن ؛  ولی گویا که او بمن هیچ ارزشی قایل نبود شاید در دلش الهام شده بود که این مردک هیچ کس وهیچ چیزی نیست وهیچ کسی هم نباید براو احترامی قایل شود ؛ بیشتر ناراحت شدم وگفتم ای مردک باتوام که نزدیک همان مرد رسیدیم وهمان تیل فروش نیز بکمک راننده شتافت وماشینش را تلنگ داد.درحین تیل گیری چنان آنهارا گرم سخن ومهربان یافتم که برحسرتم افزوده شد وفریاد کشیدم که یاالله بیا که برویم راننده آمد ومن گفتم دلت خوش است جهادی دیگه کیست مثل خودت رایافتی.راننده به آهسته گی ماشین را بکناری کشید رویش را بسویم برگرداند و مخاطبم قرارداد : 

          جهادی همانی که نگذاشت روسها زنان شمارا به ...  جهادی همانهای اند که نگذاشتند ارتش سرخ روس دختران شما راحامله وباردار سربازان خودکنند ؛ جهادی همانی است که سرتعظیم به هیچ نامرد وطن فروشی فرودنیاورد؛ جهادی آنهایی اند که ازبرکت نام ونشان آنها تو وامثال تو درخارج ازکشور بجایگاهی رسیدیم و نکتایی دارشدیم ؛ جهادی آنهائی اند که دیواری ازگوشت را درلابلای توپ وتانگ های دشمن بجهت جلوگیری تجاوزات شان سپر قراردادند. جهادی همانهایکه  وارثان برحق این سرزمین اند. جهادی یعنی همه مردم  ناموس دار این سرزمین ؛ جهادی همان مرد مسلمانیکه قدم بقدم این سرزمین را  بخون خود نگهداشت و حال تنی چند دلالان محبت وشغالان سیاست دل پرعقده خود را که ناشی ازبیغیرتیهای خودشان است برسر فرزندان برومند خالی میکنیم و... اوخیلی سکس صحبت میکرد اینقدر بد دهان بود ودشنام های  را می یافت ونثارم میکرد که از زهر تلخ تر بود و  چنان زیر رگبار گفته هایش قرارگرفتم که مجالی بمن نمیداد ؛ ازبس ترسیده بودم میگفتم :    

 مکرر گفتمش بامدح وتشویش                           

      که گه خوردم غلط کردم به بخشید.

واو می افزود که :تومردک یاوه گو ی که بجندک ریشه دار وتو نداری وبه میکرسکپ غیرت دروجود تو یافت نمیشه میگی جهادی دیگه کیست. نمیدانم این خصوصیات مرا او ازکجامیدانست ؛ بعدها فهمیدم که اساس حدیثی از پیامبر اکرم است که مؤمن چیزی را بدلش می بینید که دیگران به چشم نمی بینند.یک صد افغانی را ازجیبم کشیدم وآهسته درب ماشین را گشودم که پیاده گردم واو بیشتر سرخ وکبود و لحن او شدیدتروبر افروخته ترمیشد واهانت های کرد که تازنده باشم ازیادم نمیرود وبهمان ادامه شماتت های زشتش صد افغانی را تکه تکه کرد بدهانش گذاشت وجوید وسپس راستای پیشانیم را نشانه گرفت .  

      درماشین راگشودم و  جِستم ودو باره به نزد همان تیل فروشها برگشتم ومانند برگ بیدمیلرزیدم که او پدال گاز ماشین را فشرد ورفت ؛ آن جوانک نزدم آمد وگفت چه شد؟ گفتم هیچی و منتظر بودم که ماشین دیگری بگیرم که یکبار دیدم همان ماشین کنارم ایستاد و بمحض اینکه اورا دوباره دیدم ترسیدم ودلم میلرزید ومانند لبوی سرخ شده بودم لبانم خشک و آب دهانم را بزور قورت میدادم چشمانم بسیاهی میرفت پاهایم شُلی میکرد  ( البته من دل میگویم , دل درون کالبد آدم وطن فروش نیست ؛  تکه ای گوشت مرداری است ) و آن جوان تیل فروش گفت شیر آقا جان چه شده است ؟ من به اهسته گی ولرزیده  دویدم پیشش وگفتم نام شما ؛ نام شما  ؛ نام ؛؛؛ شیر آقا است ؟ باقهر و خشونت گفت ها . گفتم نام من  روباه است و شیر باروباه نمیجنگد ؛ نه ؟ تبسمی نمود وگفت نام پدرت  : از خوشی به پیراهن نمیگنجیدم وگفتم شغال ؛ خنده اش گرفت وگفت عجب شجرة؛ ومن گفتم شجره خبیثه ای نه ؟  مکثی نمود وبسویم نگاهی حقیرانه انداخت وگفت گوش کن  ؛ گفتم میشنوم  ؛ هیچوقت نشیمنگاهت را با شاخ گاو نجنگان ؛ او خیلی بی پروا کلمه دیگری بکار برد من بخودم حرمت گرفتم و جمله اورا مؤدبانه ساختم آنوقت متوجه شدم که از ترس بکس لباسهایم را بماشین گذاشته بودم. 

          بکسم را گرفتم وباآن جوانهاگرم گفتگو شدم و بنا به تعارف زیاد آنها شب را به خانه شان رفتم وباکمال تعجب دیدم در زیر زمینی ای یک خانه مرطوبی را بدسترس دارند بهرحال برای من قصر دلگشا مینمود. 

        چوتن آرام میگیرد چه درکوخی چه درکاخی  

                     چه خواب آمد چه درتختی چه درپهنای دیواری.

از آنشب من درکنار آن جوان تیل فروش و آن معلول سیگار فروش جمعی داشتیم وصحبت های که من بدستاورد های رسیدم که هرگز آنهارا به بهای از دست دادن جانم از دست نمیدهم. 

          هیچ برخورد واندیشه وموضع گیری شیر آقا جان واینکه چطور ازمن روباه وبیغیرتی ساخت از ذهنم دور نمیشد ؛ در لابلای صحبت ها پرسیدم که این شیر آقا ازجهادی ها است ؛ گفتند نه حتی برادرش بدست جهادی ها کشته شده ؛ غوغای بدلم افتاد ولی خونسردانه گفتم که امروز ازجهادی ها  حمایت میکرد ؛ دوست معلولم گفت همه ازجهادی ها حمایت دارند همه این ملت  جهادی اند ؛ مشتی مزدور منفور وظیفه دارند که :              

ماه فشاند نور وسگ عوعو کند                                   هرکسی برفطرتی خود می تند.                      می اندیشیدم که اگر سلطان محمود غزنوی حیات میداشت وبه عوض گروه بندی های که از اعراب وترک وهندو  و ..... درزمان لشکرکشی وفتوحات خود داشت ؛  حالا از نسل ونژاد ازبک وهزاره وترک وتاجیک پشتون ؛ عرب و...  لشکری ترتیب میداد ؛ این کشور خود به قاره تبدیل میشد ولی حیف که درجنگل هم جای شغال است وهم جای شیر. 

           شبِ دیگر از دوست جوان تیل فروشم پرسیدم که بدون جهاد هم میشود آدم مجاهد شد؟ اوگفت جهاد تنها به گرفتن تفنگ وجنگ نیست ؛ گفتن کلمه حق هم جهاد است ؛ بانوشتن هم جهاد است ؛ باموضع گیری هم جهاد است و... .پشتم را از دیوار کندم و بخودم تکیه زدم ؛ راست و دوزانو نشستم درفکری عمیق فرو رفتم : 

          ابراهیم پیغمبر علم توحید را برافراشت واز آتش نهراسید ودربین شراره  ولهیب آتش جبرائیل میگوید چیزی میخواهی ؟ حضرت ابراهیم میگوید اما نه ازتو ؛ ازپروردگارم میخواهم . موسی برعلیه فرعون زمان بمبارزه برخاست وپیروز شد ؛ عیسی با به صلیب شدن خودش درس و روشی را موفقانه به پیروانش بیادگار گذاشت. 

           محمد(ص)  آمد و امی بود ؛ امتی را از غرقاب منجلاب نجات داد وپیروانش را حد واندازه نیست ونواده پیغمبر پیروزی خون را برشمشیر ثابت ساخت ....  

            درکشورخودماملتی تهیدست ومشتی مردمی بیسواد حاکمیت های زور را سرنگون ساختند وتئوری های فیلسوفان را بباطله دانی تاریخ سرازیر کردند و تحولی را دریک امپراطوری وسیع ایجاد نمودند وکشورهای را  به آزادی رساندند و .....جسمم درحضور دو دوست ونگاهم عمیق شد اندیشه های از ذهنم خطور داشت که دیدم حافظ شیرازی نشسته و مینویسدکه :  

کمتر از ذره نه پست مشو مهر بورز    

                                  تابخلوتگه خورشید رسی چرخ زنان 

دامن دوست بدست آر و زدشمن بگسل

مرد یزدان شو وفارغ گذر از  اهرمنان

باصبا درچمنی لاله سحر میگفتم 

که شهیدان که اند این همه خونین کفنان                           

باصدای دوست معلولم بخود آمدم که میگفت پنج کتابی میگیرم که برایم درس بدهی ؛ سری تکان دادم وبدلم گفتم من ازتو درس میآموزم وتو میخواهی ازمن سواد بیاموزی وگفتم :

اگر بودی کمال اندر نوِیسایی وخوانایی 

        چرا آن قبله کُل ؛  نانویسا بود  وناخوانا ؟   

      دربود وباشم پیش این دوبرادر بیسواد جهادی درس شرافت وعزت نفس از دست رفته وبرباد شده را دوباره در آغوش گرفتم آنهم درکمال بیداری و آگاهی مهمتر اینکه باتحرکِ گرم وآتشین .   

         منی که بهمان بدنه وتکة یخی میماندم که کشتی تیتانیک را بسقوط کشاند هم اکنون بکشتی ساخته شده حضرت نوح را شبیه شدم  وآنهم در برهه ای که منجلاب حوادث زمان ملتی برومند ومسلمانِ همچون ملت افغان را درکام آب طوفان نوح که خیزش آن از تنور سرچشمه گرفته بود بهلاکت میکشاند وآموختم وطن دوستی را و پاکی را  .

 آنجا که رابطه ای صادقانه ومخلصانه باخدا است غم وناراحتی جای ندارد وهرپریشانی را باادای چند رکعت نماز میشود برطرف کرد؛ دوست معلولم یک کلام از نداشتن دوپایش شکایت نداشت ولی از نداشتن وضوء صحبت میکرد. ودیدم که این معلول چقدر در انجام نماز توجه دارد یک نماز او فوت نمیشود برخلاف من که یکبار رویم بقبله نمیشد که حتی تاثیر نماز را به بینم و به بینم در این امری که اینقدر تاکید شده چه سری نهفته است؟. آیا واقعا شاهراه سعادت ورسیدن به نیکبختی ها است و یاچطور ؟ واینک می بینم غفلت چه آتشی برزندگی هر مسلمان میزند که باهمه مردم بگفتن درد دل هایش میپردازد که از آنها کاری هم ساخته نیست اما به پیشگاه چاره ساز بزرگ به چاره جویی نمیپردازد.

           تصمیم آدم شدن  درنهادم زنده شد بخود آمدم ولی عجبا که سبب نجات وبخود آمدن من  دومرد بیسواد شدند باری به این فکر افتادم که تعجب نباید کرد؛ پیامبر امی تاریخی را به بشریت بیادگار میگذارد که تا دنیا دنیا ست هیچ قدرت وامپراطوری ای نمیتواند ریشه های چه ؛ که حتی یک ریشه آنرا از بیخ برکند. باحضور دو دوست بیسواد بیان داشتم که شاهد باشید که من لباس جهاد میپوشم وسه نفری باهم دست روی هم گذاشتیم وخدارا شاهد گرفتم که بقولم صادق میمانم .

                 مدتها بعد بسرا غ تیل فروش جوان و سیگار فروش معلول که دو تکیه گاه یعنی دوپایش را مین دشمن از او گرفته بود رفتم  فقط دانستم که سیگار فروش بایسکل دستی اش زیر ماشین رفته وبرحمت حق پیوسته است وتیل فروش جوان هم درانفجار حمله انتحاری درمقابل وزارت داخله شهید شده است  و کنون من ماندم وبارتنهایی این رسالت وآن پیمان .سیماجان  !  من حالا خواهران گم شده ام را که نصیرالله بابرمیگفت پیداکردم هرچند نتوانستم بخاطر جدایی خط ومشی فکری تماسی باتو بگیرم و احوالِ از ملالی جویا داشته باشم. 

        من ازتصمیم بمرگم برنمیگردم وهمانطورجهادی میمانم و شما برعلیه من هستید راه جدا شده تنها یک راه دارد اینکه شما برگردید ودست برادر وطنفروش خودرا که بدست دو بیسواد جهادی براه راست سوق خورده است بگیرید . هم دستم را هم روشم را.باوربکنید به رستگاری میرسید ؛ شما فعلا هنده های جگرخواری هستید که جگر حمزه های زمان را میخورید  ؛ اگر سمبل وممثل ایده شما خارجی هاباشند میشود که از خود ژاندارکی در چهره مردم کشور وصفحات تاریخ بیادگار بگذارید واگر وطن دوست شدید ما ملالی ها وناهیده های داریم که افتخارما وافتخارتاریخ ماهستند. واینرا راهم بدانید ما به زینب (ع) زمان نیز احتیاج داریم هرچند تداعی کننده راه حضرت زینب حرفی بگزاف است ؛ اما امیدی هست . 

          راه دیگر این است که اگر همان راه را محکم بدست دارید من آماده هستم که بیایم بعوض همه جهادی ها تنها بخاطریکه شما سرفراز شده باشید وحرفی برای گفتن داشته باشید ؛  طناب دار را بگردنم مینهم وشما دوخواهر صندلی را از زیرپایم بگیرید  تاسبب آرامش دل شما شده باشد وبکشتن جهادی ای به افتخار نایل آیید.جرم من درپیشگاه مردم هرچند سنگین وغیر قابل عفوه باشد ؛  من برگردن میگیرم ؛  اما گناه من درپیشگاه دیده بان حقوق بشر ودست اندرکاران وهمفکران آن یک چیز است ؛ اینکه من چرا بیعت جهادی نمودم وشاید کشور وملت مرا ازهمه آن جنایت ها ببخشند .

               اما دیدبان حقوق بشر وهمکاران او هرگز نمیتوانند مرا مورد بخشودگی قرار دهند. وای کاش شما مرا به جرم آن گناهانم به محاکمه بکشید ؛  حد اقل اینکه زنجیری را برگردن مردی بستم که باتمام وجودش تلاش داشت بما بفهماند که پاکستان دشمن این کشوراست. اینکه دوسیه ای به  غرزی رویدست گرفته نشده جای هیچ تعجبی نیست ؛ به تکرار مکرر گفتم وادامه خواهم داد که دیدبان حقوق بشر یک حرف ویک کار ویک هدف در افغانستان دارد و آن له ونابود و ترورشخصیت جهادی همین است  ودیگر هیچ ؛  وهیچ  و هیچ  ؛  نه تغاری شکسته ونه ماستی بزمین ریخته شده است.سخن گفتند واعتراف کردن کار سادة نیست وکار هرکسی هم نیست .

                چرا تو نمیتوانی گذشته خود را بگردن بگیری وبگویی که چکاره هستی وچه کارهاکردی ودرحال انجام چه برنامه های قرارداری؟دیدبان حقوق بشردر افغانستان  نیمی از بودجه های امدادی را بمصرف میرساند ووزن هر دوسیه ای که برای هر مجاهد میسازد بیش ازسی کیلو است اما این مرابیاد این قصه می اندازد و درمثل (  مناقشه نیست ) :  

         درانبار خوراکی موشها جمع شده بودند وبااستفاده ازنعمات آن به عیش ونوش بذل و بخشیدن و به اسراف کشاندن روز و شب میگذراندند ؛ گربه ای سبب پریشانی خاطر آنها شد واین شهد زندگی بکام شان تلخ گردید.            جلسه هاترتیب دادند ومشورتها انجام گرفت تاباالاخره زنگوله ونخی را یافتند که برگردن آن گربه نهند ؛ که هرگاه گربه بیاید صدای زنگوله موشهارا مطلع نماید ؛ خوشحالی ها وبزم های شادیانه گرفتند وخود را رها وآزاد وانمود کردند که باری دیدند سرباند موشها پریشان خاطرگردید ؛ موشها جمع شده وسبب را جویا شدند ؛ اوگفت بلی ما ترتیب همه چیز را گرفتیم اما این نخ وزنگوله را کی به گردن گربه می بندد ؟ سرها پائیین افتاد ودل ها اندوهگین گردید.  

 هرکه بافولاد بازو پنجه کرد      ساعد سیمین خود را رنجه کرد.    

       من یک راه حل را پیشنهاد میدارم : زور شما به هیچکسی نمیرسد ؛ زاغ تنها صدامیکشد وماکیان قُد قُد قُدا میکند اما من حاضر میشوم ودیدبان حقوق بشر دوسیه کل جهادی هارا برعلیه من ترتیب دهد وسپس به نمایندگی ازهمه جهادی مرا یا بدار ویا بجوخه اعدام وهرطوریکه میخواهید سربنیستم کنید واین دوسیه را برای همیشه به بندید وبپذیرید که دساتیر قرآن مبنی برکشتن سران کفر است ؛  نه سران اسلام واین ملت و این مردم بعدازهمه کله جنبانی های که بادشمنان وطن ودشمنان دین  اگر داشته باشند روح وروان شان همان جهادی ها هستند.دریک کلام یک ملی متر جایگاه دین مسیح در این کشورنیست سعی بیهوده وتلاش بیجای شما بهمان تقلای پیاده کنندگان کمونیست میماند که درنتیجه بیل وداس زارعان گردن شان را نشانه گرفت. خوب است که این قصه راهم بخاطر بسپارید:  

         روزی خروسی و سگی درکنار بیابانی به خرابه رسیدند وباکمال تعجب دیدند در این خرابه کسی زندگی نمیکند باهم باب مذاکره راگذاشتند ؛ خروس گفت من اذان میدهم وسگ گفت من عو عو  میکنم وخواستند که بااین سروصدای شان مردم را به آن مخروبه برگردانند ؛ روباهی از دور صدای اذان خروس را شنید وبطمع صید آن خودش را به خروس رساند و خروس بدرخت پرید وسگ روباه را دنبال نمود و دُمب اورا گرفت وکشید تاکنده شد وروباه در پشت دیواری ایستاد واز سگ سوال نمود که بچه منظوری اینجا جمع شدید؟ سگ گفت میخواهیم این ویرانه را آباد کنیم . روباه آهی کشید وگفت: من با دُمب کنده رفتم ؛ اما شماهم ده آباد کن نیستید.  

     ازبرای جیفه عوعو ؛ تابکی همچون کلاب       برسر مردار تاکی چون کلاغان غار غار . 

نوراحمد رجاء31-1-2008

لینک
۱۳۸٦/۱٢/۱٠ - نور احمد رجا

   درویش علی خان هزاره درپیشاپیش ؛   

     درویش علی خان هزاره درپیشاپیش ؛

                  پیش گفتار تاریخ هزاره.

   

      پاسخی به نوشته : (درویش علی خان هزاره اولین حاکم هرات افغانستان)

    برگ سبز است تحفه درویش   

                                چکند بینوا ؟ ندارد بیش .

و بعبارتی دیگر :

             دارد صدف هزار در و دم نمیزند    

                                  یک بیضه مرغ دارد وفریاد میکشد.

           دلاور مردی ا زجنگ برگشته بود وبه نشانه پیروزی دوپای قطع شده دشمن را برتارک سرش به افتخار نهاده بود ؛ عجوزه ای از او پرسید ؛ سراین کجاست ؟. آن دلاور گفت : سرش را دیگری برده بود .

                             ازمتن مقاله آقای پویان :

           ( احمدشاه دراوایل سال 1749 به استقامت غرب حرکت کرد وبه هرات رسید. حاکم نادری امیرخان عرب بابهبودخان مروی برخلاف تمایل مردم تسلیم نشده وقلعه بندی اختیار کردند. درحالیکه خان بزرگ دیگر( درویش علی خان هزاره ) به طرفداری احمدشاه قیام کردند. همینکه حملات عسکری احمدشاه آغازشد؛ مردم شهربرج خاکستر را به قشون احمدشاه داده وبه مدافعین هرات حمله نمودند. احمدشاه شهر راگرفته. امیرخان را اعدام وحکومت را به درویش علی خان هزاره داد).

       آن شنیدم که ابلهی میگفت   پدری من وزیر وخان بوده  است

      باوجودیکه نیست معلومـــم   خودگرفتم که آنچنان بوده است

                          هیچکس دیده اِی که گُه خورد است

                          کاین به عهد قدیم نان بوده    اســت

افتخار بالای افتخار هم بجناب درویش علی خان هزاره وهم به بازماندگان مفتخر آن .

       دشمنی دانا بلندت میکند       برزمینت میزند نادان دوست.

 چه افتخاری بزرگتر از آن که هزارة در رکاب یک هراتی بپا بوسی دست یافته است .

  ( احمدشاه ابدالی ؛  مشهور به احمد شاه بابا متولد سال 1722 درهرات ).

         محترم انجینییر هادی پویان تب وتلاش زیادی درنوشته خود تحت عنوان:   (درویش علی خان هزاره اولین حاکم هرات افغانستان ) بخرج داده بودند که ثابت نمایند هزاره ها از حالا نه که ازگذشته بسیار دور ساکن هرات بودند وحاکمیت علی خان هزاره  را دستاویز ودستاورد تاریخی خود قرار داده اند.

             ودر آغاز قسمت دوم درعباراتی خودرا لاعلاج ازبیان این اندیشه دانسته وسعی نموده است تاجای امکان از اسناد تاریخی وسپس به ملاحظات عاطفی وگلایه از این وآن که چرا چنین نگاشته وچنان نیندیشیده است ودرقسمتی هم به مظلومیت قوم هزاره که گویا محکومین تاریخ شمرده میشوند رشته های را بهم پیوند داده تاتوانسته باشد حق مطلب را اداء نماید واحساساتی را برانگیزد که آری چنین است وچنان است که : راویان داستان وناقلان آثار از گذشته های دور چنین بیان میدارند که....

درحالیکه مارا عقیده برآن است که :

             فسانه گشت وکهن شد حدیث اسکندر  

                                        سخن نو آر که نو را حلاوتی دیگر .

           تاریخ سرنوشت ساز کشور افغانستان درجنگ از این گفته ها وناگفته هابسیاردارد ودرکشوربزرگ وملت رزمندة ما اگرعمیق تربیندیشید همواره گفته های تاریخی ما ازجهات بسیار ؛ بسیارتر از دیگر تواریخ جهان نشیب وفرازها ؛ قیام ها وکشتارها ؛ لشکرکشی ها وجوانمردی هارا دارامیباشد ؛ اینکه تاریخ نوِیسان گاهی کوهی را گذاشته وکاهی را بقلم میاورند بهمان ماند که :

پشه ای در گوش فیلی ساعتها نشسته بود وبعد گفت خدا حافظ من رفتم و فیل برایش گفت : که شما کی تشریف آورده بودید؟.

           بزرگوار آقای پویان ؛ بخاطریکه سفیدی کاغذی را سیاه نموده باشد گاهی ازسیاهی سرنوشت هزاره ها داد سخن سرداده وگاهی هم به ا ستناد سخن خود ازکتاب ها بریده های بودیعه گرفته وروی هم انباشته و همچون  آش رشته که پذیرای سبزی ؛ نخود ؛ عدس ؛ لوبیا ؛ لیمو وفلفل و... خواسته که غذای فکری بسازد وبخورد وبردها دهد ودرجمع ثابت بسازد که ایهاالناس اگر میخواهید رسالتمندی ؛ ادیبی ؛ روشنفکری ؛ غیرتمندی وطندوستی وباالاخره بر آنید که ثابت بسازید دارای همه خصایل انسانی هستید بکمک من بشتابید که این قوم هزاره من درهرات اسکان یابد والی اینکه ( هیچ کس ؛ هیچ چیز نیست وخلقت انسان هم بیهوده بوده است ) وگویا بزبان حال این چنین همآهنگی را خواستار است :

         (   مردی دربغداد در روزهای گرم وسوزان مصروف یخ فروشی بوده است ودادسرداده بود که ای مردم ؛ هرچه زودتر این یخ هارا بخرید که تاچند لحظه دیگر ؛ این یخ ها آب میشود وبزمین فرومیرود ؛ بافرورفتن آنها سرمایه من نیز بزمین میرود وفرداکسی نیست که برای شما یخ بیاورد ؛  ودر ادامه داد میزده است ؛   خرید  آرد و شکر و روغن را فرقی نیست که فردا باشد یا فرداهای دیگر ؛ آنها درجای شان باقی میمانند ؛ تنها یخ است که آب میشود)

          

           حال آنکه درحقیقت امر بخاطریکه دراین کشور آن رادمرد توانای که بیاید وبدور از همه تعصبات و وابسته گی ها سینه را سپر وفکر را درجهت استخراج معادن وکاریابی بمردم هدف قراردهد؛ یا نبوده یا اگر بوده نتوانسته ویانگذاشتند که به چنین امری دست یابد ؛ قصور وکوتاهی از آن ماست واین است که تمام قبایل چه حاکم وچه محکوم ؛ چه بزرگ وچه کوچک محروم از دسترسی به یک زندگی حتی درسطح پائین قرارداریم ؛ اینکه کلمه نگذاشتند را ذکر نمودم بطور مثال ونسبی ( شهید محمدداودخان ) اندیشه بهتری داشت که دیدید بچه سرنوشت مبتلاشد وتاپای مرگ هم درکنار فامیل وفرزندان خود از مقاومت دست نکشید وتسلیم نشد ؛ وتسلیمی را لکه ننگ برجبین خود دانست وبحق که می بایست کلمه غیرتمند وشهید را برایش یادنمود وبراستی که این بیت معروف به حضرت امام حسین  علیه السلام را که ( جان داد ونداد دست در دست یزِید ) را ؛  جزء مفکوره داودخانی نامید.

          محترم آقای پویان ؛ ازفرصت حد اکثر استفاده رامیخواهد که بنفع قوم خودش کمایی کند؛درحالیکه آقای انوری چهار دست وپایی درهرات درتلاش است و ازهیچ لحظه ای غفلت نمی نماید وحتی اگر شده برای خارجی ها نیز صدور تذکره را امر صادرخواهد نمود تادرفرداهای سرنوشت بدیمن درکنارشان باشند و به افتخاراتی نیز دست یافته است که ازجمله روابط حسنه بین سنی وشیعه را به اندازه تاریک وسرد وبی رمق ساخته است که دوسال پیش درمراسم عاشورا به کشته وزخمی شدن چند نفر انجامید که آفرین دوست ودشمن را بخود اختصاص داد تاجایکه همان مثل معروف  :

      عطای بزرگان افغان زمین      دوتابارک الله است ویک آفرین

طی لوح زرینی پیشکش شان گردید!؟....

جناب آقای پویان ؛ میخواهد بواکنش های سیاسی مردم که انزجار ونفرت خودرا نشان میدهند سرپوش بگذارد وفخرنمایی وعقل فروشی کند وبمثابه جیک ؛ جیک گفتن را بدیگران بیاموزد که گفته اند:

                دگر زعقل ؛ حکایت به عاشقان  منویس 

                                    برات عقل بدیوان عشق ؛ مجری نیست .

ویا :

         هرکه اورا هست معنی کمترک      بیش بینی لاف ما و مای   او

          ماکیان  را  از  برای  بیضه   ای       بنگر آن آشوب وآن غوغای او

                               وانگهی می بین صدف راگشته گنگ

                                بیش   چندین   لؤلؤ   و  لا لای     او      

         آنچه را میخواهم بنویسم نیازمندی به آن احساس نمیکنم که کوه وکمر تاریخ را بورق زنی بگیرم وازسیاه چال های کودال تاریخ استخوان فرسوده را بیابم وبه پیشگاه های بعرض راز ونیاز بکشانم که این استخوان ازبقایای ظلم وجوری که فلان امیر وکیل وزیرو...  بمانموده است واینک ما به آن دسترسی پیدانموده ایم که بعدها باتحقیق گسترده تر معلوم گردد که این استخوان اصلا مربوط به انسان نبوده است تاچه رسد بفلان قوم وقبیله ویا این افتخار را ببازار  روضه خوانی شرح وبسط دهم .

بی پرده وبدون پروا اندیشه  های فکرم را مینویسم وبرعقیده ام استوار ایستاده هستم ازهیچ همت بلندی انتظاروتوقع ندارم که بکمکم بشتابد؛ آنچه را توان  دارم مینویسم ؛ همانطوریکه هرچه را دراختیار دارم در دفاع ازکشور وولایتم بمیدان عمل نشان وثابت میسازم که گفته اند:

   تاسرندهم پانکشم از سر کویت        مردی ونامردی قدمی فاصله دارد.

  (  کفتاری آهویی را برخری سواردید. وگفت: مرانیزبرخرخودبنشان! چون نشست گفت : خرتو؛ چه زرنگ وشادست! چون اندکی رفتند، گفت : خرماچه زرنگ وشاد است ! آهوگفت فرود آی پیش از آن که گویی ؛ خرم چه زرنگ وشاد است! ومن آزمندتر از تو ندیدم ).

محترم آقای انجینیر هادی پویان !

مضی فی غفلتهٍ عمری ؛ کذالک یذهب الباقی

                                          ادرکاسا وناولها ؛ الا یاایها الساقی .

سرپیری ومعرکه گیری ؛ ازوطن دور شدی وحرف های کله قندی ازدهانت بیرون میاید ؛ خودت رادرجمع اقوامت کلان دیدی وتصور نمودی که کلان هستی وحال بپاس کلانی زمزمه میداری که :

        اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا    

                                           بخال هندویش بخشم سمرقند وبخارا را

سمرقند بخشیدن جای خود را دارد ؛  اما این هرات است ؛ جای که اسپ بیاید نعل می اندازد ومرغ پر ؛ أدمی خیره سر را بچه های کوچه این شهر همانند گنجشکی را که به جیر میزنند ؛ به تیر می بندند ؛ خواب دیدید بخیر باشد ؛ دور ازشان ( جناب شما ) ( گاو پیر پندانه بخواب می بیند )  و  ( گنجشک با  باز پرید  افتاد وماتحتش درید )

           ایکه ازکوچه معشوقه ما میگذری   

                                       باخبرباش که سرمیشکند دیوارش

           سکوت واحترام مردم هرات رادیدید ؛ ازسنگ صبوریت این مردم ؛ سنگ ساختمان سازی را آغازنمودید ؛ زمانی قبل روسها این خواب وخیال را درسرتاسر افغانستان دیده بودند ؛ شاید این الفباخوانان که حالا لا لایی ونواخوانی و رجز خوانی زندگی را درهرات نشخوار دارند ؛ درآنزمان بدست مادران خود خوشک وترمیشدند ؛ وندیدند که مردم قهرمان هرات چه خاکی را برسرمزدوران روس ریختند وآنهایی هم که شنیده اند بباورنمیگیرند.

همانطوریکه هرات اولین جای است که نوردرخشان خورشید شعاع زندگی بخش خود را در آغازین دمیدن بدست نور افشانی به این سرزمین تحفه وارمغان داده است ؛ اولین بار غرور وابهت فرعونیان ؛ مزدوران روس درهرات شکستانده شد ؛ این قیام و تقدیم آن شهداء و برخاستن مردانِ مسلمان وقهرمان از افتخارات این سرزمین است.

           چه خیال میکنند مردمِی بودند؛ سربلند نمودند ودر آسیاب انقلاب پایمال شدند واکنون هرات شهری رمانتیک وجذاب وسرسبز ویادگاری ازتاریخ ها وفرهنگ ها

وشاهراهی  که یک تیر را به چند فاخته اصابت میدهد.

           اما بدون کلان ؛ وبدون سرکش ؛ و بدون راد مرد؛ وبدون قهرمان ؛ وبدون ایثارگر؛ وبدون مجاهد ؛ وبدون دور اندیش ؛ وبدون سرزنده ؛ وبدون عیار؛ وبدون چهره های نظامی ؛ وبدون حلقات سیاسی ؛ وبدون سنگردار.

گفتنددرخانه ارباب چهارمغز های زیادی است ؛ گفتند آری ولی حساب آنهارا ارباب دارد ؛ فرزندان راستین وقهرمان هرات زنده اند ونظاره گر.

           عنقا شکارکس نشود دام بازگیر    

                             کاینجا همیشه باد بدست است دام را.

مادر آغاز قیام 24 حوت سال 1357 بتاریخ ونوشته ها نگاه نکردیم؛ به گذشتگانی که ماوارثان آنها بودیم وخون پاک آنها در رگ های ما میجوشید نیندیشدیم .

 به این اندیشه بودیم که آنها رفتن واکنون سرنوشت این کشور دردست های مااست ؛ ماباید روسفید بدر شویم ؛ مااگر بگذشتگان خود افتخار داریم که ماوارثان آنهائیم گذشتگان ما هرگز آستان بوس هیچ بیگانة نشدند واگر جنگیدند کشتند وکشته شدند زنجیر اسارت وسازش را بگردن نبستند وبخون شهداء خود معامله گیری نداشتند این از افتخارات ماست؛  به جار بلند از تریبون رسای حقیقت وصداقت به بلندای ابدیت بر روان پاک شان درود ایثارمیداریم که درس شهامت ووطندوستی را برما بارث ویادگارگذاشتند.

      

        ماشیر شکاران فضای ملکوتیم    سیمرغ بدهشت نگرد درمگس ما.

و :

ای مگس ! عرصه سیمرغ نه جولانگهی تست

                                              عِرضِ خود میبری وزحمت ما میداری .

 دردوره کار آقای انوری که واقعادوره نفاق وشقاق وکشت بدبختی ووطنفروشی دربین مردم ما بمصداق گرفته شده است هراتیان اصیل وساکن چنین شعارسرمیدهند:

       کس نیاید بزیرسایه ای بوم     ورکه تخم هما شود معدوم  .

وبتاسی از همین شعار من این مثنوی مولینارا اضافه میدارم :

      ازحقایق تاتو حرفی نشنوی       ای پسر!حیوان ناطق کی شوی؟

      تاکه گوش طفل از گفتار مام       پرنشد ؛  ناطق  نشد  او  در کلام

      ورنباشد طفل را گوش  رَشَد       گفتِ  مادر نشنود ؛ گنگی  شود

      دائما هرگنگ اصلی کر  ببود       ناطق؛آنکس شد که ازمادرشنود.

            درقسمت دوم نوشته خود بعواملی اشاره نموده است که نامی ازهزاره یادنمیشود؛ این برای شما که خواسته اید همچون متکدی دوره گرد باتوبره آویخته بگردن وکشکول بزیر بغل بهردری بزنید سوال برانگیز است ؛ برای من که زه وزادم وهفت پشتم  ورشد دوران طفلی وجوانی ومسنی ام درهرات گذشته معلوم است که از چیزی که نبوده سوال نمیشود؛  ودرهمانجا به این اشاره داشتید که نسل کشی هزاره به توسط  عبدالرحمن ؛ معلوم نبود کدام عبدالرحمن ؟ عبدالرحمن کلاه دوز ویا عبدالرحمن لبو فروش؟اگر منظور این باشد که امیرعبدالرحمن خان را نام گیرهستید ؛ آنیکه بخاطر ثبات وامن مملکت سبب شد که حالا شما عنوانی را بدست آورید که هلوکاست اول به نسل هزاره تطبیق گردیده وسپس هلوکاست هیتلری آغازیافته واقعا بی انصافی ودور از قضاوت نیست ؟ .

   نام نیک رفته گان ضایع مکن     

                              تابماند نام نیکت درجهان.

  گراف ذیل از متن نوشته آقای پویان است :

(نویسنده باید قدسیت قلم اش را ازیاد نبرد وسخت متوجه قلم خود باشد)

درحالیکه بدیگران توصیه میدارید که قدسیت قلم .. خودتان به شخصی که امیر این مردم بوده چطور از بردن نامش کراهیت میجوئید.

       هرچه برتو آن کراهیت بود     چون حقیقت بنگری رحمت بود

 ودرهمان قسمت دوم نوشته شما:

 ( سران اقوام هزاره وارکان دولتی داخل رژیم آن زمان آقایان سلطان علی کشتمند صدراعظم ؛اسدکشتمند شاژدافیر افغانی مقیم تهران) را بنام ونسب شان یاد وگرامی میدارید.

           بهمان اندازه که امیرعبدالرحمن خان وطندوست بود صدهابار بیشتر از آن( سران نام گرفته اقوام شما...) وطنفروش بودند ؛ چه چیز باعث میشود که نام وطنفروشان باالقاب کامل وفیس وافاده باید نوشته شود ؛  اما نام امیر یک کشوربزرگ عبدالرحمن یادگردد وبدتر اینکه این آقا بااین درس خصومت وکینه ورزی که میدهد دراخیر نداء صلح طلبی وهمزیستی مسالمت آمیز راخواستار میگردد ؛  آنهم مشروط به اینکه سایرین بخواست های شان جواب مثبت ارائه بدارند وپیشکش شان وشوکت شان شعرگرانمایه ای حافظ را دستکاری نمایند که :

سخن گفتی ودر سفتی بیا وخوش بخوان پویان

                                                که برنظم تو افشاند فلک حکم ثریا را

این نیز حمل برکم بضاعتی وبی دانشی نویسنده نمیشود ؟ چنانکه درقسمت دوم نوشته خودمی افزاید:

          ( چه عواملی موجب گردیده که امروز ازهیچیک از اقوام ساکن در آن نواحی تحت عنوان هزاره یاد نمیشود؟  اگر گمان شود که  ........  بعد ازنسل کشی هزاره ها توسط عبدالرحمن ساکنین هزاره نواحی هرات به سادگی توانستند باانکار هویت قومی درکنار سایر و ..... چهره ی آنان نیز ازسایر اقوام مانند: جمشیدی ؛ تیموری .... )

            خداوند درقرآن عظیم الشان میفرماید که ( هوالذی یصورکم فی الارحام کیف یشاء ) آن خداوند است که ترکیب دهنده صورتها.... )

             ازدیدگاه من چهره وسیمای هیچ هزاره ای بشمول خود جناب آقای انجینیرهادی پویان دارای عیب ونقصی نیست وحتی زیبا مینماید ومشکلی ازاین ناحیه باهیچ قومی نداریم؛ مشکلی اگر هست بازعیمان ونحوة رهبریت شان است که من در ایران شاهد بودم وبخاطر دارم که چه عملکردهای ازپول های وقف امام رضا تا....   من نمیخواهم اگر مجبور نگردم ذکری از آنها بقلم ونوشتار آرم که آن مربوط به همه هزاره ها نیست ؛  وهر هزاره از این حق برخوردار است که درهرکجای کشور که بخواهد زیست نماید ودرگذشته نیز درهرات هزاره های داشتیم اما نه به این وسعتی که جناب آقای انجینیرهادی پویان سراغه آنهارا طالب اند.

                    اندکی  پیشی  توگفتم  غمی دل ترسیدم    

                  که دل آزرده شوی ورنه سخن بسیار است

           مقاله ام را برضدیت هیچ هزاره ای نمی نویسم ؛ مشکل ملی باقلعه سازِی های است که همه میدانیم پول آن ازکجاتادیه میگردد وبراساس چه دساتیری وچه دسایس سیاسِی و فتنه انگیزی  و برنامه ریزی به آینده روی دست گرفته شده است واگر آنچه در دیک است دردسترخوان نزد همه هزاره ها گذاشته شود بیقین قطعی که آنعده هزاره های وطن دوستی که چماق تکفیر بیگانه دروقت بود وباش شان بخارج اول برفرق آنهاکوبیده میشد ؛ اگر درخرابه های این کشور ودرمخروبه های بامیان ؛ زیرپوشِ شان زمین وبالاپوش شان آسمان باشد به آن ارج مینهند اما بکاخ های ساخت استعماری که بدست وطنفروشان نامردی چند بساختمانی گرفته شده حتی نگاهی ام نمی اندازند.

           من بعنوان هراتی وهر هموطن دیگری تحت نام افغان این حق را داراهستیم که جغرافیای کشور را ازگزند برنامه ریزی های همسایگان وخارجی ها بدورنگهداریم وباستون پنجم از هرقبیله وملیّتی که باشد بمبارزه برخیزیم ؛ ودراینجا سکوت هر هموطن خیانتی است بمیهن . شداد بهشتی ساخت اما داخل آن نگردید.

             گره ببادمزن  گرچه  برمراد  رود           

                            که این سخن بمثل مور باسلیمان گفت .

           من باور دارم که اگر درشرایطی برعلیه متجاوزین دست به اسلحه ببرم ودریک مکانی باداشتن یک مرمی یک متجاوز ویک وطنفروش را بخواهم هدف قراردهم ؛ من همان مرمی را بفرق وطن فروش حواله میدارم ولو اینکه این وطن فروش برادر من باشد.

           شرایط نامساعد کشور به همسایگان ما جرئت داده است تاچشم طمعی به اراضی آبایی اجدادی ما ببندند وبه این باورهستند که بالشکرکشی وزور آزمایی اگر امری برآورده شدنی میبود ؛ روسها سه دهه بیشتر به آن میرسیدند ؛ وپاکستانیها چند سال پیش ؛ این است که از آن تجربه های تلخ به گلچینی دیگر دسترسی یافتند اینکه مزدورانی را تربیه وتعبیه بدارند تادرمواقع لازم ثمرة مثمری را پاداش آورند.

اما  این بزکشی ها پایان می یابد سوارکاران میروند ؛ همانطوریکه رفتند ولی میدان سرجایش بدون هیچگونه لرزشی باقی میماند وآنگاه :

     آنانکه اسپ تاخت غبارش فرونشست 

                                  گرد سمی خران شما نیز بگذرد.

           هرکسی چه هزار ویا تاجیک از هرقبیله ونژادی ؛ مسلمان یا کافر بکنه این مطلب نیز دقیقه ای بیندیشد که اگر روال جابجایی هزاره درهرات رونق گیرد بزودی هیچ هزاره ای در هزاره جات باقی نمیماند و این اصل طبیعی چند روند دیگر را باخود ضمیمه میدارد که :

1- هرات درنزدیک مشهد مقبره حضرت رضا قراردارد و فرعیاتی دربین افکارمذهبی   قراردارد که اصلیات را تحت الشعاع و بدان اهمیت والا وبالای داده میشود از جمله :

هرطوافِ مرقدی سلطان ابوموسی رضا

                           هفت هزار وهفتصد وهفتاد حجی اکبر است.

و :

اغنیا کعبه روند و فقراء سوی تو آیند   

                             جان بقربان تو آقا که تو حج فقرایی.

و : 

آنانکه در جوار رضا آرمیده اند     

              کفران نعمت است که بهشت آرزوکنند .

بااین وجه وتثنیه و بااین وزن وقافیه ؛ همانطوریکه تجلی بهشت و مراسم فریضه حج که درشعرهای فوق برخلاف موازین ودساتیر قرآنی خلاصه گردیده وبرخورد وبرد عوام الناس تزریق واثرات آن صدبار بیشتر از ناب ترین مرفین است و آن سبب خلق تنگی میگردد ؛ میدانم دل های برعلیه من خشمگین میگردند چهره های غضبناک میشوند وبرافروخته گی ازسیماهای پدیدار وهرکسی هرچه بخواهد برعلیه من میگوید ومینویسد ؛ اما بگذار واقعیت ها گفته شود ودرنهایت مخالف عزیز :

          هیچ آدابی وترتیبی مجو     هرچه میخواهد دل تنگت بگو.

 که :

     من از مفصل این قصه مجملی گفتم    

                              تو خود حدیث مفصل بخوان ازین مجمل

2- همه بیاد داریم که دوسال پیش بخاطری عدم شرکت محترم جناب آقای کرزی در کنفرانس سه  جانبه درایران ؛ اغتشاش عاشورا را شاهد بودیم که من دربالا نیز بدان اشاره داشتم ؛ این برما کافی وکفایت کننده نیست ؟.

3- ایران را در راستای سیاست های اتخاذی اش ازیاد نمیبریم ؛ پس ازکشته شدن ده دیپلومات آن بدست طالب ها و مانور نمایشی چند هفتگی آن درکنار مرز درنهایت باطالبان داد وستد تجارتی را درپیش گرفت و بیان داشت که این بخاطر فراهم آوری امکانات بمردم افغانستان است ؛ هم حرف گفتن خود را دارند وهم برنامه های تجارتی را ؛ واین بنفع مردم ایران بود وسیاست مداران ایران مسئولیت مردم خود را دارا میباشند؛ جای گله مندی نیست .

         مانباید بسرنوشت کشور خود توجهات لازمه را داشته باشیم ؟ بی تفاوتی ها وکرنش های ما خیانت واضح بخود ما ؛ نسل آینده ؛ کشور وملت نیست ؟.

         دولتمردان ما درپیشگاه کشور ونسل های آینده از اتخاذ تصمیمات وبی تفاوتی های که در جابجائی ها صورت گرفته مسئول نمی نمایند ؟ ونسل های آینده مارا مورد سرزنش ونکوهش ولعنت ونفرین قرارنخواهند داد که اقتدار حاکمیت را به براساس بربادی وتباهی کشور وسقوط کامل آن بدست اجانب رقم زدیم؟.

باعرض معذرت ؛ دروغی دیگر از نوشتة آقای پویان :

           ( اماجهت رفع ابهام درباره ی حضور هزاره ها درجنگ ایران وعراق که در برخی مقالات آگاهانه ویا درنتیجه عدم آگاهی کافی ذکر میشود لازم است بدانیم که این هزاره های سنی وشیعه ی مقیم خراسان بااحساس دفاع از آب وخاک خود رهسپار جنگ شده بودند ونه مهاجرینی که جهت زیارت هم نیاز به جواز تردد داشتند )

           درقسمت جواز تردد حرف پویان را تصدیق میدارم ؛ امادرقسمت شرکت درجنگ علیه عراق من به ادای نمازه جنازه آنها شرکت داشتم ؛ وآن گناه کسانی محسوب میشد که با ریختاندن خون هزاره های بیگناه درجهت کسب موقف خود تلاش میورزیدند وتاهم اکنون نیز آن روند ازهمان قماش روان است.

گوشه دیگر ازسخنان آقای پویان :

           ( تأخیر بنده نیز درپاسخ اعتراض به ا سکان هزاره ها درهرات باستان نتیجه ی چشم امیدی بود که به روشنفکران مدعی تفکرات فراقومی وفرا منطقه ای داشتم .....)

معلوم است شرایط وروال جاری کشورهارا درک نکرده اید ؛ کدام فراقومی وکدام فرامنطقه ای؟ .

یکی از آن فراقومی وفرامنطقه ای را آدرس ارائه بدارید که عملا نه سرش را بلکه مقامش را فدای رسیدن به چنین آرزوِی ازدست داده باشد؟.

عالیجناب آقای پویان ! درمثلث برمودا گیر افتادیم جایکه کمک های داخلی وخارجی وتوانایی های خودما بی نتیجه وهدررفتنی است دل خوش میداریم که بارسیدن بساحل خاطرات جالبی را به تعریف میگیریم .

بزرگوار آقای پویان ! درآتش فشان آتنا درحال هلاکت قرارداریم وهرلحظه دامنه های آتش بفضارفته درحال فرود آمدن بسرما است وما توصیف گر آن هستیم که چنین آتش بازی ای را تاحال ندیده بودیم.

محترم !  شدت تحریکات قبیله ئی وقومی از قدرت وسرعت حرکت تسونامی ؛ بیشتر رو به پیشرفت وهلاکت است ؛ تظاهر داریم که آب چه فوارة زیبایی دارد.

آقای گرامی ! به سیبریا درحال تبعید هستیم هرلحظه سردی مرگ برمانزدیک میشود؛ شعارسرمیدهیم که تعطیلات تابستانی امسال ماخوش خواهد گذشت.

درقلب جنگل آمازون درمحاصرة آدمخواران قرارگرفته ایم ؛ اما از فضای سبز طبیعت گفتگو سرمیدهیم.

خودت را میتوانی بفریبی ؛ اما حاشا وکلا که فریبت دامن مردم رابگیرد؛ خاک برچشمان نریز.

فرق بگذار بین فراقومی با گرایش عظیم بسوی قومی را ؛ وهمه سر وتهی یک کرباسیم ؛ از راس تا آخر؛  دیندار وبی دین.

من همان کل بیرون اندازم که واقعییت های عریان را همانطوریکه است بیان میدارم ؛ حرف دل هارا بترجمانی میگیرم درنهایت ؛ گناه گفته های خودرا بزرگان بگردن غلط فهمی ترجمان میگذارند.

رندیم   وشرابخواره ایم  ومست  ونظر باز

                        آنکس که چو مانیست در این شهر کدام است ؟ .

بااین پایه  واساس وشالوده وبنای که برسرنوشت ها حاکم است ؛ که سبب نفوذ خارجیها درصفوف مردم ماگردیده بحکم جبر زمان منی مسلمان درکنار ایدة اسلامیم مکلف میگردم که بموضعگیری های متوسل شوم ؛ چه بخواهم یا نخواهم ؛ اینجاست که انتظار هرات را ازخودم بدستاویزی این گفته قرارمیدهم که ای هرات ! هرگز بدست ناکسان نمیسپارمت ونمیگذارمت وتاآخرین لحظه حیات  :

تادامنی کفن نکشم زیر پای خاک     

                                     باورمکن که دست زدامن بدارمت

و در جغرافیای بوسعت 61315 کیلومتر مربع ات 61 میلی متر جای برای بود وباش وطنفروش ومتجاوزِین نخواهدبود ومارا باخون صفی ها ؛ علاءالدین ها ؛میرویس ها ؛ هزاران شهید سرفراز ونامدار و گمنام تو پیوندی است ناگسستنی وپایدار  و بازندگانت دمسازی وهمرازی واخوتی است برادرانه ومخلصانه وایثارگرانه و....  و :

دشمنت همچو میخی خیمه میخواهم مدام

                               سربسنگ وتن بخاک وریسمان درگردنش.

و:

     همای اوج استغنا بپستی خوی نمیگیرد

                   بدین جرم ای فلک از جور بشکن کله من را

نوراحمد رجاء

91-1-2008

   .

         

لینک
۱۳۸٦/۱٢/۱٠ - نور احمد رجا